یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 39

نمیدونم امروز از کدوم دنده بیدار شدم که اخلاقم اینقد گل و بلبله! خیر سرم میخواستم امروز بشینم پروژمُ کامل کنم. اخه مگه چند روز تا اخر ترم مونده که من اینقد بیخیالم! حوصله ی خودمم ندارم. یه دلتنگیه عجیب و یه بغض سنگین از صُب عینه کنه چسبیده بهم و نمیذاره نفس بکشم! از اون دلتنگیا دارم که اوایل دوستی با اقاهه دچارش بودم. به زمین و زمان بدو بیراه میگفتم که چرا ما اینقد از هم دوریم و...

 وقتی فک میکنم هفته پیش داشتیم باهم ناهار میخوردیم و فیلم میدیدیم و الان اینهمه از هم دوریم دلم میگیره باز. بچه شدم امروز. نمیدونم چرا جمعه ها اینقد روزای مزخرفین.

دلم میخواد یهو 4 سال برم جلو. ببینم اون موقع اوضاع چه جوریه! من کجام! با کیم! چیکار میکنم! خستم از همه چی. از اینکه باید همیشه خودمُ خوشحال نشون بدم تا مامان نگران نشه. از اینکه بابام همیشه میخواد بهترین باشم. از اینکه اون چیزی نیستم که نشون میدم. من خیلی وقته از ته دل نخندیدم. خیلی وقته هیچی از ته دل خوشحالم نمیکنه. خیلی وقته با کوچیکترین حرفی و حرکتی اشکم راه میفته. خیلی وقته دلم واسه خودم تنگ شده. واسه سادگی و بچگیم. واسه اونی که هستم نه اونی که همه میبینن. اینجا مگه خونه ی مجازیم نیس؟ پس حق دارم بیام یه پست بی سر و ته مثل این بذارم. همیشه که نمیشه شاد بود و الکی خوش!

این پست نظر لازم نداره پس کامنتدونی بسته.

بعدن نوشت: تقویمُ نگاه کردم. علت بی حوصلگی و این حال مزخرفمُ فمیدم. شمام فمیدین احتمالن؟

[ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]