یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 248

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 183

[ جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 169

[ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 163

[ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 148

[ سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 145

[ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 105

[ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 99

[ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 97

[ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 80

 وقتی که انتظارشُ ندارم میبینم داری بهم زنگ میزنی. دیر وقته باید الان خواب باشی اما بیداری و به من زنگ زدی. نگران میشم. اروم جواب میدم و میبینم با یه صدای کــــــــــش دار جوابمُ میدی. حالم رو میپرسی و هر کلمه کوتاهی که جواب میدم صدبار قربون صدقم میری!

درد دل میکنی برام. بدون اینکه چیزی بگم حرف میزنی و حرف میزنی. میگم دندونم درد میکنه. ناراحت میشی. چند تا تجویز میکنی و میگی حتمن فردا برم دکتر و بهت خبر بدم. خیلی وقته با این ارامش باهام حرف نزدی. همیشه یا خسته بودی یا دور و برت شلوغ بوده. گاهی نمیذارن مال من باشی توی اون چند دقیقه پشت خط تلفن...

میگم برو بخواب دیگه. صُب خواب می مونی.. میگی فدای سرت... کاش مثل چند باری که صُب کنار تو بیدار شدم فردا هم با بوسه تو بیدار مشیدم...

دلم ضعف میره واسه احساسات قشنگت. واسه لبات که خیلی دلتنگشونم. مرور میکنی اخرین باهم بودنمون رو. مو به مو.. چیزایی میگی که من اون لحظه فکرشم نمیکردم بهشون توجه کرده باشی. اما دقیق توضیح میدی. بعد خاطرات رو یکی یکی میکشی وسط.

میگی "دوستام با اینکه با پارتنراشون نزدیک هم هستن خیلی از تجربیات مارو ندارن. ما با هم سفر رفتیم. من اومد شهر شما. تو اومدی شهر ما. تو حتی خونمون اومدی. شرکت اومدی. اتاق کارم اومدی و پشت میز کارم نشستی. هر ساعتی از شبانه روز که فکرشُ بکنی باهم بودیم. ۴ صُب باهم تا خونتون قدم زدیم. چند بار دو روز و دو شب باهم بودیم. تو رانندگی منُ دیدی. من رانندگی تورو دیدم. سواره انواع وسایل نقلیه شدیم. به جز هواپیما.. من دست پخت تو رو چشیدم. خونه داریتُ دیدم. سلیقه ی قشنگتُ توی کادو های جور وا جوری که واسم خریدی دیدم... یه روز باهم ١٢ ساعت تو خیابون بدون ناله کردن قدم زدیم.. باهم کوه رفتیم. رودخونه رفتیم.. پارک جنگلی رفتیم.. فقط دریا نرفتیم... یهو میگی...ما خیلی خوشبختیم مگه نه؟"

جواب میدم "خوب معلومه که ما خوشبختیم. مگه خوشبختی چیزی جز خوشحال بودن ما کنار همدیگه ست؟"

پ.ن: فردا صُب عازمم. اگه عمری باقی بود با گزارش مصور برمیگردم.

پ.ن٢: هشتادمین پست رو به فال نیک میگیرم. از عدد هشت خوشم میاد همینجوری الکی...

[ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 44

چند شب پیش حدودای ساعت ١٠ به اقاهه زنگ زدم که یکم حرف بزنیم. صداش گرفته بود و معلوم بود حال خوشی نداره. نگران شدم. پرسیدم چیزی شده که گفت نه. ازش پرسیدم با کیه و وقتی اسم دوستش رو اورد خیالم راحت شد که اگرم چیزی شده باشه یه نفر که بهش اطمینان دارم کنارشه. گفتم بعدن بهت زنگ میزنم. وقتی میخواست بخوابه اس مس زد و منم جفت پا رفتم روی گوشی و بهش زنگیدم و از حالش پرسیدم و اینکه اونموقع چی شده بود که صداش اونقدر غمناک بود. از مدل حرف زدنش و حرفاش فهمیدم که م.سته!

با یه دل پُر از ناراحتیاش و دلتنگیاش گفت. از اینکه دلش بدجوری واسه باباش تنگ شده. از مشکلاتش و اینکه خسته شده از اینکه اینقدر همه ازش توقع دارن. از اینکه حالا در نبود پدرش مسئولیتش بیشتر شده و باید بیشتر کنار مادر و خواهرش باشه. از اینکه نمیتونه جلوی اونا دلتنگ پدرش بشه چون داغ دل اونا تازه میشه و نمیخواد اشک تو چشمای مادرش ببینه. اون میگفت و من ١ساعت تموم بدون یه کلمه حرف فقط گوش میکردم. بعد از اینکه شکایتاش تموم شد زد زیر گریه. باورم نمیشد. بعد از ۶ ماه سکوت لعنتیش شکست و گریه کرد. شنیدن صدای گرفته و هق هق کردن ارومش داغونم کرد. گفت بعد از ۶ ماه هنوز شبا منتظره که اون زنگ خونه رو بزنه. گفت که دلش واسه گیر دادناش تنگ شده. گفت که چقدر در حقش کوتاهی کرده و چقدر متاسفه که اینقدر ناگهانی پدرش رفته و اینکه احساس میکنه تکیه گاهی نداره. گفت دلش میخواد تموم زندگیشُ بده اما یه بار دیگه بتونه سرش رو روی پای باباش بذاره یا دستش رو ببوسه.

 همچین وقتایی بعضی ادما حرفای قشنگ میزنن و دلداری میدن اما من به شکل عجیبی لال میشم. چون هرچی میگه حق داره و نمیدونم چی میتونم بگم که اروم بشه. کاش میتونستم بگم اروم باش عزیزم همه چیز درست میشه! اما نمیشه. پدرش که دیگه زنده نمیشه...

اقاهه ی من اون شب خیلی حرفا زد. یه لحظه به خودش اومد و گفت که اگه هوشیار بود اینارو نمیگفت. معذرت خواست که ناراحتم کرده. تشکر کردکه فقط گوش دادم و حرفی نزدم و گفت این سکوته من باعث شد اون بتونه درد دل کنه. گفت خوشحاله که وقتی بهم نیاز داره و میخواد حرف بزنه کنارش هستم. با اینکه هردومون چشمامون خیس بود خوشحال بودیم از اینکه همدیگرو داریم که اینجور وقتا سنگ صبوره هم باشیم.

× یه چیزی بگم رفیق؟ من دوس دارم تو همیشه م.ست باشی چون از قدیم گفتن م.ستی و راستی!

[ پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 36

[ شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 24

 تایم 1:45 صبح

سیچوئیشن:طبق معمول من اینور خط اقاهه هم مسلما اونور.

+: دلم خیلی برات تنگ شده.

-: اهووووم.

+ :میدونی الان چن وخته ندیدیم همدیگرو؟

-: اهوووووووووووم.

+ :ما خیلی گناه داریما..8 ماه از سال رفته من و تو فقط 4 بار همدیگرو دیدیم..

-: اهووم.

+ :نمیخوای چیزی بگی؟

-: هووم؟

+ :عزیزم؟ اگه بهت بگم شبا که میخوام بخوابم سرمُ که رو بالش میذارم به تو شب بخیر میگم مطمئن میشی که من دیوونم؟

-: نه فدات شم اون موقع میفهمم که باید بیشتر قدرتُ بدونم.

+ :پس بدون چون تازه صبام که بیدار میشم بهت صب بخیر میگم!

-: خوب الان دیگه باید نگران بشم برات!

[ شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 21

تایم: 12:30 شب

سیچوئیشن: تخت. تلفن در دست. اقاهه اونطرف خط .

+: عزیزم؟! یادته اون اولای دوستیمون قرار گذاشتیم یه حساب مشترک باز کنیم و پول پس اندازمونُ تو اون حسابه بریزیم؟

-: اوهـــــــــوم.

+: پس چرا هیچ وقت از حد تئوری فراتر نرفت این تصمیم؟

-: خوب مشکلات زیاد داشتیم حاج خانوم.

+: نه از تنبلیمون بوده.

-: نه از مشغله فکریمون بوده.

+:  ما که این حرفارو نداریم. راحت بگو از بی پولی بوده و اینکه همیشه حقوقتُ پیش خور میکنی و وسط ماه آه در بساط نداری چه برسه به پس انداز!!

-: اصلا یادم رفته. خودتم یادت نبود.اگه بود زودتر میگفتی!

+: اره خوب! کوک؟! میدونی وقتی 50 سالمون شد چی میشه؟

-: مگه میخوای 50 سال عمر کنی؟؟؟

+: ...

-: خوب چی میشه 50 سالگیمون؟

+: یه شب قبل از خواب من یهو رو به تو میکنم و میگم :" عزیزم؟ یادته جوون بودیم منمیخواستیم بچه دار بشیم؟" بعد تو میگی "اره..یادش بخیر..حیف که یادمون رفت!"

-: هه! باحال میشه ها...اینطوری بازم انگیزه داریم واسه باهم بودن و ...!!!

[ سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 13

[ چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 7

[ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]