یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 62

یکی نیست بگه وقتی میدونی من جنبه ندارم هی نشین واسه من از آینده ی قشنگمون بگو و هی امیدواری نده. چون الان وقت امتحانامه و نباید بیشنم عین دخترای ١۴ ساله با افکار رومانتیک خودمُ خفه کنم!  جای استرس داشتن واسه امتحانا و درس خوندن هر از گاهی میرم تو فکر و خودم و خودتُ میبینم که رفتیم سر خونه زندگیمون و همه چی ارومه و اینا..!!

خیلی حس خوبی دارم وقتی در مورد جزئی ترین کارات باهام مشورت میکنی و نظرمُ میخوای. وقتی بهت زنگ میزنم و مو به مو از کارایی که طول روز توی شرکت داشتی برام میگی و با اینکه از خیلی چیزاش سر در نمیارم!  اما با اشتیاق واسم توضیح میدی و هزار تا اسم عجیب غریب واسم ردیف میکنی و از انواع دستگاها و امکانات تعریف میکنی.

روزی که همدیگرو دیدیم از شرایط جدید کارت گفتی و اینکه چه چیزایی تغیر میکنه. از اینکه مسئولیتت بیشتر میشه و حقوقتم ایضن! :دی. از من خواستی توی تصمیم گیری کمکت کنم و با شرایط خودم بسنجم و در موردش نظر بدم. که با مامان حرف بزنم و نظر اونم بخوام. ببینیم قبول این کار جدید بهتره یا ادامه ی همون کاره قبلی.

امشب زنگ زدم و خبر مدیریتت رو شنیدم و کلی ذوق مرگ شدم. این قدم بزرگیه عزیزم. یه قدم بزرگ رو به جلو. به همون اینده قشنگی که قولشُ بهم دادی.

اما صدات خیلی خیلی بی حال و خسته بود. ساعت ٩ بود و هنوز شرکت بودی.گفتی بی حالیت واسه اینه که دستتُ با کاتر بریدی! و نیم ساعتیه خونریزی میکنه! اخه مگه تو چقد خون داری؟ اینطوری قول میدی مواظب خودت باشی؟ بعد تازه میخوای مواظب من و بچمونم باشی؟؟

وقتی به تو فکر میکنم و به تلاشی که واسه واقعی شدن رویاهامون میکنی، به اینکه توی این سن و سال خودتُ اینجوری درگیر کار کردی، به اینکه اینقدر مسئولیت پذیر و با اراده ای و وقتی یاد مهربونی و تعهدتم میفتم، به انتخابم افتخار میکنم.

پ.ن: به علت امتحان گرفتگی! کمتر میام. (ارواح عمم!)

[ دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]