یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 127

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 122

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 95

[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 84

قصه ی لباس جدید پادشاه رو یادتونه؟ همون پادشاهی که از یه خیاطی خواست بهترین و فاخرترین لباس رو براش بدوزه و بعد که با هیچی(!) روبرو شد، خیاط گفت "قربان هرکس که ابله باشد نمیتواند این لباس را ببیند" و بعد از اون همه از ترس ابله نبودن، بَه بَه و چَه چَه راه انداختند و ...؟

حالا شده حکایت ما. جای دشمنتون خالی دعوت شدیم به یکی از این شب شعرهای کذایی توی یکی از این مکانهایی که اسم دهن پُر کن و جیب خالی کن داره! کلن من و شعر میونه ی خوبی با هم نداریم اما خوب گاهی ادم کارایی میکنه که اصطلاح "خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد" بی استفاده نمونه!

 با دوستم که رسمن از من دعوت به عمل اورده بود رهسپار شدیم و با جمعی از جوانان مو بلند و شاعر قیافه ( یک چیزی توی مایه های شاعر مسلک!) روبرو شدیم که هر کدوم یه گوشه ای به ابراز فضل مشغول بودند و مُخی رو به کار گرفته بودند!

مراسم شروع شد و با حجمی از شعر و ک... شعر مواجه شدیم! هرچی بیشتر گوش جان میسپردم بیشتر از اشعار لذت میبردم! به جایی رسیدم که میخواستم تمام وقار و متانتی رو که به عنوان یک بانو در طی سالیان جمع کرده بودم رو زیر پا بگذارم و چند بیت شعر به صورت بداهه از خودم در کنم . جالب اینجا بود که هرچی ابیات بی سر و ته تر بودند تشویق ها و تحسین ها بیشتر و با حرارت تر میشد اونقد که چند ناحیه از بدنم از حرارت تشاویق(!) اتیش گرفت. چند لحظه ای با خودم فک کردم که شاید این منم که با اون جمع همخونی ندارم و خواستم محل رو ترک کنم که صدای اعتراض یکی از حاضرین سفید موی جمع بلند شد که "این چه اراجیفیست که به خورد مردم میدهید؟"

خیالم راحت شدُ با وجدانِ اسوده اونجا رو برای همیشه به گورستان تاریخ ذهنم سپردم! وقتی داشتم سالن رو ترک میکردم دیدم خیلی ها به همون نتیجه که من رسیدم، رسیدن!

برادر من، خواهر من درسته که شعر سپید داریم. شعر بی وزن و قافیه داریم اما دیگه شعر بی در و پیکر که نباید داشته باشیم!!! شما جوونی و بی تجربه اما من که نباید بشینم و از ترس ابله و کودن و بی فرهنگ و ...خونده نشدن تو رو تحسین کنم! 

[ دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 77

یادمه یکی از این شبکه های از خدا بی خبر یه مصاحبه کرده بود با  Hossein Estiri.

یارو گزارشگره گفت این اهنگت ( فکر کنم نفرین) رو واسه کس خاصی خوندی؟ گفت بله. یه دختری بود دوسش داشتم به خاطر اینکه وضعیت مالیم خوب نبود ازم جدا شد. حالا اونقدر بالا رفتم که دیگه دستش بهم نمیرسه.

میدونم توام وقتی به همون بالا بالاها برسی یه همچین حرفی میزنی. گرچه همین الانم داری روز به روز بالاتر میری. خیلی ها میشناسنت. خیلی ها آرزوشونه دوست دخترت باشن. خیلی ها...

اما عزیز، بفهم مشکل من پول نبود. من نگفتم چون پول پارو نمیکنی نمیخوامت. نگفتم قیافت فلانه تیپت بهمانه. من از تو هیچ ایرادی نگرفتم. خودم میدونم موقعیتت خیلی عالیه. من حرفم چیزه دیگه ایه. چرا نمیفهمی من نمیتونم دوستت داشته باشم؟ آره. من دوستت ندارم. هیچ وقت نداشتم. نمیتونم دوستت داشته باشم.  

پ.ن: پست قبل و این پست یه مخاطب داره. میشناسینش. همونی که مجنون بود.

[ جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 76

همیشه از پسرایی که تنها دغدغه شون شماره دادن و گرفتنه متنفر بودم. پسرایی که دوبرابر یه دختر جلوی آینه وامیستن و به موهاشون میرسن و فکر میکنن تمام دنیای یه دختر توی مدل مو و ریشای عجق وجق اینا خلاصه میشه!!  اونایی که هیچ هدف خاصی توی زندگیشون ندارن و بیست و چهاری توی این پاساژ و اون فروشگاه دنبال اخرین مد روزن. توی ٢۴-٢۵ سالگی هنوز پول تو جیبی میگیرن از باباشون! وقتشون به بستن سیسم روی ماشینشون میگذره واسه اینکه برن خیابون متر کنن و دختر بازی کنن!

یه ادم چه دختر چه پسر،  باید بدونه از جون خودش و زندگیش چی میخواد. باید بدونه میخواد کجای این دنیا قرار بگیره. میخواد چی کاره بشه و به چی برسه و میخواد وقتی به جایی رسید بقیه رو به کجا برسونه.  

بعضی وقتا نمیفهمم چطور ادما اینقدر باهم متفاوتن. چطور یه پسر نزدیکای چهل سالگی هنوز خونه باباش زندگی میکنه و از بابا مامانش توقع داره واسش همه کار بکنن و خودش هیـــــــــــــــــــــــچ غلطی نکنه. از اون طرف یه پسر ١۶- ١٧ ساله خرج خودشُ که در میاره هیچ یه خانواده رو هم میچرخونه.

میدونم به خانواده و طرز تربیت بچه هاشون ربط مستقیم داره و اینکه وضعیت مالی خانواده چه سطحی باشه. اما خوب نباید اونایی که توی شرایط خوب هستن اما زود مستقل میشن رو نادیده بگیریم.

 هانیش اخلاقای خاصی داره. چون دوسش دارم این حرف رو نمیزنم. واقن یکی از اون ادماییه که میدونه از خودش و زندگیش چی میخواد. از اون پسراییه که با اینکه نیاز مالی نداشته و نداره زود مستقل شده. وقتی باهاش اشنا شدم برام عجیب بود یه پسر توی این سن و سال از همه خوش گذرونی ها گذشته و فقط خودش رو درگیر کار کرده. اون اولا بهش میگفتم تو مگه زن و بچت گرسنه موندن که اینجوری کار میکنی؟! اصلن مگه تو چند سالته؟

میگفت من الان جوونم و انرژی دارم. الان مجردم و دغدغه زن و بچه ندارم. الان واسه خودمم و نگران نیستم زنم تا دیر وقت خونه تنها بمونه. الانه که میتونم کار کنم و پس انداز کنم. پس فردا برم توی زندگی مشترک دغدغه فکریم زیاد میشه. خرجای پیش بینی نشده زیاد میشه. اگه الان کار نکنم تنبل بار میام. اگه الان به خوش گذرونی بگذره پس فردا محتاج این و اون میشم. الان کار میکنم تا یه عمر راحت باشم. تا با خانوادم خوش باشم. تا خوشیه واقعی داشته باشم... این طرز فکرش واسم اغراق امیز بود اما دیگه باهاش کنار اومدم. با اینکه خیلی با دور و بریام فرق داشت کم کم فهمیدمش.

 از اون ادماست که هر چیزی رو به وقتش انجام میده. خوش گذرونی و تفریحش به جاست. کسب و کارشم به جا. البته گاهی توی کار زیاده روی میکنه اما خوب این طرز فکرشه و به نظر منم اشتباه نیست. رسیدن به تیپ و قیافشم در حد نرماله. نه عین بن لادنه!! نه از این بچه سوسولای مو سیخ شده ست! 

حتی محبت و ابراز علاقشم یه مدل خاصه. به موقع مهربون و رمانتیک میشه. وقتیم ببینه من زیادی لوس بازی در میارم و بی منطق میشم خیلی قاطع و گاهی خشن باهام برخورد میکنه.

گاهی اونقد اپن مایند میشه که باهام میاد تا واسه فلان مهمونی لباس شب به قول خودش لختی بخریم. از اون طرف گاهی گیر میده چرا آرایشت اینقد زیاده و تو چشم میزنه!

ینی من مرده ی این بشرم. خیلی اخلاقش واسم جالبه. واسه همینم جذبش شدم. حتی اون گند ترین اخلاقا و گیر دادنشام واسم قشنگه. البته من هیچ وقت به روش نمیارم که از این اخلاقاش خوشم میاد! اما شما که غریبه نیستین.. همین کاراشه که منُ کشته!

حالا با تموم این نوشابه باز کردنا (!!) میخوام بگم که داداشه من، وقتی میبینی اونی که دوسش داشتی بهت پا نداده ببین چه چیزی توی وجودت بوده که باعث جذب نشدنه اون طرف شده! شاید واقن با اینکه خیلی فشن تشریف داری اما معیارای اون بیچاره رو نداری. حالا هی بیا بگو من که فلانم و من که بَهمانم بذارم برم!!! اخه پس فردا میخوای موهای فشن و قشنگتُ بذاری سر سفره زن و بچت؟

[ پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 68

عزیزه دل برادر! به جای اینکه هر روز توی گوگل عبارت " من و زنم زیر دوش!!! " رو سرچ کنی و به وبلاگ من برسی، این ادرس لامصبُ یه جایی یاداشت کن یا لینک کن اینجارو اینقد خودتُ اذیت نکن!

 

[ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 65

 داشتم اخرین پروژه ی این ترمم رو تایپ میکردم. یه متن ٢۴ صفحه ای بود. پر بود از کلماتی مثل تـ جاوز ، زنــ ا ، قــ انون مــ دنی،...

وقتی تایپ اخرین صفحه تموم شد برگشتم یه نگاه کلی بندازم و به قولی ترجمه و تایپم رو ویرایش نهایی کنم. دیدم توی هر صفحه ای که همچین کلماتی بوده از ترس فــ یلتر نشدن کلمات رو جدا جدا نوشتم!!!

ای خدا دردمُ به کی بگم؟

[ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 38

محققان به تازگی کشف کردند که یک دختر جوان ایرانی دارای دو عدد میخ در انگشتان شَست پا میباشد که عامل اصلیه ا.غتشاشات اخیر...ببخشید... عامل اصلیه به فنا رفتنه هر دو روز یکبار جورابهای این جوان میباشد! به علت ایجاد مزاحمت برای این جوان لینک این خبر قرار داده نمیشود اما خبر موثق بوده و مدرکش هم موجود است!

[ پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 37

با اقاهه در حال مگس پروندن بودیم که من به سرَم زد یه مقداری در مورد اینده حرف بزنیم چون معمولا از این فرصتا پیش نمیاد ! از اونجایی که ما عمده مشکلاتی که در راه رسیدن دو عدد کفتر چاهی به هم وجود داره رو حل کردیم !!! و درسمونم تموم شده !!! و اقاهه سربازیشُ رفته و برگشته !!! خونه و زندگی و همه چیمون جوره !!! و از همه مهمتر باباهه ایشونُ دیده و پسندیده و بادا بادا مبارک بادا !!! ما تصمیم گرفتیم از این جزئیات پیش پا افتاده بگذریم و خودمونُ درگیر فرعیات نکنیم.  پس مستقیم رفتیم سراغ اصل مطلب! الکی که نیست حرفه یه عـــــــــمر زندگیه داداچه من!

+ عزیزم میخوای شب عروسیمون کت شلوار چه رنگی بپوشی؟

- کت شلوار سفید با جلیقه!

+ عزیـــــزم یه کم ادم باش!

- خوب من اصلن با کت حال نمیکنم! نمیشه اسپرت بیام؟

+ ولش کن بابا. ولی من لباس سفید نمیخواما گفته باشم! نمیخوام تا عمر دارم هی بگی با لباس سفید عروسی اومدی با کفن میری! میخوام هر وخ خواستم بذارم برم!

- باشه! دیگه چی؟

+ میخوام لباسم کِرم رنگ باشه یا شیری. با یه دنباله ی بلند اما روش هیچی نباشه! نه سنگ و منجوق و اینه و کاشی!!! هیچی نداشته باشه کلن!

- خوبه. دوس دارم! پس کت شلوار شیری میگیرم ست کنیم دوره هم!

 

پ.ن: این پنج شنبه شب عروسیه کسیه که واسه جفتمون عزیزه. خیلی بده که نمیتونم کنارت باشم. امیدوارم سفید بخت بشی و بعدش نوبت ما باشه!

پ.ن ٢: این دوتا پستُ خوندین نگین این هانا چقد عشق شوور کردنه ها! نه والا من اینجوری خیلی راضی ترم اما خوب اخرش که چی؟!

[ سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 23

 از وقتی یادم میاد میگفتن جمعه روز نظافته. یادش بخیر دبستان که بودیم صبح شنبه تو صف با مانتو مقنعه تمیز وامیستادیم تا خانوم بهداشت! بیاد ناخنا و موهامون و ایضا لیوان ابخوریمون رو چک کنه. از شنبه که میگذشت دیگه مهم نبود کسی با لیوان اب بخوره یا با دست. ناخنا هم که تا اخر هفته پر از چرک و کثافت میشدن. نظافت مو هم که جای خود دارد.نمیدونم چه حکمتی داره که من هنوز به قانون جمعه به حموم رفتن پایبندم و حتی اگه شبِ قبل هم حموم رفته باشم خودم رو موظف میدونم قبل از ظهرجمعه بازم برم. (لطفا اگه ذهنتون رفته به ناکجا اباد یه فکری به حال خودتون بکنید چون من هیچ نسبتی با شب جمعه ندارم و هرگونه شایعه ای رو تکذیب میکنم!) امروز طبق عادت دیرینه قبل از ظهر قدم به محیط دلپذیر حموم گذاشتم .همه میدونیم بین حموم رفتن و کشف استعداد خوانندگی ارتباط مستقیم وجود داره اما به جز اکو شدن صدا که مشوق اصلیه همه است بخار داخل حموم هم  تداعی کننده ی بخار یخ خشک موقع اجرای خواننده هاست که البته من فلسفه اش رو هیچ وقت نفهمیدم!

فشار روانیه حاصل از کشیدن غم هجران, بخار موجود در فضا, محیط اروم و خاطره انگیز حموم و البته وجود سردوش کم مصرف و عوامل پشت پرده همه و همه دست به دست هم دادن تا امروز از اجرای زنده ی خودم داخل حموم کمال لذت رو ببرم. به کسانی که اینجارو میخونن توصیه اکید دارم که اواز خوندن توی حموم یکی از لذتبخش ترین کارهاییه که ادم میتونه در دوران نقاهت انجام بده. البته اگه پایان دوران نقاهت رو میگذرونین اصلا با خودتون رودرباسی نکنین و اگه دوست دارین و تواناییش رو هم دارید به جز اواز خوندن استریپتیس رو هم امتحان کنین! یه حالی میده !!!

[ جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 10

اگه هزار بار دیگه با چشمای خودم ببینم که یه مرد با زیر پوش سفید و شلوار کُردی و دمپایی پلاستیکی از پرشیا پیاده میشه..یا هزار بار دیگه یه تیکه از یه چادر گُل گُلی از زیر در پرشیا بیرون مونده باشه.. باعث نمیشه ذره ای از ارادت من به پرشیا کم بشه..تنها فکری که میتونم بکنم اینه که این یارو چند تا گاو فروخته این ماشینُ خریده؟

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]