یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 48

خیلی بده که بعد از گذشت اینهمه وقت هنوز نمیتونم به آینده با تو مطمئن باشم. تا یه حدودی تقصیره من و بد بینی هامه اما توام بی تقصیر نیستی. خیلی چیزا واسه من مهمن که تو اصلن بهشون توجه نمیکنی. بر عکسشم هست. یه چیزایی واسه تو و خانوادت حیاتی هستن و من واسم اون چیزا اندازه ی سر سوزن ارزش ندارن.

 همیشه از اختلاف فرهنگی که داریم میترسیدم. بهت گفته بودم اما نشستی همشون رو واسم شمردی و گفتی ببین خیلی نیستن. این اختلافا طبیعیه چون ما توی دو تا خانواده مختلف و توی دوتا شهر مختلف بزرگ شدیم. گفتی اون اختلافا مهمن اما نه اینقدر که ما رو از هم دور کنن. گفتی اینکه من و تو باهم همفکر باشیم مهم تر از اصول دوتا خانوادست.

حالا هرچی میگذره بیشتر با خانواده های هم اشنا میشیم و بیشتر میبینم که باهم فرق داریم. میترسم این تفاوتا کار دستمون بده. میترسم نتونیم باهم و با خانواده های همدیگه هماهنگ بشیم.

میترسم از آینده ای که روی هواست. میترسم از اینکه من و تو اینهمه به هم نزدیک شدیم. از اینکه خیلی پیش رفتیم و این قدر همه چی واسمون جدی شد. میترسم که بقیه مثل ما جدی نگیرن و همه چی بهم بریزه. اون وخت من با اینهمه وابستگی چیکار کنم؟

لعنتی چرا قبل از اینکه خوب بشناسمت اینقدر وابسته و عاشقت شدم؟ مگه قرار نبود نذاری بهت وابسته بشم؟ پس چرا هر لحظه هر غلطی میخوام بکنم صدات تو گوشمه و چشمات جلوی چشمام؟ کاش اینقدر عقلم جلوتر از احساسم نبود تا میتونستم بهتر تصمیم بگیرم.

پ.ن: از این به بعد کامنتدونی بسته ست. به دو دلیل، یکی اینکه هی وسوسه نشم بیام کامنت تائید کنم اون یکیشم نمیگم چون الان اصاب ندارم ممکنه چیزی بگم به کسی بربخوره.

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]