یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 33

 اصولا من اگه خدایی نکرده نسبت به چیزی مثبت اندیشی کنم میمیرم! خیلی وقتا مشکلاتی که من و اقاهه داریم از همین بد بینی و بد دلی من نشات میگیره. توی این ۴ سالی که با اقاهه هستم فقط یه بار یه دعوای خیلی شدید سر یه نفر سوم با هم داشتیم که اونم اقاهه تقریبا بی گناه بود. اما من همیشه بهش شک دارم! خودم میدونم خیلی بده و باید این اخلاقمُ عوض کنم اما اونم کم بهونه دستم نمیده.  اقاهه واقعا وفاداره و همه جوره خودشُ بهم ثابت کرده اما خوب منم حق دارم! من و اون از هم دوریم و فقط دلمون به تلفنای چند روز یه بار و دیدنای ماهی یه بار اگه اسمون به زمین نیاد خوشه. بیشتر روزا از هم خبر نداریم و نمیدونم اون یکی الان کجاس و با کیه و چیکار میکنه. نزدیک همدیگم نیستیم که بریم جاسوسی. خلاصه.. مثلا بعضی روزا میشه که کلا نه زنگی نه اس مسی نه چیزی. شبم که میخوایم بخوابیم یه تک میزنیم که اره مثلا شب بخیر عزیزم!! یا پیش اومده که دو روز باهم حرف نزدیم و روز سوم که دستم میره روی شمارش و بهش زنگ میزنم، اگه اون خانومه بگه مشترک مورد نظر در حال فَک زدن میباشد من قاطی میکنم که چطور وقت نداری به من یه زنگ ٢ دیقه ای بزنی بعد الان داری با کی فَک میزنی؟ و چه بدتر اگه این اتفاق بعد از ساعت ١١ شب بیافته!! اونوقته که من به این نتیجه میرسم که اسکل فرض شدم و اقاهه رابطه ی کثیف و مخفیانه با یه دختر همشهریش داره و باید از هم جدا بشیم و حیف من که عمرمُ پای این ادم خائن تلف کردم!! باور کنین به همین کشکی من به اقاهه مشکوک میشم و به فکر جدایی میفتم!!

 من و اقاهه مشکلی باهم نداریم و عشق و علاقمون دیگه واقعا جای شک و تردید نداره اما خوب گاهی پیش میاد که افکار منفی با تمام قوا بهم هجوم میارن. خودتونم میدونید که شک داشتن به طرف ،آفته هر رابطه ایه.

(وقتی زنگ زدم اون دختره کی بود صدای خندش میومد؟ الان تو پارک تنهایی؟ چرا وقتی زنگ زدم جواب ندای؟ چرا دیر جواب دادی؟ چرا زود قط کردی؟) اینا چیزایی هستن که من گاهی بهشون حساس میشم و با دست خودم دعوا درست میکنم. چون اقاهه یه موجود کاملا بی اعصابه و اگه یه حرف رو دوبار بهش بگی روانی میشه و میفته روی اون دنده ی معروفش و لجبازی و داد و بیداد و این کارای مکش مرگه ما!! حالا اگه من گیر بدم به این چیزا خر بیار و باقالی بار کن.

این بحثا همیشگی نیستن و بیشتر اوایل دوستیمون پیش میومدن اما الانم خوب گاهی پیش میان یهو! چند وختیه در راستای بهبود اخلاق قشنگم سعی میکنم این چیزایی که باعث حساسیتم میشن رو دایورت کنم! یه چند دیقه ای فک میکنم و بعد میریزم تو خودم و به اقاهه گیر نمیدم که اون بنده خدام اعصاب ظریف تر از شیشش خورد نشه و دعوا نکینم. اما دلیل نمیشه که بهشون فک نکنم. فک میکنم و واسه خودم مسائل رو پیچیده میکنم و تو دل خودم به زمین و زمون بد و بیراه میگم و بدون اینکه اقاهه بدونه باهاش قهر میکنم! حالا اگه تو این خود درگیریه اقاهه زنگ بزنه کنترلم رو از دس میدم و پاچه میگیرم یا اگه بخوام ُاپن مایند رفتار کنم با سردی جوابشُ میدم و زود قط میکنم و اون اصلا نمیفهمه که من چرا باهاش اینجوری حرف زدم.

تاحالا خیلی اینجوری و الکی باهم دعوا کردیم و من هر دفه تصمیم کبرا گرفتم که خودمُ اصلاح کنم و کاری به کارش نداشته باشم و بذارم با اعصاب اروم به زندگیش برسه اما اگه چند روز اینجوری رفتار کنم به این نتیجه میرسم که نه اینجوری نمیشه. اقاهه واسم مهمه پس نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم. پس وظیفه ی خودم میدونم واسه خالی نبودن عریضه (؟) یه گیری بدم و یه دعوایی درس کنم که خیاله جفتمون راحت بشه که واسه هم مهمیم!!

دیگه از دست خودم کاری بر نمیاد و نمیدونم با این بد بینیم چیکار کنم؟!شما جای من بودین چیکار میکردین? فک میکنین لازمه پیش یه مشاور یا روانشناسی چیزی برم؟ فرقی به حالم میکنه؟

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]