یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 218

[ دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 217

[ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 194

[ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 180

[ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 126

[ شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 118

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 101

[ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 88

[ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 75

دقت کردین با اینکه چیزی تا کنکور ارشد نمونده من اصلن به روی خودم نمیارم و هیچی در موردش نمیگم؟؟ یه دلیلش اینه که امسال فقط میخوام واسه دوره هم بودن شرکت کنم و بعد از یه دوره استراحت، واسه ارشد اقدام کنم. ایشالا تا اون موقع تکلیف زندیگمون هم مشخص میشه و از این لنگ در هوایی در میایم!!

با اینکه من و هانیش موضعمون رو در برابر همدیگه مشخص کردیم و واسه برون رفت از بحران راهکار ارائه دادیم !! اما تا وقتی اقدام جدی صورت نگیره همین آشه و همین کاسه. الان میدونیم برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت خودمون و طرفمون چیه. میدونیم در صورتی که مشکلی پیش نیاد و سنگی جلوی پامون انداخته نشه قراره چیکار کنیم، اما تا وقتی قضیه جنبه رسمی نداشته باشه همه چی در حد فرضیه ست و ممکنه یکی از راه برسه و تمام مفروضات مار و زیر سوال ببره و چه بسا نقضشون کنه! 

اگه خدا بخواد و بنده هاش بذارن و با اجازه بزگترا "بله" بشیم، من باید بار و بندیل ببندم و برم شهر حاج اقامون. و اگه شرایط کارش مثل الان خوب پیش بره شاید از ایران رفتیم. شایدم موندیم و حروم شدیم! خدا داند و بس !!! خلاصه اینکه بلاتکلیفی بد چیزیه که خدا نصیب هیچکی نکنه ایشالا!!

از این حرفا بگذریم. کسی کار ترجمه ای چیزی نداره؟ من چون معلوم نیست توی شهر خودمون بمونم یا برم نمیتونم دنبال یه کار ثابت باشم. باید به همین کارای جزئی و کار توی اموزشگاه بسنده کنم. هانیش داره واسه من دنبال یه کار درست حسابی میگرده که هم با روحیاتم سازگار باشه هم از نظر خودش قابل قبول باشه! اما تا اون موقع از بیکاری دق میکنم احتمالن. شایدم روانی بشم. شایدم فرار مغزها کنم...

از همین تریبون اعلام میکنم که هرگونه کار ترجمه و تایپ میپذیریم و در اسرع وقت تحویل میدیم. شمام هرجا رفتین واسمون تبلیغ کنین بگین یه مترجم کار بلد میشناسین!!!

                                                       با تشکر: مترجم بین المللی درجه یک!

[ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 70

× لینکم توی هیچ وبلاگی بالا نیومده. مطلب قبلی رو با تغیر اینجا میذارم.

از اول من و هانیش قرار گذاشتیم هر اتفاقی که به رابطمون مربوط میشه رو به همدیگه بگیم و چیزی رو از هم مخفی نکنیم. یکی دوباری که مشکل جدی باهم پیدا کردیم به خاطر این بود که هانیش یه مساله رو مدتی به من نگفته بود و وقتی گفت که دیگه تموم شده بود. بهونشم این بود که اگه اون موقع بهت میگفتم به هم میریختی، پس الان که تموم شده گفتم که مشکلی پیش نیاد. اما اینطور نشد چون دیرگفتنش و مخفی کاریش من رو ناراحت کرد و مشکل ساز شد.

ما هیچ وقت در مورد روابط گذشتمون همدیگرو تحت فشار نذاشتیم و بازخواست نکردیم. نظرمون اینه که گذشته ها گذشته و مثلن ۴،۵ سال پیش که من و اون همدیگرو نمیشناختیم، پس مهم نیست کی توی زندگی مون بوده. اما در مورد این مدتی که باهم بودیم در برار همدیگه مسئولیم و نباید چیزی مخفی بشه. چون اگه پای یه نفر سوم وسط باشه قضیه حکم خیانت پیدا میکنه یه جورایی!

حدودن یک سال و نیم پیش یه نفر سعی کرد خودش رو به زور توی زندگیه من هُل بده که با مقاومت جدی من روبرو شد. چند وقتی گذشت و چند ماه پیش اون نفر سوم دوباره سر و کله اش پیدا شد و همون حرفا و هون قول و وعده ها. اونقدر گفت که مجبور شدم در مورد هانیش شفاف سازی کنم و گفتم که کسی توی زندگیم هست و مشکلیم باهاش ندارم و به خاطر وجود اونم شده اگه بخوام هم نمیتونم به کسی دیگه فکر کنم. اما این طرف خیلی جدی گفت بهش فرصت بدم تا در کنار هانیش اونم باشه و خودش رو بهم ثابت کنه!

من خیلی باهاش حرف زدم اما طرف یه جورایی مجنون بود و فکر کنم اگه چاره داشت میگفت بیا با هردومون باش! بهش گفتم تصمیمم رو گرفتم و دلم نمیخواد به کسی دیگه فکر کنم. شمام من رو مزدوج فرض کن از این به بعد. اما یاسین به گوش خر خوندن بود حرفام!

این قضیه مدتی طول کشید و طرف هر روز به قول خودش میخواست خودش رو به من ثابت کنه و هرکاری از دستش برمیومد میخواست بکنه شاید نظرم عوض بشه. موفق هم شد چون اگه قبلن برام قابل احترام بود این روزا تنفری ازش پیدا کردم که با هیچ کاری جبران نمیشه! یه بحث اساسی کردیم و قضیه تموم شد.

همون یک سال و نیم پیش که جرقه این ماجرا زده شد به هانیش گفتم و اونم در جریان بود اما بازگشت دوباره اقای کنه رو دیگه به هانیش نگفتم. حرفها و دعوایی هم که بین ما پیش اومد بازم به هانیش نگفتم. نه که نخوام بگم. اما شما که خودتون شاهدین این چند ماه هانیش بعضی شبا هم خونه نمیاد چه برسه به اینکه بخوام واسش پشت تلفن این چیزا رو تعریف کنم. یه اخلاقیم که داره اینه که باید حتمن موقعیت پیش بیاد تا چیزی رو بهش بگم چون اگه وقتش نباشه خیلی مشکل دار میشیم!

چند شب پیش اعصابم به هم ریخته بود  هانیش از مدل حرف زدنم فهمید قضیه جدیه. گفت بهش بگم. ازش قول گرفتم وقتی میگم قضاوت نکنه و خوب گوش بده به حرفام. قول داد منم همه چیزو بهش گفتم. حرفام که تموم شد ساکت شد. بعد از چند دقیقه گفت خوب دیگه چه خبرا؟ مامان اینا خوبن؟

این حرفش نشون داد که از شدت ناراحتی اصلن نمیخواد در موردش بحث کنه. میشناسمش دیگه.

بهش گفتم میخواستم زودتر بهت بگم اما موقعیتش جور نمیشد. گفتم باور کن فقط در همین حد بوده. گفتم هرکاری میخوای بکن اما بی اعتماد نشو به من. گفت خوابش میاد و و بهتره خدافظی کنیم. ازش خواستم اگه عصبانیه اقلن یه چیزی بگه اما گفت ترجیه میده در موردش حرف نزنیم. لاقل اون شب.

الان چند روز و چند شب گذشته و ناراحتیش کاملن روی حرفاش و رابطمون اثر گذاشته. ناراحتیشم از اینه که دیر بهش گفتم و اصلن اجازه دادم قضیه به اینجا بکشه. میدونم غرور داره. میدونم حسوده. میدونم ناراحت شده اما منم مقصر نبودم. من سعی کردم اون نفر سوم رو با ارامش از خودم دور کنم. اونم یه پسره و غرور داره و مثلن نمیتونیستم با فحش و بد و بیراه از خودم برونمش که! یه جورایی شرایط اون نفر سوم بهتر از هانیشه و چون همشهری هستیم مسلمن بیشتر از هانیش میبینمش. باید جوری قضیه تموم میشد که فردا پس فردا بتونم تو چشاش نگاه کنم!

 هانیش گفت از من ناراحت نیست. گفت بیخیال بشم و دیگه حرفش رو نزنم. گفت بی اعتماد نشده. اما من ناراحتیش رو میبینم.

پ.ن: فعلن اوضاع عادیه. تا وقتی حرف جدید و بهتری واسه گفتن نداشته باشم این پست اینجا می مونه. شاید یک ساعت، شاید یک هفته..

[ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 69

خیلی وقتا میخواستم بیام اینجا و از شماها بپرسم که شما فکر میکنین منطقیه که دو طرف توی یه رابطه همه چی رو به هم بگن یا نه؟ هردفه نشد بنویسم و بدون اینکه نظر کسی رو بپرسم ریسک کردم و یه حقیقت رو به هانیش گفتم. قضیه اصلن خیانت و اینا نیست. فکر بد نکنین. اما یه چیزی بود که گفتم و گفتنش حالا باعث دلخوری شده. جالب اینجاست که خود مطلب زیاد واسش مهم نبود. اینکه اینهمه مدت بهش نگفته بودم ناراحتش کرد. حالا با اینکه میگه ناراحت نیست، رفتاراش ناراحتیش رو داد میزنه.

 

[ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 55

[ یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 54

ثُبات یکی از خصوصیاتیه که به هیچ وجه در من وجود نداره. در همین راستا؛

                             هانا.. هر روز بهتر از دیروز. دینگ  دینگ!!!

 اصولن از مخالفان سر سخت یکنواختی و ثبات هستم و هر روز دوست دارم تغیر کنم. این تغیر میتونه تغیره قیافه، تغیر لباس، تغیر دکوراسیون، تغیر بک گروند پی سی، تغیر تم و زنگ موبایل، تغیر تم وبلاگ ( اینُ دیگه همه تون شاهدین)، و از همه مهمتر تغیر اخلاق باشه! مورد اخر ممکنه این فکر رو به سرتون بندازه که چه ادم دمدمی مزاجی، اما خوب همینه که هست!

اصولن از اینکه یک چیزی رو به صورت مداوم ببینم و باهاش سر و کار داشته باشم حالم بد میشه و احساس خفگی میکنم. یادتونه یه پُست داشتم در مورد اینکه میترسم بعد ها نتونم به قیافه ی تکراری اقاهه عادت کنم؟ ایضن یه پُست دیگه داشتم که به دلایلی حالم دیگه داره از دانشگا بهم میخوره. خوب اینا شواهد عینی هستن که به شما ثابت بشه من ادم اروم و قرار داری نیستم و همیشه خواستار عوض شدن و عوض کردن هستم.

این روضه ها رو خوندم که برسم به این نکته! از اولشم قرار نبود از اسم هانا به عنوان نویسنده اینجا استفاده کنم. اما خوب نمیتونستم تصمیم بگیرم و یه جفت اسم درست و حسابی که زود دلم رو نزنه واسه خودم و اقاهه بذارم. این شد که شدیم هانا و اقاهه. اما دلم میخواد اسم وبلاگی داشته باشم. اسمی که منحصر به خودم باشه. دیگه این روزا هر وبلاگی میری میبینی اسم پارتنر ها اقاهه است. منم اونقدر بی غیرت نشدم که ببینم اسم اقاهه توی این وب و اون وب چشمک میزنه!

از اونجایی که توی مملکتی هستیم که به همه مون ثابت شده با رای گیری همه چیز به خوبی و خوشی و بدون نقص انجام میشه!!! میخوام لطف کنین و نظرتون رو در مورد تغیر اسم بگید. اصلن خوبه که اسم وبلاگی داشته باشم یا بذارم با همین اسم شناخته بشم؟ و اگه موافق تغیر اسم هستید اگه چیزی به ذهنتون رسید بهم بگید. البته خودم چندتایی کاندید دارم اما همیشه که نمیشه لقمه رو جوید گذاشت دهنتون! پس خلاقیتتون کجا رفته؟ بنابر این واسه این دوست عزیزتون اندازه ی یه اپسیلون فسفر بسوزونین و من رو از نظرات گهربارتون بی نصیب نذارین.

چون امار وبلاگ من با تعداد کامنتها هیچ وقت تطابق نداره و همیشه یه عده زیر ابی میرن و میان میخونن و دِ برو که رفتیم، از همه ی خواننده های خاموش، روشن و چشمک زن میخوام در این امر خطیر(؟) مرا یاری رسانند!!! پیشاپیش روی ماه همتون رو میکوبم به دیوار! ( نه پس توقع داشتی ببوسم؟)

[ شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 33

 اصولا من اگه خدایی نکرده نسبت به چیزی مثبت اندیشی کنم میمیرم! خیلی وقتا مشکلاتی که من و اقاهه داریم از همین بد بینی و بد دلی من نشات میگیره. توی این ۴ سالی که با اقاهه هستم فقط یه بار یه دعوای خیلی شدید سر یه نفر سوم با هم داشتیم که اونم اقاهه تقریبا بی گناه بود. اما من همیشه بهش شک دارم! خودم میدونم خیلی بده و باید این اخلاقمُ عوض کنم اما اونم کم بهونه دستم نمیده.  اقاهه واقعا وفاداره و همه جوره خودشُ بهم ثابت کرده اما خوب منم حق دارم! من و اون از هم دوریم و فقط دلمون به تلفنای چند روز یه بار و دیدنای ماهی یه بار اگه اسمون به زمین نیاد خوشه. بیشتر روزا از هم خبر نداریم و نمیدونم اون یکی الان کجاس و با کیه و چیکار میکنه. نزدیک همدیگم نیستیم که بریم جاسوسی. خلاصه.. مثلا بعضی روزا میشه که کلا نه زنگی نه اس مسی نه چیزی. شبم که میخوایم بخوابیم یه تک میزنیم که اره مثلا شب بخیر عزیزم!! یا پیش اومده که دو روز باهم حرف نزدیم و روز سوم که دستم میره روی شمارش و بهش زنگ میزنم، اگه اون خانومه بگه مشترک مورد نظر در حال فَک زدن میباشد من قاطی میکنم که چطور وقت نداری به من یه زنگ ٢ دیقه ای بزنی بعد الان داری با کی فَک میزنی؟ و چه بدتر اگه این اتفاق بعد از ساعت ١١ شب بیافته!! اونوقته که من به این نتیجه میرسم که اسکل فرض شدم و اقاهه رابطه ی کثیف و مخفیانه با یه دختر همشهریش داره و باید از هم جدا بشیم و حیف من که عمرمُ پای این ادم خائن تلف کردم!! باور کنین به همین کشکی من به اقاهه مشکوک میشم و به فکر جدایی میفتم!!

 من و اقاهه مشکلی باهم نداریم و عشق و علاقمون دیگه واقعا جای شک و تردید نداره اما خوب گاهی پیش میاد که افکار منفی با تمام قوا بهم هجوم میارن. خودتونم میدونید که شک داشتن به طرف ،آفته هر رابطه ایه.

(وقتی زنگ زدم اون دختره کی بود صدای خندش میومد؟ الان تو پارک تنهایی؟ چرا وقتی زنگ زدم جواب ندای؟ چرا دیر جواب دادی؟ چرا زود قط کردی؟) اینا چیزایی هستن که من گاهی بهشون حساس میشم و با دست خودم دعوا درست میکنم. چون اقاهه یه موجود کاملا بی اعصابه و اگه یه حرف رو دوبار بهش بگی روانی میشه و میفته روی اون دنده ی معروفش و لجبازی و داد و بیداد و این کارای مکش مرگه ما!! حالا اگه من گیر بدم به این چیزا خر بیار و باقالی بار کن.

این بحثا همیشگی نیستن و بیشتر اوایل دوستیمون پیش میومدن اما الانم خوب گاهی پیش میان یهو! چند وختیه در راستای بهبود اخلاق قشنگم سعی میکنم این چیزایی که باعث حساسیتم میشن رو دایورت کنم! یه چند دیقه ای فک میکنم و بعد میریزم تو خودم و به اقاهه گیر نمیدم که اون بنده خدام اعصاب ظریف تر از شیشش خورد نشه و دعوا نکینم. اما دلیل نمیشه که بهشون فک نکنم. فک میکنم و واسه خودم مسائل رو پیچیده میکنم و تو دل خودم به زمین و زمون بد و بیراه میگم و بدون اینکه اقاهه بدونه باهاش قهر میکنم! حالا اگه تو این خود درگیریه اقاهه زنگ بزنه کنترلم رو از دس میدم و پاچه میگیرم یا اگه بخوام ُاپن مایند رفتار کنم با سردی جوابشُ میدم و زود قط میکنم و اون اصلا نمیفهمه که من چرا باهاش اینجوری حرف زدم.

تاحالا خیلی اینجوری و الکی باهم دعوا کردیم و من هر دفه تصمیم کبرا گرفتم که خودمُ اصلاح کنم و کاری به کارش نداشته باشم و بذارم با اعصاب اروم به زندگیش برسه اما اگه چند روز اینجوری رفتار کنم به این نتیجه میرسم که نه اینجوری نمیشه. اقاهه واسم مهمه پس نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم. پس وظیفه ی خودم میدونم واسه خالی نبودن عریضه (؟) یه گیری بدم و یه دعوایی درس کنم که خیاله جفتمون راحت بشه که واسه هم مهمیم!!

دیگه از دست خودم کاری بر نمیاد و نمیدونم با این بد بینیم چیکار کنم؟!شما جای من بودین چیکار میکردین? فک میکنین لازمه پیش یه مشاور یا روانشناسی چیزی برم؟ فرقی به حالم میکنه؟

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 12

 یکی از اخلاقای قشنگه من اینه که خیلی کم حوصله و عجولم و این اخلاق خیلی وقتا رابطم با اقاهه رو تحت تاثیر قرار میده. مثلا یکی از چیزایی که قبلا خیلی پیش میومد این بود که وقتی میگفت بهت زنگ میزنم فوری میگفتم کِی؟ میگفت عزیزم نمیدونم دقیقا کِی اما میزنگم..اینقد اصرار میکردم بگه دقیقا کِی و بعد اگه از وقتی که گفته بود  میگذشت اون روم بالا میومد و ... نمونه های اینجوری زیاده و من فقط به همین یکی اکتفا میکنم!

 حالا چرا اینارو گفتم؟  مدتیه طی یه سری پروژه های خودسازی که خودم تصمیم به اجراشون گرفتم دارم رو اعصاب و روانم کار میکنم.نه پیش مشاور و روانپزشک! رفتم نه کتابای روانپزشکی خوندم. فقط یه روز یهو تصمیم گرفتم اخلاق بهتری داشته باشم و ارتباطای راحت تری با اطرافیانم برقرار کنم و در نتیجه خودم و دیگران اعصاب بهتری داشته باشیم.

 اگه نوشته های چند روز پیش منُ خونده باشین میدونین که من الان 2 ماهه اقاهه رو ندیدم.از دلتنگی و اینا گذشته وقتی فاصله بین دیدارامون زیاد میشه من خیلی بد اخلاق و گند میشم! اما این دفه گوش شیطون کرخیلی اعصاب بهتری دارم و با اقاهه و بقیه درگیر نمیشم و هر موقع هم زنگ میزنه با مهربونی و ارامش باهاش رفتار میکنم. احتمالا پروژه خودسازیه داره جواب میده!

 مدت ها بود که حرف زدنامون به چند دقیقه احوالپرسی و بحثای س.یاسی ختم میشد اونم اخر شب که با خستگی و بی حوصلگی میومد خونه. اما امروز در کمال تعجب حدودای ساعت 7 دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.دیدم اقاهس. اول که کلی تعجب کردم که چرا این وقت روز خونس و اینکه چی شده بهم زنگ زده! اما بعد فمیدم کارش زودتر تموم شده و وقتی اومده خونه دیده کسی نیست از موقعیت استفاده کرده و پریده رو گویشه تلفن  تا یه دل سیــــــــــــــــــــــر!! باهم حرف بزنیم.

 بر خلاف همیشه که حرفای معمولی میزد امروز فقط  باهام درد دل کرد و از ناراحتیاش واسم گفت. از اینکه چه مشکلاتی جدیدا واسش پیش اومده. اینکه چه چیزایی این روزا عصبی ترش کرده . تمام 1ساعت و نیمی که حرف زدیم میتونم به جرات بگم که یه بــــــــــند غر زد و ناله کرد و گیر داد به این و اون و پاچه گرفت این صبتا.

 اون میگفت و میگفت و من تعجب کرده بودم که این همون اقاهه ی تودار و پر رمز و رازه منه؟ همون که اگه چکش برگشت خورده باشه نمیذاره من بفهمم و میریزه تو دل خودش؟؟!!

 شاید باور نکنین اما اگه یک ساعت قربون صدقم میرفت یا حرفای (استغفرا.. چه ذهنای منحرفی دارین به خدا!) میزد من اینقد شارژ نمیشدم. وقتی خوب حرفاشو زد و از این و اون پیش من شکایت کرد و از بحث دیشبش با مامان و برادرش واسم گفت میدونین من چی گفتم؟ 

 با یه لبخند دلبرانه! گفتم :خیلی خوشحالم که این حرفارو داری بهم میزنی!

 گفت : ببخشید اینقد غر زدم و ناراحتیامُ سر تو خالی کردم.

اما من بازم گفتم که من خیلی خوشحالم!

  این خوشحالیه منُ کسانی درک میکنن که طرفشون یه ادم تو دار و مغرور باشه که دلش نمیخواد کسی از ناراحتیا و غماش با خبر بشه. از موقعی که باهم حرف زدیم همش دارم فک میکنم چقد راحت میتونستم گوش شنواش باشم اما همش با بهونه گیری و بحثای بیخودی دلخوری درست میکردم و ازش دورتر میشدم. فکر میکنم عجول بودنم و بد دلی و بد بینی هایی که داشتم اون رو از من دور میکرد و من غافل بودم. فک میکنم چقد خوبه که الان ارامش دارم هم من هم شاید اون.

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]