یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 32

 وقتی خوچحالم میرم اونجا! وقتی میخوام یه تصمیم مهم بگیرم و نیاز به تفکر اساسی دارم میرم اونجا! وفتی دلم گرفته میرم اونجا! وقتی هوای خونه سنگین میشه میرم اونجا! وقتی حوصلم سر میره میرم اونجا! وقتی با اقاهه دعوام میشه میرم اونجا! وقتی میخوام نقاشی بکشم میرم اونجا! وقتی گوشیم انتن نداره میرم اونجا! ...

و من عاشق این اونجا و ارامش و صفای بی منت هستم. مدیونین اگه فک فکرده باشین منظورم توالته (!!!). اونجا ،جایی که گاهی شاهد اشکها و لبخندامه جایی نیست به جز پشت بوم!

پشت بومی که وقتی بچه بودم بهش میگفتم پشت بون! و از همون بچگی پشت بون شد جایی واسه تنها بودن و تنهایی گریه کردن و تنهایی خندیدن و تنهایی فکر کردنه من!

نمیدونم شاید عجیب باشه اما اگه میتونستم به جای اتاق عزیز تر از جونم روی پشت بون زندگی میکردم و حالشُ میبردم اما چه کنیم که اس.لام دست و پای مارا بسته است!!

امروز که دلم گرفته بود و یه عالمه گریه ویار کرده بودم طبق عادت دیرینه به پشت بونه عزیزم پناه بردم و بعد از سِرچیدن خونه های دور و بر! نشستم و یه دل سیر زار زدم! و مثل همیشه جواب داد و الان که اینجا نشستم یه عالمه ارومم!

                     همه چی ارومه                                من چقد خوچحـــــــــــــالم...

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]