یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 30

چند روزیه یه موضوعی رفته رو اعصابم و تا ننویسم اروم نمیشم!

تاحالا فکر کردین که پدر مادرا چقدر بچه هاشونُ میشناسن؟ چقدر بچه ها با پدر مادرشون صادقن و اونا رو تو جریان کارشون میذارن؟ اصلا بچه ها همونی هستن که خانوادشون فکر میکنن؟

 راستش این سریال ویکتوریا منُ با سوالای زیادی روبرو میکنه!! و البته به نتیجم نمیرسم! یکی از مورداش همینه.اینکه یه دختر ١٨ ساله واسه رابطه با دوس پسرش به اسم خونه ی دوستش شب خونه نمیاد. یا پسری که به بهونه ی درس خوندن و پرداخت شهریه دانش گا از پدرش پول میگیره اما تمام وقتشُ توی بار میگذرونه.

تا وقتی آقاهه لنگای درازشُ توی زندگیم وارد نکرده بود منم با مامان بابام صادق بودم و همونی بودم که اونا فکر میکردن اما بعد از اشنایی با حاج اقا من تبدیل شدم به ادمی که واسه چند ساعت بودن با طرفش مجبوره هزار تا دروغ بگه و از اونجایی که دروغگو کم حافظس گاهی سوتیای شدید میده! نه که فکر کنین بعد از ۴ سال کسی از وجود اقاهه خبر نداره.نه اتفاقا تنها کسی که نمیشناستش همون خواجه ی معروفه اما خوب شناختن و اینکه بدونن ما دل به ایشون بستیم یه چیزه و اینکه بدونن ما کی و کجا باهمیم یه چیزه دیگه!

مثلا من هرچقدرم با مامان راحت باشم و از احساسم و برنامه هامون و اینا بگم دیگه نمیتونم بگم مثلا فلان روز ما باهم فلان جا رفتیم ! یا از روزا و شبایی که باهم بودیم بگم براش! خودتون قضاوت کنین نمیشه گفت که اخه! نتیجش چی میشه؟ اینکه هی دروغ بگی یا اگه بخوای دروغ نگی سعی کنی جلو چشم خانواده ظاهر نشی تا کلن چیزی نگی. اما یه چیزی مثل عذاب وجدانم پیش میاد که مثلا مامان فکر میکنه تو سر کلاسی اما ای دل غافل که الان ناکجا ابادی...

نمیدونم چیکار باید کرد اما میدونم تا رابطه ما شکل رسمی و قانونی نداشته باشه همین آشه و همین کاسه. شیطونه میگه برو دست این آقاهه رو بگیر برو محضر قال قضیه رو بکن! (بکَن نه بکُن!!)

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]