یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 47

وقتی یه فعالیت درسی مهم گریبان گیرم میشه استرس ناجوری میگیرم. این فعالیت درسی میتونه تحویل یه پروژه ی سنگین باشه یا یه امتحان سخت. دقیقن از همون لحظه ای که اطلاع پیدا میکنم، سر درد میگیرم. نگران میشم که نکنه کارم خراب بشه! نکنه مریض بشم و نتونم کار رو خوب ارائه بدم! نکنه روز قبل از امتحان یه اتفاقی بیفته و نتونم خوب درس بخونم! این استرس و نگرانی همراهم هست تا وقتی میرسم خونه. به شدت اشتهام کم میشه و شدیدن خوابم میگیره! ینی از شدت نگرانی میرم بخوابم که بهش فکر نکنم! وقتی از خواب بیدار میشم مثل یه سیستم ریست شده میشم! ینی شما بگو یه بند انگشت از اون استرس دیگه در من وجود داره؟ عمرن! تا شب واقعه دیگه من به روی خودم نمیارم که یه کاری قرار بوده انجام بدم و با خیال راحت و ارامش وصف ناپذیری واسه خودم میچرخم!

گاهی وقتا درجه ی فراخی اونقدر بالا میره که حتی روزه تحویل پروژه طرف دانشگا پیدام نمیشه نکنه یه موقع ارامشم به هم بریزه و استرسی بشم! چون به نظر من هیچ چیزی ارزش بهم ریختن ارامش من رو نداره حتی پاس نکردن اون درس! ( البته اینم داخل پرانتز بگم که درجه ی فراخی ارتباط مستقیم با بالا رفتن ترم داره.)

حالا چی شد این اعتراف رو کردم یهو؟ چون الان که خوشحالانه اینجا نشستم دارم واسه شما قصه میگم ۴ تا پروژه ی درسی دارم که حتی ابتدایی ترین مراحلشون رو انجام ندادم و تحویل دو تا از این پروژه ها هفته ی آیندست و دوتای دیگش اون یکی هفته! خلاصه اینکه این درس و دانشگا تموم شد ما یه بار محض غافلگیریه خودمونم شده کارمون رو به موقع انجام ندادیم!

[ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]