یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 58

از روز اول اشناییمون گفتم از رابطه های الکی و بی هدف بدم میاد. گفتم دلم میخواد هر کاری میکنم یه هدفی داشته باشه. دنبال یه پسر نمیگردم تا باهاش فقط بهم خوش بگذره. از اونا نیستم که واسه پارک و سینما و مهمونی دنبال یه پارتنر میگردن. دلم میخواد اگه با کسی اشنا میشم هدفم شناخت باشه و اگه باهم کنار اومدیم به یه جایی برسیم. تو هم هدفت همین بود.

 یه دوستی ساده شروع شد. دوستی که همه میگفتن به خاطر فاصله ای که داریم زیاد دوام نمیاره و بلخره یه جایی کم میاریم.

الان چهار سال گذشته. ما به خودمون و بقیه ثابت کردیم که اگه دوست داشتن واقعی باشه دور بودن اهمیتی نداره. دروغ چرا خودمم فکر میکردم که یه روزی یه جایی شاید دیدن یه نفره دیگه، من رو از یادت ببره. اما نبرد. تو از اول تا الان با من رو راست بودی. همیشه از احساست مطمئنم کردی و با عمل و حرف بهم ثابت کردی.

این دو سال که مامان قضیه رو میدونه همه چی جدی تر شده. مرتب در مورد برنامه هامون و اینکه قراره چیکار کنیم ازم میپرسه. سراغتُ میگیره و همیشه میگه بهش سلام برسون و بگو مواظب خودش باشه. قبولت کرده.

 اما بابا... اون هنوز تورو ندیده. نمیدونم برخوردش باهات چه جوریه اما امیدوارم خوب باشه. دیشب که از تصمیم اخرت گفتی با اینکه منتظر همچین روزی بودم اما استرس گرفتم. نگرانم شدیـــــــــد. نمیدونم چی میشه.

به تو اطمینان دارم. به مردونگی و صداقتت. به اعتماد به نفس و محکم بودنت. میدونم تو از پسش برمیای. تو هم بدون که من پای حرفام هستم و تنهات نمیذارم.

منتظرم. منتظرم که کار جدیدی که بهت پیشنهاد شده رو بررسی کنی و بهم خبر بدی. بعد در مورد اینکه کی و کجا بابا رو ببینی باهم حرف میزنیم.

شب یه پُست دیگه میذارم. نظراتون رو اونجا بگین.

[ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]