یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 52

یه ترم دیگه مهمونه این دانشگای خراب شده هستیم اما دیگه تحملش واقن سخت شده. ینی وقتی توی ماشین میشینم و مسیر تکراری دانشگا رو میبینم انگار یکی دست میندازه بیخ گلوم و میخواد خفم کنه. سر در دانشگا این روزا به منزله ی فحش خوار و مادره. چشمم که بهش میفته میخوام برگردم. من نمیدونم چرا دوره ی لیسانس باید ۴ سال باشه؟ نمیشد حالا ٢ سال بود یا فوقش ٣ سال؟ اخه چـــــــــــــــار سال ؟؟؟

جایی از این خراب شده نمونده که آباد نکرده باشیم حتی اون قسمتای بیابونیش! دانشکده خودمون و تریا و اینا که جای خود دارند. از سانت به سانت دانشگا عکس و فیلم و خاطره داریم.

 این روزا کل کل با اون فاطی خوشگله دم در هم بهم حال نمیده. از بس هر روز دست به مانتوی من میشه و جمله ی  کلیشه ایش رو با جدیت روزای اول تکرار میکنه " خانوم چرا اینقد ارایش کردی؟" خوب شمام بودی بعد از ۴ سال خسته میشدی که جوابه این سوال رو بدی.

 دیروز با یه عجله ای اومد سمتم و گفت "خانوم چرا اینقد ارایش کردی؟ " تو چشاش زل زدم و گفتم: " حسرت به دلم موند بیام اینجا یه جمله ی جدید بگی! من اگه قرار بود با این جمله متنبه بشم بعد از ۴ سال شده بودم دیگه. نه؟! " برگشت گفت: "خوب پس موهاتُ بپوشون! " ینی من مُرده ی این حس وظیفه شناسیشم. والا به خدا با این نوناشون!!!

[ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]