یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu:5

چند وقت پیش یه جایی یه حکایتی خوندم که از این قرار بود: یه یارویی میره پیش یه حاج اقایی و میپرسه شما با این ریش طویلتون(طویله نه طویل) چطوری میخوابین؟ حاجی میگه خوب مثل بقیه! یارو میگه نه...مثلا شبا که میخوابی این ریشتونُ زیر لحافتون میذارید یا روش؟ حاجی میگه برو فردا بیا جوابتو میدم!! از بالایی که پنهون نیست شما که جای خود دارین..حاجی شب که میخواست بخوابه یاد یارو افتاد..بعد ملحفه رو کشید رو بدنش تا جاییکه ریشش رفت زیر ملحفه! یه خرده این دنده اون دنده شد دید خوابش نمیبره..ریشش رو در اورد!!! گذاشت روی ملحفه..باز خوابش نبرد...خلاصه تا صب هی این ریشُ گذاشت زیر اورد رو!! بعد صدای ا.ذان که بلند شد و دیگه وقت خُفتن تموم شده بود بلند شد و به روح اون یارو و خاندانش ص.لوات فرستاد!!!!!

حالا چی شد من یاد این حکایت افتادم؟ عرض میکنم خدمتتون..

میخواستم بخوابم یاد اخرین باری که پیش اقاهه (استغفرا...) خوابیده بودم افتادم..بعد یاد اون سیچوئیشنی افتادم که مثلا من روی دست راست میخوابم پشت به اون بعد اون منو از پشت بغل میگیره و باقی قضایا..(خوب توقع ندارین که باقی قضایا رو هم بگم؟؟؟؟؟؟؟) بعد داشتم فکر میکردم وقتی اینجوری میخوابیم این موهای خوشگل مشگل من که میره تو حلق اون بیچاره! اونم به روی خودش نمیاره..داشتم فک میکردم اون چطوری میتونه با این وضعیت عین خرس بخوابه دیدم منم مثل حاجی تا صب درگیره این قضیه بودم ُ الان صب شده [۴:١۵] و من نمیدونم به روح کی ص.لوات بفرستم که یاد این چیزا افتادم!

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]