یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 113

با سر و صدای همسایه مزخرفمون از خواب نازنین بعد از ظهرم بیدار میشم. مثل همیشه توی خواب و بیداری با چشمای پف کرده میخورم به در و دیوار و مستقیم میرم سمت اشپزخونه و میبینم چای نیس! دلم چای کیسه ای نمیخواد. دلم چای بد مزه ی تی میکر رو نمیخواد. کتری رو آب میکنم میذارم روی شعله گاز و میرم دسشویی. با صابونی که دکتر برام تجویز کرده میفتم به جون صورتم و پاک سازیش میکنم. بعد دستامو با دقت میشورم. انگشتامُ یکی یکی میگیرم زیر اب سرد و ماساژ میدم. تو خونه همه میدونن من اگه برم دسشویی به راحتی بیرون نمیام! کجا واسه فکر کردن بهتر از اونجا؟ همونطور که انگشتامُ ماساژ میدم میرم تو فکر.. مثل همیشه. صدای اب میپیچه تو گوشم و من غرق میشم تو خودم.. یاد حرفای چند شب پیش میفتم که بهت گفتم.. یاد تلاشی که این دو سه روز کردی تا از اون فکر در بیام.. یاد اینکه دیشب مثل بچه ها گفتی به خدا نمیدونم چیکار کنم الان.. خودت بگو چیکار کنم اروم بشی.. یاد اینکه امسال هنوز ندیدمت.. یاد اینکه چقــــــــــــدر دوریم و انگار داریم دور تر میشیم هر روز...

 وقتی میام بیرون اونقد طول کشیده که اب جوش اومده و از کتری داره بخار بلند میشه... یه قاشق چای خشک میریزم تو قوری و شیر کتری رو باز میکنم.. باز صدای اب.. یه مدل دیگه.. باز یاد دیشب میفتم.. که خیلی ناشیانه میخواستی با حرفات ارومم کنی.. تقصیری نداری عزیزم. من خودمم نمیدونم چی میخوام!

یهو پای چپم داغ میشه! قوری پُر شده و سر ریز میشه.. اب جوش میریزه رو پام.. قوری رو محکم میکوبم روی کابینت و میرم سمت حموم... پام رو میگیرم زیر شیر آب و باز با صدای اب میرم تو فکر.. خوب تلنگری زد این آب جوش.. اشکم راه میفته.. به هوای سوختن پام دلیل دارم واسه بد اخلاقی و گریه..با گریه بر میگردم تو اتاقم و با دفتر یادداشتم پام رو باد میزنم... میسوزه.. میسوزه.. اما نه بیشتر از دلم.. نه بیشتر از قلبم..

چند وقته هر دومون بی رمق با هم حرف میزنیم.. شبا فقط به احوالپرسی میگذره و اینکه واسم تعریف کنی روزش چیکار کردی و بعد تو از من بپرسی و چند دقیقه ساکت باشیم و به صدای نفس کشیدن همدیگه گوش بدیم و بعد یکیمون پیش دستی کنه بگه خوب برو بخواب دیر وقته... مواظب خودت باش.. شب بخیر. خدافظ.

بهت گفتم کاش یه سال پیش باهات اشنا میشدم. نمیدونم چرا حس میکنم طول کشیدن رابطمون به این شکل داره دورمون میکنه.. نمیدونم کار درست چیه. از یه طرف دلم تنگه برات و شبا تا باهات حرف نزنم و صدات رو نشنوم خوابم نمیبره. از یه طرف میبینم حرفامون عین دو تا دوست همکلاسی شده و تصمیم میگیرم یه مدت باهم حرف نزنیم ببینم چی میشه!

اخرین دو نفرمون یادته؟ قبل از اینکه حاضر شم برم خونه شروع کردی به زمزمه یه اهنگ.. انگشتای دست راستمو تو دست چپت قفل کردم.. دست چپم رو گذاشتم رو شونت و تو با دست راست کمرم رو گرفتی.. سرمو چسبوندم به سینه ات و با زمزمه ی تو چند دقیقه اروم رقصیدیم.. باز دم رفتن اشکم راه افتاد اما گفتم دو نفره بعدیمون تو خونه خودمون باشه.. گفتی وقتی باهم توی یه چار دیواری هستیم اون چار دیواری خونمون میشه دیگه.. همونطور که سرم چسبیده بود بهت و اشکام تی شرتت رو خیس میکرد دماغمُ بالا کشیدم و گفتم نه دیگه.. اینجوری نه.. بیا دیگه ریسک نکنیم. باور کن هر دفه معده درد میگیرم از بس عصبی میشم و استرس دارم.. گفتی باشه.. هر چی تو بگی..

حالا اما میگم پشیمونم. من دلم تورو میخواد. دلم دو نفرمون رو میخواد.. هر جا که باشه. توی تاکسی. توی تله کابین. روی نیمکت اون ته ته پارک توی تاریکی. توی چاردیواری که تا وقتی ما اونجاییم میشه خونمون..

دلم الان فقط تورو میخواد با استرس. با دلشوره. با عذاب وجدان. با هر حسی تاحالا تجربه کردیم. دلم الان تورو میخواد حتی اگه اخرین دونفره باشه.


[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]