یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 228

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 214

[ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu:211

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 206

[ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 182

[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 162

[ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 150

[ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 113

با سر و صدای همسایه مزخرفمون از خواب نازنین بعد از ظهرم بیدار میشم. مثل همیشه توی خواب و بیداری با چشمای پف کرده میخورم به در و دیوار و مستقیم میرم سمت اشپزخونه و میبینم چای نیس! دلم چای کیسه ای نمیخواد. دلم چای بد مزه ی تی میکر رو نمیخواد. کتری رو آب میکنم میذارم روی شعله گاز و میرم دسشویی. با صابونی که دکتر برام تجویز کرده میفتم به جون صورتم و پاک سازیش میکنم. بعد دستامو با دقت میشورم. انگشتامُ یکی یکی میگیرم زیر اب سرد و ماساژ میدم. تو خونه همه میدونن من اگه برم دسشویی به راحتی بیرون نمیام! کجا واسه فکر کردن بهتر از اونجا؟ همونطور که انگشتامُ ماساژ میدم میرم تو فکر.. مثل همیشه. صدای اب میپیچه تو گوشم و من غرق میشم تو خودم.. یاد حرفای چند شب پیش میفتم که بهت گفتم.. یاد تلاشی که این دو سه روز کردی تا از اون فکر در بیام.. یاد اینکه دیشب مثل بچه ها گفتی به خدا نمیدونم چیکار کنم الان.. خودت بگو چیکار کنم اروم بشی.. یاد اینکه امسال هنوز ندیدمت.. یاد اینکه چقــــــــــــدر دوریم و انگار داریم دور تر میشیم هر روز...

 وقتی میام بیرون اونقد طول کشیده که اب جوش اومده و از کتری داره بخار بلند میشه... یه قاشق چای خشک میریزم تو قوری و شیر کتری رو باز میکنم.. باز صدای اب.. یه مدل دیگه.. باز یاد دیشب میفتم.. که خیلی ناشیانه میخواستی با حرفات ارومم کنی.. تقصیری نداری عزیزم. من خودمم نمیدونم چی میخوام!

یهو پای چپم داغ میشه! قوری پُر شده و سر ریز میشه.. اب جوش میریزه رو پام.. قوری رو محکم میکوبم روی کابینت و میرم سمت حموم... پام رو میگیرم زیر شیر آب و باز با صدای اب میرم تو فکر.. خوب تلنگری زد این آب جوش.. اشکم راه میفته.. به هوای سوختن پام دلیل دارم واسه بد اخلاقی و گریه..با گریه بر میگردم تو اتاقم و با دفتر یادداشتم پام رو باد میزنم... میسوزه.. میسوزه.. اما نه بیشتر از دلم.. نه بیشتر از قلبم..

چند وقته هر دومون بی رمق با هم حرف میزنیم.. شبا فقط به احوالپرسی میگذره و اینکه واسم تعریف کنی روزش چیکار کردی و بعد تو از من بپرسی و چند دقیقه ساکت باشیم و به صدای نفس کشیدن همدیگه گوش بدیم و بعد یکیمون پیش دستی کنه بگه خوب برو بخواب دیر وقته... مواظب خودت باش.. شب بخیر. خدافظ.

بهت گفتم کاش یه سال پیش باهات اشنا میشدم. نمیدونم چرا حس میکنم طول کشیدن رابطمون به این شکل داره دورمون میکنه.. نمیدونم کار درست چیه. از یه طرف دلم تنگه برات و شبا تا باهات حرف نزنم و صدات رو نشنوم خوابم نمیبره. از یه طرف میبینم حرفامون عین دو تا دوست همکلاسی شده و تصمیم میگیرم یه مدت باهم حرف نزنیم ببینم چی میشه!

اخرین دو نفرمون یادته؟ قبل از اینکه حاضر شم برم خونه شروع کردی به زمزمه یه اهنگ.. انگشتای دست راستمو تو دست چپت قفل کردم.. دست چپم رو گذاشتم رو شونت و تو با دست راست کمرم رو گرفتی.. سرمو چسبوندم به سینه ات و با زمزمه ی تو چند دقیقه اروم رقصیدیم.. باز دم رفتن اشکم راه افتاد اما گفتم دو نفره بعدیمون تو خونه خودمون باشه.. گفتی وقتی باهم توی یه چار دیواری هستیم اون چار دیواری خونمون میشه دیگه.. همونطور که سرم چسبیده بود بهت و اشکام تی شرتت رو خیس میکرد دماغمُ بالا کشیدم و گفتم نه دیگه.. اینجوری نه.. بیا دیگه ریسک نکنیم. باور کن هر دفه معده درد میگیرم از بس عصبی میشم و استرس دارم.. گفتی باشه.. هر چی تو بگی..

حالا اما میگم پشیمونم. من دلم تورو میخواد. دلم دو نفرمون رو میخواد.. هر جا که باشه. توی تاکسی. توی تله کابین. روی نیمکت اون ته ته پارک توی تاریکی. توی چاردیواری که تا وقتی ما اونجاییم میشه خونمون..

دلم الان فقط تورو میخواد با استرس. با دلشوره. با عذاب وجدان. با هر حسی تاحالا تجربه کردیم. دلم الان تورو میخواد حتی اگه اخرین دونفره باشه.


[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 107

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 103

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 89

[ چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 73

نمیدونم دوران امتحانات چه خاصیتی داره که همسایگان محترم یه شبه هوس میکنن خونه شون رو بکوبن و جاش یه برج بکارن! بعد نکته جالب اینجاست که ساخت و ساز خصوصی از یه طرف، شهرداریم تمام تعمیرات لوله اب و گاز و خط تلفن و اینارو میذاره واسه این دو هفته امتحانای کوفتی!

بعد من موندم این کارگرای ساختمانی استراحت نمیکنن اصلن؟ استراحت هیچی نهارم نمیخورن؟ ینی حتی دستشویی هم نمیرن که دو دیقه این سرو صداشون بخوابه ما بتونیم دو کلوم درس بخونیم؟؟؟

اگه میدونستم کدوم قسمت از عملیات ساختمون سازی نیاز به این داره که ۴ ساعت مداوم یه چکش رو روی یه سطح فلزی بکوبی، به نشونه ی اعتراض میرفتم اون قسمت از خونه خودمون رو خراب میکردم!

[ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 63

همیشه هر چیزی میخورم عذاب وجدان میگیرم که نکنه چاق بشم. ورزشم که قربونم بره هیچ مدل نمیکنم! تنها تحرکم رفتن به دانشگا و برگشتنه. البته گاهیم واسه تنوع با دوستان یک مقداری خیابون متر میکنیم. بلخره وظیفه ایه که به گردنمونه!

اوایل زمستون به فکر رژیم سفت و سخت میفتم تا مثلن واسه عید خیالم راحت باشه. از اول دی شروع میکنم به کم خوردن و نخوردن! اما به محض شروع شدن امتحانات در قالب یک عدد گرسنه افریقایی هر دو دقیقه یه بار به یخچال شبیخون میزنم و با عجله و هول هولکی هرچی تو یخچال پیدا بشه میبلعم!

 خیلی نگران خودمم. اینجوری پیش بره تا عید میترکم! نمیدونم چرا استرس من این مدلیه. خیلی ها رو دیدم که از شدت استرس غذا از گلوشون پایین نمیره بعد من وقتی استرس میگیرم باید دست و پام رو ببندن به تخت که از یخچال دور بمونم. اوضاع وقتی کسی خونه نباشه وخیم تر میشه چون اون موقع دیگه با کسی دودرباسی ندارم و با فراغ بال به اغوش یخچال پناه میبرم. از ساعت ۵ که مامانه و داداشه رفتن بیرون من همش توی اشپزخونم. حتی اگه چیزیم واسه خوردن نباشه من به صورت غیر ارادی سر از اونجا در میارم.

ببیین اوضاع چقد خرابه که وقتی نشستم مثلن درس بخونم کتابم نبود. میزُ زیر و رو کردم ولی پیدا نشد. بعد وقتی واسه تمدد اعصاب به سوی ان عزیز دل ان جعبه ی غول پیکر سفید حرکت کردم دیدم کتابم توی یخچاله!

یکی بیاد یه چیزی بگه من اشتهام کور بشه!

[ سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 58

از روز اول اشناییمون گفتم از رابطه های الکی و بی هدف بدم میاد. گفتم دلم میخواد هر کاری میکنم یه هدفی داشته باشه. دنبال یه پسر نمیگردم تا باهاش فقط بهم خوش بگذره. از اونا نیستم که واسه پارک و سینما و مهمونی دنبال یه پارتنر میگردن. دلم میخواد اگه با کسی اشنا میشم هدفم شناخت باشه و اگه باهم کنار اومدیم به یه جایی برسیم. تو هم هدفت همین بود.

 یه دوستی ساده شروع شد. دوستی که همه میگفتن به خاطر فاصله ای که داریم زیاد دوام نمیاره و بلخره یه جایی کم میاریم.

الان چهار سال گذشته. ما به خودمون و بقیه ثابت کردیم که اگه دوست داشتن واقعی باشه دور بودن اهمیتی نداره. دروغ چرا خودمم فکر میکردم که یه روزی یه جایی شاید دیدن یه نفره دیگه، من رو از یادت ببره. اما نبرد. تو از اول تا الان با من رو راست بودی. همیشه از احساست مطمئنم کردی و با عمل و حرف بهم ثابت کردی.

این دو سال که مامان قضیه رو میدونه همه چی جدی تر شده. مرتب در مورد برنامه هامون و اینکه قراره چیکار کنیم ازم میپرسه. سراغتُ میگیره و همیشه میگه بهش سلام برسون و بگو مواظب خودش باشه. قبولت کرده.

 اما بابا... اون هنوز تورو ندیده. نمیدونم برخوردش باهات چه جوریه اما امیدوارم خوب باشه. دیشب که از تصمیم اخرت گفتی با اینکه منتظر همچین روزی بودم اما استرس گرفتم. نگرانم شدیـــــــــد. نمیدونم چی میشه.

به تو اطمینان دارم. به مردونگی و صداقتت. به اعتماد به نفس و محکم بودنت. میدونم تو از پسش برمیای. تو هم بدون که من پای حرفام هستم و تنهات نمیذارم.

منتظرم. منتظرم که کار جدیدی که بهت پیشنهاد شده رو بررسی کنی و بهم خبر بدی. بعد در مورد اینکه کی و کجا بابا رو ببینی باهم حرف میزنیم.

شب یه پُست دیگه میذارم. نظراتون رو اونجا بگین.

[ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 48

خیلی بده که بعد از گذشت اینهمه وقت هنوز نمیتونم به آینده با تو مطمئن باشم. تا یه حدودی تقصیره من و بد بینی هامه اما توام بی تقصیر نیستی. خیلی چیزا واسه من مهمن که تو اصلن بهشون توجه نمیکنی. بر عکسشم هست. یه چیزایی واسه تو و خانوادت حیاتی هستن و من واسم اون چیزا اندازه ی سر سوزن ارزش ندارن.

 همیشه از اختلاف فرهنگی که داریم میترسیدم. بهت گفته بودم اما نشستی همشون رو واسم شمردی و گفتی ببین خیلی نیستن. این اختلافا طبیعیه چون ما توی دو تا خانواده مختلف و توی دوتا شهر مختلف بزرگ شدیم. گفتی اون اختلافا مهمن اما نه اینقدر که ما رو از هم دور کنن. گفتی اینکه من و تو باهم همفکر باشیم مهم تر از اصول دوتا خانوادست.

حالا هرچی میگذره بیشتر با خانواده های هم اشنا میشیم و بیشتر میبینم که باهم فرق داریم. میترسم این تفاوتا کار دستمون بده. میترسم نتونیم باهم و با خانواده های همدیگه هماهنگ بشیم.

میترسم از آینده ای که روی هواست. میترسم از اینکه من و تو اینهمه به هم نزدیک شدیم. از اینکه خیلی پیش رفتیم و این قدر همه چی واسمون جدی شد. میترسم که بقیه مثل ما جدی نگیرن و همه چی بهم بریزه. اون وخت من با اینهمه وابستگی چیکار کنم؟

لعنتی چرا قبل از اینکه خوب بشناسمت اینقدر وابسته و عاشقت شدم؟ مگه قرار نبود نذاری بهت وابسته بشم؟ پس چرا هر لحظه هر غلطی میخوام بکنم صدات تو گوشمه و چشمات جلوی چشمام؟ کاش اینقدر عقلم جلوتر از احساسم نبود تا میتونستم بهتر تصمیم بگیرم.

پ.ن: از این به بعد کامنتدونی بسته ست. به دو دلیل، یکی اینکه هی وسوسه نشم بیام کامنت تائید کنم اون یکیشم نمیگم چون الان اصاب ندارم ممکنه چیزی بگم به کسی بربخوره.

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 47

وقتی یه فعالیت درسی مهم گریبان گیرم میشه استرس ناجوری میگیرم. این فعالیت درسی میتونه تحویل یه پروژه ی سنگین باشه یا یه امتحان سخت. دقیقن از همون لحظه ای که اطلاع پیدا میکنم، سر درد میگیرم. نگران میشم که نکنه کارم خراب بشه! نکنه مریض بشم و نتونم کار رو خوب ارائه بدم! نکنه روز قبل از امتحان یه اتفاقی بیفته و نتونم خوب درس بخونم! این استرس و نگرانی همراهم هست تا وقتی میرسم خونه. به شدت اشتهام کم میشه و شدیدن خوابم میگیره! ینی از شدت نگرانی میرم بخوابم که بهش فکر نکنم! وقتی از خواب بیدار میشم مثل یه سیستم ریست شده میشم! ینی شما بگو یه بند انگشت از اون استرس دیگه در من وجود داره؟ عمرن! تا شب واقعه دیگه من به روی خودم نمیارم که یه کاری قرار بوده انجام بدم و با خیال راحت و ارامش وصف ناپذیری واسه خودم میچرخم!

گاهی وقتا درجه ی فراخی اونقدر بالا میره که حتی روزه تحویل پروژه طرف دانشگا پیدام نمیشه نکنه یه موقع ارامشم به هم بریزه و استرسی بشم! چون به نظر من هیچ چیزی ارزش بهم ریختن ارامش من رو نداره حتی پاس نکردن اون درس! ( البته اینم داخل پرانتز بگم که درجه ی فراخی ارتباط مستقیم با بالا رفتن ترم داره.)

حالا چی شد این اعتراف رو کردم یهو؟ چون الان که خوشحالانه اینجا نشستم دارم واسه شما قصه میگم ۴ تا پروژه ی درسی دارم که حتی ابتدایی ترین مراحلشون رو انجام ندادم و تحویل دو تا از این پروژه ها هفته ی آیندست و دوتای دیگش اون یکی هفته! خلاصه اینکه این درس و دانشگا تموم شد ما یه بار محض غافلگیریه خودمونم شده کارمون رو به موقع انجام ندادیم!

[ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 46

ماه رمضون که میشه تعداد بچه مسلمونا زیاد میشه یهو! کسی که تا دیروز نماز نمیخونده و خدا اصلن کی هست و چی هست و کجاست و اینا حالا یهو میره صف اول مسجد محلشون نماز جماعت به جا میاره و توی همون مسجدم روزش رو باز میکنه که همه بفهمن ایشون نه تنها نماز خونه ،روزه گیرم هست در ضمن!  هی این هیئت اون هیئت میره و خدمات شایان توجهی انجام میده و از مامان بابا حلالیت میطلبه بابت اون کارایی که به عنوان یه فرزند ناخلف انجام داده. شبای قدر دیگه اخرشه. احیا و ١٠٠ رکعت نماز تا سحر و برو تا اخر..! روز عید فطر همه چی تموم میشه. قران و جانمازها بسته میشن و میرن توی کمد تا سال دیگه همین موقع البته اگه همین یه ذره اعتقادم به باد نره!

حالا دوباره .. محرم و صفر نزدیک مشه. همه یاد گناهای کرده و نکرده! شون میفتن. حساب میکنن میبینن از ماه رمضون تا محرم چند ماه طول کشیده . توبه ها شکسته و ناخلف بازیها شروع شده. اولین کاری که میکنن تدارک دیدن یه تیپ مشکی خفن واسه ایام سوگواریه! بعد هم اماده میشن واسه رفتن به هیئت و دسته های عزاداری و ...

شنیدم که توی روضه که میشینی باید به حرفای اون یارو که داره گلوش رو جر میده گوش کنی. میگن یه اهنگ غمناک هم میتونه به راحتی ادم رو گریه بندازه پس لحن اون مداح مهم نیس تو باید به اون واقعیت که اتفاق افتاده گوش کنی و برای مظلومیت اما.م گریه کنی. میگن ببین هدف چی بوده و اما.مت رو بشناس. حالا اون چیزی که از محرم یاد من یکی مونده چیه؟

اینکه ١ سال تموم مرد و زن و پیر و جوون هر گـ.. میخوان میخورن. انواع نامردیها و بی معرفتیا رو میکنن. مال مردم رو میخورن. توی کاراشون تقلب میکنن. کم کاری. گرون فروشی. کم فروشی... نیازی نیست من اینجا همش رو بنویسم خودتون بهتر میدونید.

توی روضه چه جور ادمایی هستن؟

 ١: مداح داره از سر بریده ی اما.م میگه. حاج اقا که اون گوشه تسبیح به دست نشسته یادش میفته که چقدر توی بازار پدرسوختگی کرده. آهی میکشه و همراه با صدای دلخراش مداح اشک تمساح میریزه!!

٢: حاج خانوم چادر رو روی صورتش میکشه و یادش میفته که این دختره ی بی همه چیز که اومد اویزونه پسرم شد که نتونستیم کاری بکنیم. حالا با این مشکل اجاق کوریش چیکار کنیم؟ چطور سرم رو جلو در و همسایه بالا بگیرم؟ یا اما.م حس.ین چراغ خونه ی یه دونه پسرم رو روشن کن!!

٣: دختر دبیرستانیه میگه خدایا خودت میدونی نمیخواستم با دوس پسرم بیــــــــب اما خوب شد دیگه! بعدم که ولم کرد و رفت. خدایا به خاطر همه ی بیـــــــــب هایی که انجام دادم منُ ببخش. خدایا این دفعه ی اخره. فقط به همین شماره که امشب دم در هیئت از اون پسر خوشتیپه گرفتم زنگ میزنم و بعدش دیگه توبه میکنم که تا وقتی شوور نکردم بیـــب نکنم!

اه حالم بهم خورد میخواستم نمونه های بیشتری بگم اما واقعن حالم بد شد. چرا اینقدر پدرسوختگی میکنن بعضیا که منتظر همچین روزایی بشن واسه توبه؟ چرا اینقدر کثافت کاری؟ چقدر نامردی؟ چقدر دروغ و ریا؟ اگه قبل از محرم مُردی و وقت نشد توبه کنی چی؟ چرا اینقد این کارا رو میکنی که بعد بری روضه ی اما.م حسین به حال و روز خودت و گند زدنات اشک بریزی؟ ینی فلسفه ی محرم فقط سیاه زدن به در و دیوار و روضه رفتن و شام نذریه؟ فقط گذاشتن نوحه توی ماشین و زیاد کردن صداشه که همه بشنون داری نوحه گوش میدی؟ کی میخوان درست بشن بعضی ادما کی؟

من ادعای مسلمونی ندارم. اصلن اگه از خیلی جهات حساب کنی من جز خوده خدا خیلی چیزا رو قبول ندارم. اما من توی محرم چادر سرم نمیندازم برم هیئت شماره بگیرم از پسر فشن های محل! نمیرم به خاطر مال مردم خوریام توبه کنم. نمیرم خودم رو به این و اون نشون بدم تا فرداش بیان خواستگاریم.. من اگه نماز نمیخونم و خیلی کارای واجب و مستحب رو نمیکنم اقلن ظاهر و باطنم باهم زمین تا آسمون فرقشون نیست. لازم به تذکر نیست اما تذکر میدم که منظورم همه نیستن و هرجوری حساب کنی هستن هنوز کسانی که به اینجور چیزا با دل پاک و صادق عمل میکنن و از ریا و تزویر به دور هستن. و بازم لازم به تذکر نیست اما میدم (تذکر رو منحرف!) که خوب داداچه من میخوای توبه کنی؟ اُکی. خیلیم خوبه. توبه کن. قولم بده. اشکم بریز و پشیمون بشو اما نه فقط همون شب. نه اینکه وقتی از در هیئت اومدی بیرون همه چی یادت بره و روز از نو روزی از نو ...

پ.ن: معلوم بود دلم خیلی پُره؟ به خدا وقتی این پارچه سیاهای محرم رو میبینم اونم روی در و دیوار خونه ای که خوب میدونم توش چه خبره حالم بد میشه. شما به دل نگیرین!

[ دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 45

اینقدر لذت میبرم وقتی دوتا کفتر عاشق تو خیابون میبینم که کفتر نر با فاصله ی ٢ کیلومتر جلوتر از کفتر ماده دست در جیب و سوت بلبلی زنان قدم میزنه و کفتر ماده واسه خودش اون طرف تر ویترین مغازه ها رو نیگا میکنه و با موبایلش حرف میزنه و دلشونم خوشه که عصر جمعه ای دوتایی باهم اومدن بیرون!

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه من و اقاهه همشهری بودیم و چه بسا هم محل بودیم بازم اینقدر واسه دیدن همدیگه ذوق میکردیم؟ خسته نمیشدیم که هر روز همدیگرو ببینیم؟ حوصلمون از قیافه ی تکراری همدیگه سر نمیرفت ایا؟ اخه اگه هر روز همدیگرو میدیدیم که وقت نمیشد اصلن دلتنگ بشیم!

نکنه اگه دری به تخته خورد و من و اقاهه رفیتم زیر یه سقف نتونیم به هر روز دیدن هم عادت کنیم و از هم زود خسته بشیم؟ این یه حقیقته که آدیمزاد به هر چیزی عادت میکنه دیگه چه برسه به ما که فرشته ایم! :دی . میترسم ما که به ماهی یه بار دیدن هم عادت کردیم نتونیم بعد از ١ ماه ریخت همدیگرو تحمل کنیم و حوصلمون سر بره! اصلن زیر یه سقف رفتن و زندگی مشترک مگه چند وقت میتونه تازگی و هیجان داشته باشه؟ اخرش یه روزی همه چیز تکراری میشه. دیر یا زود.

چیزی که گفتم معنیش این نیست که مثلن ما همدیگرو از روی هوس دوست داریم! و اگه زیاد باهم باشیم هوسمون تموم میشه! لوفن بد برداشت نکینن. من از یکنواختی و نبود هیجان توی زندگی میترسم. من از عادت به جای علاقه میترسم. من از کنار هم بودن به صرف زن و شوهری میترسم. من از هر روز یه جور بودن میترسم.

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 41

دیدن یه ماشین خاموش شده پشت چراغ قرمز در حالیه که راننده دست به فرمون  و عرق ریزون ماشین رو هُل میده یکی از صحنه هاییه که همیشه من رو ترک تحصیل قرار داده و دلم میخواسته به اون طرف کمک کنم. بماند که خوب زورم نمیرسه و مجبورم ناظر باشم در این مواقع! مخصوصن اگه توی یه خیابون خیلی شلوغ و مخصوصن تر اینکه چله ی زمستون باشه. عمق فاجعه اونجاست که ماشین خاموش شده یه تاکسی باشه با پنج تا مسافر خانم! که نه تنها نمیتونن دستی به ماشین بزنن و هُلی بدن ، گاهی شعورشونم نمیکشه از ماشین پیاده بشن تا یکم از وزن ماشین کم بشه و اون بینواهایی که دارن هُل میدن راحت تر باشن!

[ یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 30

چند روزیه یه موضوعی رفته رو اعصابم و تا ننویسم اروم نمیشم!

تاحالا فکر کردین که پدر مادرا چقدر بچه هاشونُ میشناسن؟ چقدر بچه ها با پدر مادرشون صادقن و اونا رو تو جریان کارشون میذارن؟ اصلا بچه ها همونی هستن که خانوادشون فکر میکنن؟

 راستش این سریال ویکتوریا منُ با سوالای زیادی روبرو میکنه!! و البته به نتیجم نمیرسم! یکی از مورداش همینه.اینکه یه دختر ١٨ ساله واسه رابطه با دوس پسرش به اسم خونه ی دوستش شب خونه نمیاد. یا پسری که به بهونه ی درس خوندن و پرداخت شهریه دانش گا از پدرش پول میگیره اما تمام وقتشُ توی بار میگذرونه.

تا وقتی آقاهه لنگای درازشُ توی زندگیم وارد نکرده بود منم با مامان بابام صادق بودم و همونی بودم که اونا فکر میکردن اما بعد از اشنایی با حاج اقا من تبدیل شدم به ادمی که واسه چند ساعت بودن با طرفش مجبوره هزار تا دروغ بگه و از اونجایی که دروغگو کم حافظس گاهی سوتیای شدید میده! نه که فکر کنین بعد از ۴ سال کسی از وجود اقاهه خبر نداره.نه اتفاقا تنها کسی که نمیشناستش همون خواجه ی معروفه اما خوب شناختن و اینکه بدونن ما دل به ایشون بستیم یه چیزه و اینکه بدونن ما کی و کجا باهمیم یه چیزه دیگه!

مثلا من هرچقدرم با مامان راحت باشم و از احساسم و برنامه هامون و اینا بگم دیگه نمیتونم بگم مثلا فلان روز ما باهم فلان جا رفتیم ! یا از روزا و شبایی که باهم بودیم بگم براش! خودتون قضاوت کنین نمیشه گفت که اخه! نتیجش چی میشه؟ اینکه هی دروغ بگی یا اگه بخوای دروغ نگی سعی کنی جلو چشم خانواده ظاهر نشی تا کلن چیزی نگی. اما یه چیزی مثل عذاب وجدانم پیش میاد که مثلا مامان فکر میکنه تو سر کلاسی اما ای دل غافل که الان ناکجا ابادی...

نمیدونم چیکار باید کرد اما میدونم تا رابطه ما شکل رسمی و قانونی نداشته باشه همین آشه و همین کاسه. شیطونه میگه برو دست این آقاهه رو بگیر برو محضر قال قضیه رو بکن! (بکَن نه بکُن!!)

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 29

یه زمانی بازار بلوتوث بازی داغه داغ بود و هرجا میرفتی میدیدی یه عده کودک، نوجوان، جوان، میانسال، پیر، زیرخاکی،...در حال مبادله کالا به کالاهستن و جدید ترین ایمیج ها و کلیپها رو با چنان سرعت و جدیتی واسه بقیه میفرستن که انگار یه فریضه ی الهی به گردنشونه!! مسلما ماهم مستثنی نبودیم. مخصوصا اوایل دانش گا رفتن که همه چیز جدید و جذاب به نظر میومد.کار به جایی کشیده بود که بین ساعتای درسی اگه از لای در، دفتر اساتید رو دید میزدی میدیدی اساتید هم با این پدیده جدید در حالِ حال کردن هستن! بماند که چه چیزایی رد و بدل میشد و چه آبروها برده شد و چه خسارتایی به بنیاد بعضی خانواده ها وارد شد!!  خوشبختانه تب بلوتوث تا حدی سرد شده.

امروز استادم از یکی از بچه ها خواست که بلوتوثه کذایی رو روشن کنه و فایلی که اسم نرم افزارای لازم واسه امتحان پایان ترم رو توش نوشته بود و بگیره و به بقیه بچه ها بده تا گامی برداشته بشه واسه پیش بردن اهداف اموزشی! بعد از کلاس همه دوره اقای همکلاسی جمع شدن و با بلوتوثهای روشن فایل رو دریافت کردن. این وسط یه سری فایل غیر درسی هم چپ و راست ارسال شد و بچه ها به همون فریضه الهی که قبلا گفتم عمل کردن و مارو از جدید ترین رویدادها مطلع کردن. تو راهه خونه وقتی داشتیم فایلای غیر درسی رو میدیدم و هرهر میکردیم رسیدیم به یه کلیپ +١٨ که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اون وسط اینُ فرستاده بود! ما که اصلا کنجکاو نبودیم ببینیم چیه و قصد داشتیم ندید پاکش کنیم!!! که ناخوداگاه دست دوستم روی دکمه ی پِلی خورد و فیلم پخش شد!!! سه جفت چشم به صفحه ی گوشی خیره شد و نفس ها توی سینه حبس. همیشه وقتی همچین کلیپای بی ناموسی دستمون میرسه من با خودم فکر میکنم این دختر چطور براش مهم نبوده که صورتش توی فیلم مشخص باشه؟!

 اون فیلمایی که به صورت مخفیانه! گرفته میشه که تکلیف معلومه اما فیلمایی که دختر توی لنز دوربین زبون در میاره و حرکات اکروباتیک انجام میده چی؟ اخه چطور ادم فکر آبروی خودش و خانوادش نیست و اجازه میده دوست پسر یا مشتریش!! ازش فیلم بگیره. اونم خصوصی ترین لحظه ی زندگیشُ!! بماند که واسه بعضی ها این کار جلب مشتری و تبلیغ محسوب میشه اما کسایی که اون فیلم رو میبینن و طرف رو و هفت جد و ابادشُ میشناسن چی میشن!! با این تفکر همیشگی مشغول دیدن کلیپ بودیم که امد به سرم از انچه میترسیدم...درسته دختره خیلی ارایش داشت و یه تغیراتی کرده بود اما این باعث نشد که من چهره ی دخترو  به جا نیارم!

اگه از اون فیلما بود که مخفیانه گرفته میشد حرفی نبود اما وقتی ببینی هم کلاسیه قدیمیت با دوتا پسره و یکی رو کاره و اون یکی داره فیلم میگیره چه حالی میشی؟

پ.ن: تاحالا پیش اومده واستون که یکی از چند نفری که توی این کلیپا هستن رو بشناسید؟

[ شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 26

دیدین بعضیا چقدر توی مکالمه قربون صدقه طرف صحبت میرن و خودشونُ اون وسط تیکه پاره میکنن؟ راستش من اینطوری نیستم و جز یه تعارفای معمولی و معقولانه! از الفاظ دیگه ای استفاده نمیکنم. فوقش میگم قربونت برم! یا در حالت رسمی تر میگم قربانت. البته به اقاهه هیچ کدومُ نمیگم چون حال نمیکنم زیاد با این مساله! اما از خدا که پنهون نیست شما که دیگه از خودمونین, یه دوستی دارم به نامِ هستی. نمیدونم این ادم چی تو ذهنش میگذره و اینهمه لفظ تهوع اور از کجاش میاره! به عنوان نمونه ؛ساعت 7:45 دقیقه صبح قبل از کلاس تو راهروی دانشگاه می بینیش . از قیافت بی خوابی میباره و با یه دهن باز از خمیازه در حدی که یه کتاب توش جا میگیره داری خودتُ کیفتُ تو راهرو به زحمت میکشی جلو. از راه میرسه و با این کلمات شروع میکنه: سلام هانا جونم. خوبی قربونت برم؟ چه خبرا فدات شم؟ درس خوندی گلم؟ امروز چندتا کلاس داری عزیزم؟ پیش مرگت شم. تیکه تیکه شم. زیر تریلی برم برات وَ وَ وَ... نه که فکر کنین ما باهم سَر و سّری داریما؟!! نه به جون خودم با همه این مدلیه. و زمان  مکانم براش فرقی نمیکنه. البته این یه مکالمه ساده و دوستانه بود و مسلما وقتی حاج اقاشون زنگ بزنه غلظت این مکالمه بالاتر میره و از اشباع هم بالاتر میزنه و اون موقعست که فقط باید اونجارو ترک کنی!

نتیجه اخلاقی: چار کلمه احوال پرسی این کارا رو نداره! به خدا!!

[ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 25

روزی که چاردیواریمُ ساختم فکر میکردم اونجا میشه خونه ی ثابتم اما نمیدونستم این اسم واسه یه نفر دیگم جالب میشه و چاردیواریم هوو پیدا میکنه!این شد که اومدم اینجا و امیدوارم اینجا بمونم.اگه یه روزی اسم این وبلاگم رو جایی دیگه ببینم دیگه کوتاه نمیام و چشم طرف رو در میادم.این دیگه اسمی نیست که رایج باشه و تکراری!اسم من و اقاهه هم به زودی مشخص میشه و اگه خدا بخواد و بقیه بذارن اسمامون ثابت می مونه.

»یه هفته ایه هر روز حالت تهوع دارم! دیگه به خوابم نمیشه اطمینان کرد!

[ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 18

 دیروز یه مشکلی پیش اومد واسم..

تو خونه..

با بابام..

عین بچه ها قهر کردم..

اومدم یه جایی که خونه نباشم..

داره ٢۴ ساعت میشه و دلم اندازه ی ٢۴ سال تنگ شده واسشون..

داشتم تصمیم میگرفتم برگردم امروز..

مامانم همین الان اس مس داد:

[هانا خیلی نامردی من وقتی از دست تو و دیگران ناراحت بشم کجا برم]

مامانم مامان گلم فک نمیکردم اینقد بد باشم.دلتُ شکستم.ببخش...

[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 6

فک کن یه هفته دنبال یه مینی اسکِرت صورتی باشی واسه تولدی که اخر هفته قراره بری..فک کن همه پاساژا و بوتیکارُ زیر و رو کرده باشی واسه پیدا کردنش..فک کن بعد از اینهمه گشتن چیزی که میخوایُ پیدا کنی و با ذوف و شوق بیای خونه..فک کن چند دفه بپوشیش و جلوی اینه وایسی خودتُ بر انداز کنی و هی بگی به! چه جیگری شدم!! فک کن مامان و داداشتم تائید کنن که دامنِ خُجله و بهتم خیلی میاد..فک کن فرداش ساعت ۶ ارایشت که تموم میشه تصمیم بگیری بری wc...فک کن وقتی میری ببینی اوضاع قرمزه و نمیتونی دامنتُ بپوشی..بعد با یه شلوار لی مشکی بری تولد و تا اخر مهمونی عین برج زهر مار بشینی و نه بتونی برقصی و نه حوصله داشته باشی!!

دیگه نمیخواد فک کنی! تموم شد.

[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]