یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 51

اتاقم به معنای واقعی کلمه به گند کشیده شده بود. از صُب که بیدار شدم تصمیم کبرا گرفتم که یه حالی به اتاق و خودم بدم. پی سی رو روشن کردم و اهنگای مورد علاقم رو انتخاب کردم و دست به کار شدم. از کمد لباسا شروع کردم. همه لباسا رو ریختم بیرون و کثیفاش رو جدا کردم. کمد ُ تمیز کردم و لباسا رو مرتب کردم. وقتی کمد سر و سامون گرفت تقریبن اندازه ی یه گونی وسیله ی به درد نخور و لباس جمع شده بود که همشُ از اتاق بردم بیرون. بعد قفسه ی کتابا رو صفا دادم. نوبت میز ارایش بود و  آینه. وقتی همه جا مرتب شد جارو برقی رو زدم زیر بغلم و کدبانویی رو تموم کردم. لباس کثیفارو ریختم توی لباسشویی و تا شسته بشن اپیلاسیونم رو تموم کردم. بعدش حموم و اخر از همه اصلاح ابرو. وقتی همه ی این کارا تموم شد ساعت حدود یازده و نیم بود. خودم و اتاقم مثل دسته ی گل شده بودیم! تمام این مدت مامان خانوم روی کاناپه کنار شومینه در حال چرت زدن بودن. فقط هر از گاهی از سر و صدای من چشماشُ باز میکردو میگفت اروم تر مگه نمیبینی خوابم! صدای اون لامصبم کم کن...

کارام که تموم شد یه لیوان بزرگ اب پرتقال واسه خودم گرفتم و نشستم پای تلویزیون. مامان یه چرخی با ناز و ادا زد و بهم خیره شد. داشتم با چشمای گرد شده نگاش میکردم که یهو گفت.. چیکار میکنی از صب تا حالا؟ هی این ور اون ور میری؟ خبریه؟

بمیرم الهی مامانه به این چیزا عادت نداره فک میکرد مهمون دارم که اینجوری دارم خودکشی میکنم. متذکر شدم که ایام امتحانا نزدیکه و اگه الان تمیز کاری نمیکردم روز اخرین امتحانم از کثیفی میمردم! توی همون حالت دراز کِش شروع کرد به خندیدن!

_ چیه؟ قیافم خنده دار شده؟

+ نه..خواب دیدم عروس شده بودی!!!

_ ینی خواب بودی واقن؟ فک کردم فقط چشمات بستس ... خوب مبارکم باشه!

+ حالا بگو عروس کی شده بودی؟؟؟!!! ها ها ها ها (خنده هنوز ادامه داشت)

_ چه میدونم.. عروس دایی؟

+ نــــــــــــــــــــــــــــــــه..(بازم خنده)

_ نکنه عروس ا.ن شده بودم؟

+ مامانه دیگه کف سالن بود... اره !!!!

هی من به این مامان میگم بعد از صبونه روی شومینه ولو نشو. پاشو یه کاری بکن. بیا همینم مونده بود عروس ایشون بشم!

پ.ن: چون خوابه یه مقدار زیادی س.یاسی بود از گفتن جزئیات معذورم!

[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]