یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 71

دیشب حدودای ساعت 1 هانیش زنگ زد. سلام و احوالپرسی و بعدش از مهمونی خونه عمه جان گفت و از کار شرکت و این جور چیزا. ازم پرسید امتحانم چی شد که خوب من باز روم به دیوار بود! چند دیقه بعد یه اشاره به اون قضیه زدم اما باز گفت دیگه تموم شده و کلن دیگه در موردش حرف نزنیم و یادش نندازم اصلن دیگه! 

هر کی فکر کرده شب جمعه که اخه وقت این حرفا نیست درست فکر کرده چون ماهم به صورت خیلی محسوس بحث رو کشوندیم به اینکه ... به یه چیزی کشوندیم دیگه حالا شما پیگیر نباش اینقد!

 تمام اون مدتی که به حرفای عادی گذشت صدا خوب و شفاف بود و از کم و زیاد شدن صدا یا قطع و وصل شدن خبری نبود. اما به محض اینکه یه کلمه از دهن ما در اومد که عزیزم دلم برات تنگ شده، صدای هانیش کلن قطع شد! دوباره زنگ زد و اینبار بحث بالا گرفت. با هر کلمه ناموسی! که رد و بدل میشد انگار یه نفر با قاشق دو سه بار بزنه روی تلفن!!! یه همچین صدایی میپیچید تو گوشمون!

هانیش گفت اقا جون مشکلت چیه؟ حرف سیا.سی که نمیزینم داری خودتُ میکشی! شب جمعه ای داریم با منزل دو کلوم اختالاط میکنیم!!! اگه گذاشتی.

باز دو سه بار زد روی تلفنش!! بحثُ ادامه دادیم که باز تلفن قطع شد و دیگه هرچقدر شماره هانیشُ گرفتم میگفت تماس با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد!

صُب با مقدار زیادی سانسور! قضیه رو واسه مامان گفتم. گفت خوب حتمن نباید ساعت 12 شب به بعد از تلفن استفاده کرد! خپل (داداشم) گفت بیا از این تلفن که من واسه درس حرفه و فن درست کردم استفاده کن! از این تلفنا که دوتا لیوان و یه نخ بلنده! گفت خیالت راحت این تلفن خصوصیه کسی کنترلش نمیکنه! :دی

مامان خیلی خونسرد برگشت گفت: فکر کردی؟! داری حرف میزنی میبینی باز صدا نمیاد میری میبینی یه سـ. پاهی پاشُ گذاشته روی نخ!

خنثی

[ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]