Nu: 84

قصه ی لباس جدید پادشاه رو یادتونه؟ همون پادشاهی که از یه خیاطی خواست بهترین و فاخرترین لباس رو براش بدوزه و بعد که با هیچی(!) روبرو شد، خیاط گفت "قربان هرکس که ابله باشد نمیتواند این لباس را ببیند" و بعد از اون همه از ترس ابله نبودن، بَه بَه و چَه چَه راه انداختند و ...؟

حالا شده حکایت ما. جای دشمنتون خالی دعوت شدیم به یکی از این شب شعرهای کذایی توی یکی از این مکانهایی که اسم دهن پُر کن و جیب خالی کن داره! کلن من و شعر میونه ی خوبی با هم نداریم اما خوب گاهی ادم کارایی میکنه که اصطلاح "خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد" بی استفاده نمونه!

 با دوستم که رسمن از من دعوت به عمل اورده بود رهسپار شدیم و با جمعی از جوانان مو بلند و شاعر قیافه ( یک چیزی توی مایه های شاعر مسلک!) روبرو شدیم که هر کدوم یه گوشه ای به ابراز فضل مشغول بودند و مُخی رو به کار گرفته بودند!

مراسم شروع شد و با حجمی از شعر و ک... شعر مواجه شدیم! هرچی بیشتر گوش جان میسپردم بیشتر از اشعار لذت میبردم! به جایی رسیدم که میخواستم تمام وقار و متانتی رو که به عنوان یک بانو در طی سالیان جمع کرده بودم رو زیر پا بگذارم و چند بیت شعر به صورت بداهه از خودم در کنم . جالب اینجا بود که هرچی ابیات بی سر و ته تر بودند تشویق ها و تحسین ها بیشتر و با حرارت تر میشد اونقد که چند ناحیه از بدنم از حرارت تشاویق(!) اتیش گرفت. چند لحظه ای با خودم فک کردم که شاید این منم که با اون جمع همخونی ندارم و خواستم محل رو ترک کنم که صدای اعتراض یکی از حاضرین سفید موی جمع بلند شد که "این چه اراجیفیست که به خورد مردم میدهید؟"

خیالم راحت شدُ با وجدانِ اسوده اونجا رو برای همیشه به گورستان تاریخ ذهنم سپردم! وقتی داشتم سالن رو ترک میکردم دیدم خیلی ها به همون نتیجه که من رسیدم، رسیدن!

برادر من، خواهر من درسته که شعر سپید داریم. شعر بی وزن و قافیه داریم اما دیگه شعر بی در و پیکر که نباید داشته باشیم!!! شما جوونی و بی تجربه اما من که نباید بشینم و از ترس ابله و کودن و بی فرهنگ و ...خونده نشدن تو رو تحسین کنم! 

/ 28 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Miss o0o0om

[قلب]هانا خیلیی خیلی قشنگ و پر از احساس نوشتی... ایشالا زودتر ماله خوده خوده هم بشین...

نگار

هانا جون هر وقت میام وبلاگت یاد تمام حس و حال های خودم می افتم...حال و هوات بدجوری شبیه منه...من و امیر هم دوریم ..اما با اینکه فوق العاده صمیمی هستیمو انگار پیش همیم هنوز هیچ تصمیمیو درباره جدی و برای همیشه پیش هم بودن اعلام نکرده..هم میترسم..هم حیرون موندم..به محض پیش کشیدن این حرف هم عجیب سکوت میکنه و زود حرفو عوض میکنه...دریغ از یه اشاره...همیشه میگه جای تورو به کسی نمیدم و با هیچ کس عوض نمی کنم ...اما باز هیچی از حرفاش نمیگیرم... تو راه حلی به ذهنت میرسه؟؟؟؟؟؟ ایمیلمو واست میذارم اگه دوس داشتی و فرصت شد هر جوابی به ذهنت رسید واسم بفرست..به یه همراه خوب نیاز دارم! وبلاگ ما دو نفره س کامنتهای خصوصی رو هر دو می خونیم. پس اگه امکانش بود واسم ایمیلش کن! یه عالمههههه مرسی!

خانوم سیب

[ناراحت] آره واقعا حسادت داره حتی خنده هاشون ...

پاییــــزبان

هانا؟!حساتو میفهمم...گره من و آقایی نزدیک همیم ولی بعضی مسائل مارو روزها و هفته ها از هم درو می کنه و من،دیشب عجیب دلتنگ بودم.مثل تو هانای عزیزم....

M!ss K*N*A*P

لامصب گوله گوله با این پست آخرت اشک ریختم.عجیب میفهممت.الان دقیقا 10روز میگذره از دیدنش و من چقد دلتنگم

هانا

نگار جان کامنتت نصفه رسیده عزیزم. ایمیل بزن برام.

No One

آخ تو رو خدا اینجوری ننویسین نامردااااا خب من یــاد یه شــبایی میفتم یاد یه روزایی میفتم ... که نبــاید بیفتــم ! من شما ها رو دلتنگــیاتونُ با همه ي وجودم مي فهمم ... اذيــتم مي كنــه ! بغــضم ميگــيره ... خــفه م مي كنــه ! يادم باشــه 2-1 به نفــع تو ! ايندفه نوبــت منـه اشكــتُ در بيــارم !

No One

دلــت خوشــه هــا خدایی D: من منفــرد مي مونم آخرشــم ! ازدواج كجــا بود ؟ D:

زنجبیل

آدرس جدید نوشته های زنجبیلی www.gingerbanooo.persianblog.ir