یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 45

اینقدر لذت میبرم وقتی دوتا کفتر عاشق تو خیابون میبینم که کفتر نر با فاصله ی ٢ کیلومتر جلوتر از کفتر ماده دست در جیب و سوت بلبلی زنان قدم میزنه و کفتر ماده واسه خودش اون طرف تر ویترین مغازه ها رو نیگا میکنه و با موبایلش حرف میزنه و دلشونم خوشه که عصر جمعه ای دوتایی باهم اومدن بیرون!

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه من و اقاهه همشهری بودیم و چه بسا هم محل بودیم بازم اینقدر واسه دیدن همدیگه ذوق میکردیم؟ خسته نمیشدیم که هر روز همدیگرو ببینیم؟ حوصلمون از قیافه ی تکراری همدیگه سر نمیرفت ایا؟ اخه اگه هر روز همدیگرو میدیدیم که وقت نمیشد اصلن دلتنگ بشیم!

نکنه اگه دری به تخته خورد و من و اقاهه رفیتم زیر یه سقف نتونیم به هر روز دیدن هم عادت کنیم و از هم زود خسته بشیم؟ این یه حقیقته که آدیمزاد به هر چیزی عادت میکنه دیگه چه برسه به ما که فرشته ایم! :دی . میترسم ما که به ماهی یه بار دیدن هم عادت کردیم نتونیم بعد از ١ ماه ریخت همدیگرو تحمل کنیم و حوصلمون سر بره! اصلن زیر یه سقف رفتن و زندگی مشترک مگه چند وقت میتونه تازگی و هیجان داشته باشه؟ اخرش یه روزی همه چیز تکراری میشه. دیر یا زود.

چیزی که گفتم معنیش این نیست که مثلن ما همدیگرو از روی هوس دوست داریم! و اگه زیاد باهم باشیم هوسمون تموم میشه! لوفن بد برداشت نکینن. من از یکنواختی و نبود هیجان توی زندگی میترسم. من از عادت به جای علاقه میترسم. من از کنار هم بودن به صرف زن و شوهری میترسم. من از هر روز یه جور بودن میترسم.

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]