یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu :4

 ساعت یازده و نیم مادر گرامی اومد سراغم..یه نگاهی به اینه انداخت و موچین رو از روی میز برداشت و گفت

+ من فردا کلاس دارم بیا این زیر ابروی منو تمیز کن!

- مامان جان ارایشگاه خیلی وقته اختراع شده ها!!

+ وقت نداشتم امروز..زود باش.

 - مامان من از صبح خونم تا الان یادت نبود با یه دفعه ای ابروت جنگل شد؟

+ تو که همش نشستی پای این(.......) نمیدونم اگه اینترنت نبود تو جز خوردن و خوابیدن چیکار میکردی!زود باش کار دارم..

 یه رب بعد.. با چشمای اشکی و سوزش شدید..

- مامان این موچینُ دیگه باید طلاق بدیم..به خدا دیگه نمیگیره موهارو..

+ خوب برو بخر.

- چشم.

+ زود باش چقدر کُندی ..اه..

- شرمنده..!! راستی مامان مگه موچین جز وسایل شخصی نیست؟

+ چطور؟

- من و شما که خوب من و شمائیم..اما نمیدونم بابا و امیر(داداشم) چه کار خاصی با موچین دارن؟!! نکنه بابا داره کم کم ابروهاشو صفا میده؟!!!!

+ بابا رو نمیدونم اما امیر دیروز از موچین جای انبر اهنگری استفاده میکرد..یه تیکه الومینیوم  با موچین گرفته بود رو شعله گاز. بچم از وقتی جومونگ دیده دلش میخواد شمشیر فولادی درست کنه..

|:

[ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]