یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 70

× لینکم توی هیچ وبلاگی بالا نیومده. مطلب قبلی رو با تغیر اینجا میذارم.

از اول من و هانیش قرار گذاشتیم هر اتفاقی که به رابطمون مربوط میشه رو به همدیگه بگیم و چیزی رو از هم مخفی نکنیم. یکی دوباری که مشکل جدی باهم پیدا کردیم به خاطر این بود که هانیش یه مساله رو مدتی به من نگفته بود و وقتی گفت که دیگه تموم شده بود. بهونشم این بود که اگه اون موقع بهت میگفتم به هم میریختی، پس الان که تموم شده گفتم که مشکلی پیش نیاد. اما اینطور نشد چون دیرگفتنش و مخفی کاریش من رو ناراحت کرد و مشکل ساز شد.

ما هیچ وقت در مورد روابط گذشتمون همدیگرو تحت فشار نذاشتیم و بازخواست نکردیم. نظرمون اینه که گذشته ها گذشته و مثلن ۴،۵ سال پیش که من و اون همدیگرو نمیشناختیم، پس مهم نیست کی توی زندگی مون بوده. اما در مورد این مدتی که باهم بودیم در برار همدیگه مسئولیم و نباید چیزی مخفی بشه. چون اگه پای یه نفر سوم وسط باشه قضیه حکم خیانت پیدا میکنه یه جورایی!

حدودن یک سال و نیم پیش یه نفر سعی کرد خودش رو به زور توی زندگیه من هُل بده که با مقاومت جدی من روبرو شد. چند وقتی گذشت و چند ماه پیش اون نفر سوم دوباره سر و کله اش پیدا شد و همون حرفا و هون قول و وعده ها. اونقدر گفت که مجبور شدم در مورد هانیش شفاف سازی کنم و گفتم که کسی توی زندگیم هست و مشکلیم باهاش ندارم و به خاطر وجود اونم شده اگه بخوام هم نمیتونم به کسی دیگه فکر کنم. اما این طرف خیلی جدی گفت بهش فرصت بدم تا در کنار هانیش اونم باشه و خودش رو بهم ثابت کنه!

من خیلی باهاش حرف زدم اما طرف یه جورایی مجنون بود و فکر کنم اگه چاره داشت میگفت بیا با هردومون باش! بهش گفتم تصمیمم رو گرفتم و دلم نمیخواد به کسی دیگه فکر کنم. شمام من رو مزدوج فرض کن از این به بعد. اما یاسین به گوش خر خوندن بود حرفام!

این قضیه مدتی طول کشید و طرف هر روز به قول خودش میخواست خودش رو به من ثابت کنه و هرکاری از دستش برمیومد میخواست بکنه شاید نظرم عوض بشه. موفق هم شد چون اگه قبلن برام قابل احترام بود این روزا تنفری ازش پیدا کردم که با هیچ کاری جبران نمیشه! یه بحث اساسی کردیم و قضیه تموم شد.

همون یک سال و نیم پیش که جرقه این ماجرا زده شد به هانیش گفتم و اونم در جریان بود اما بازگشت دوباره اقای کنه رو دیگه به هانیش نگفتم. حرفها و دعوایی هم که بین ما پیش اومد بازم به هانیش نگفتم. نه که نخوام بگم. اما شما که خودتون شاهدین این چند ماه هانیش بعضی شبا هم خونه نمیاد چه برسه به اینکه بخوام واسش پشت تلفن این چیزا رو تعریف کنم. یه اخلاقیم که داره اینه که باید حتمن موقعیت پیش بیاد تا چیزی رو بهش بگم چون اگه وقتش نباشه خیلی مشکل دار میشیم!

چند شب پیش اعصابم به هم ریخته بود  هانیش از مدل حرف زدنم فهمید قضیه جدیه. گفت بهش بگم. ازش قول گرفتم وقتی میگم قضاوت نکنه و خوب گوش بده به حرفام. قول داد منم همه چیزو بهش گفتم. حرفام که تموم شد ساکت شد. بعد از چند دقیقه گفت خوب دیگه چه خبرا؟ مامان اینا خوبن؟

این حرفش نشون داد که از شدت ناراحتی اصلن نمیخواد در موردش بحث کنه. میشناسمش دیگه.

بهش گفتم میخواستم زودتر بهت بگم اما موقعیتش جور نمیشد. گفتم باور کن فقط در همین حد بوده. گفتم هرکاری میخوای بکن اما بی اعتماد نشو به من. گفت خوابش میاد و و بهتره خدافظی کنیم. ازش خواستم اگه عصبانیه اقلن یه چیزی بگه اما گفت ترجیه میده در موردش حرف نزنیم. لاقل اون شب.

الان چند روز و چند شب گذشته و ناراحتیش کاملن روی حرفاش و رابطمون اثر گذاشته. ناراحتیشم از اینه که دیر بهش گفتم و اصلن اجازه دادم قضیه به اینجا بکشه. میدونم غرور داره. میدونم حسوده. میدونم ناراحت شده اما منم مقصر نبودم. من سعی کردم اون نفر سوم رو با ارامش از خودم دور کنم. اونم یه پسره و غرور داره و مثلن نمیتونیستم با فحش و بد و بیراه از خودم برونمش که! یه جورایی شرایط اون نفر سوم بهتر از هانیشه و چون همشهری هستیم مسلمن بیشتر از هانیش میبینمش. باید جوری قضیه تموم میشد که فردا پس فردا بتونم تو چشاش نگاه کنم!

 هانیش گفت از من ناراحت نیست. گفت بیخیال بشم و دیگه حرفش رو نزنم. گفت بی اعتماد نشده. اما من ناراحتیش رو میبینم.

پ.ن: فعلن اوضاع عادیه. تا وقتی حرف جدید و بهتری واسه گفتن نداشته باشم این پست اینجا می مونه. شاید یک ساعت، شاید یک هفته..

[ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]