یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 44

چند شب پیش حدودای ساعت ١٠ به اقاهه زنگ زدم که یکم حرف بزنیم. صداش گرفته بود و معلوم بود حال خوشی نداره. نگران شدم. پرسیدم چیزی شده که گفت نه. ازش پرسیدم با کیه و وقتی اسم دوستش رو اورد خیالم راحت شد که اگرم چیزی شده باشه یه نفر که بهش اطمینان دارم کنارشه. گفتم بعدن بهت زنگ میزنم. وقتی میخواست بخوابه اس مس زد و منم جفت پا رفتم روی گوشی و بهش زنگیدم و از حالش پرسیدم و اینکه اونموقع چی شده بود که صداش اونقدر غمناک بود. از مدل حرف زدنش و حرفاش فهمیدم که م.سته!

با یه دل پُر از ناراحتیاش و دلتنگیاش گفت. از اینکه دلش بدجوری واسه باباش تنگ شده. از مشکلاتش و اینکه خسته شده از اینکه اینقدر همه ازش توقع دارن. از اینکه حالا در نبود پدرش مسئولیتش بیشتر شده و باید بیشتر کنار مادر و خواهرش باشه. از اینکه نمیتونه جلوی اونا دلتنگ پدرش بشه چون داغ دل اونا تازه میشه و نمیخواد اشک تو چشمای مادرش ببینه. اون میگفت و من ١ساعت تموم بدون یه کلمه حرف فقط گوش میکردم. بعد از اینکه شکایتاش تموم شد زد زیر گریه. باورم نمیشد. بعد از ۶ ماه سکوت لعنتیش شکست و گریه کرد. شنیدن صدای گرفته و هق هق کردن ارومش داغونم کرد. گفت بعد از ۶ ماه هنوز شبا منتظره که اون زنگ خونه رو بزنه. گفت که دلش واسه گیر دادناش تنگ شده. گفت که چقدر در حقش کوتاهی کرده و چقدر متاسفه که اینقدر ناگهانی پدرش رفته و اینکه احساس میکنه تکیه گاهی نداره. گفت دلش میخواد تموم زندگیشُ بده اما یه بار دیگه بتونه سرش رو روی پای باباش بذاره یا دستش رو ببوسه.

 همچین وقتایی بعضی ادما حرفای قشنگ میزنن و دلداری میدن اما من به شکل عجیبی لال میشم. چون هرچی میگه حق داره و نمیدونم چی میتونم بگم که اروم بشه. کاش میتونستم بگم اروم باش عزیزم همه چیز درست میشه! اما نمیشه. پدرش که دیگه زنده نمیشه...

اقاهه ی من اون شب خیلی حرفا زد. یه لحظه به خودش اومد و گفت که اگه هوشیار بود اینارو نمیگفت. معذرت خواست که ناراحتم کرده. تشکر کردکه فقط گوش دادم و حرفی نزدم و گفت این سکوته من باعث شد اون بتونه درد دل کنه. گفت خوشحاله که وقتی بهم نیاز داره و میخواد حرف بزنه کنارش هستم. با اینکه هردومون چشمامون خیس بود خوشحال بودیم از اینکه همدیگرو داریم که اینجور وقتا سنگ صبوره هم باشیم.

× یه چیزی بگم رفیق؟ من دوس دارم تو همیشه م.ست باشی چون از قدیم گفتن م.ستی و راستی!

[ پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]