یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 112

سال ٨٩ رو تا اینجاش دوس دارم. نه اینکه اتفاق خیلی خوب و خاصی افتاده باشه! نه. اما همین که گوش شیطون کر اتفاق بدی نیفتاده میتونه امیدوار کننده باشه.

سفری که رفتم با اینکه طولانی نبود و جایی بود که دیگه عمرن برم ولی همین که با کسایی بودم که دوسشون دارم برام خوب و خاطره انگیز ناک شد.

از وقتی برگشتم از سفر، فقط کارم شده مهمونی بازی و خوردن و وب گردی. ینی رسمن از زندگی لذت میبرم! خیلی حس خوبیه که ادم هیچ کاری نداشته باشه و به شدید ترین حالت ممکن وقت کُشی کنه! اما یه بدی داره. اونم اینکه وقتی عکسای سال تحویل و سفر نوروزی و ١٣ بدر رو میبینی به این نتیجه میرسی که کاه از خودت نبود کاهدون که..

اره عزیز دل برادر الان احساس چاقی مفرط دارم و میخوام با یه برنامه سفت و سخت به خودم رژیم گاوی بدم و تا اخر خرداد ماه ١٠ کیلو کم کنم. میدونم رژیمای سخت زود تاثیرشون رو از دست میدن اما تصمیم گرفتم ١٠ کیلو لاغر بشم و اینکارم میکنم. حالا ببین!!

الان اینُ نوشتم که تو رو درباسی قرار بگیرم و حتمن لاغر بشم! چن وخ یه بار هی بیاین بپرسین چقد کم کردی که مجبور شم به رژیمم عمل کنم! :دی چیکار کنم، تا زور بالای سرم نباشه کاری نمیکنم! مثل الان که ۵٠ صفه دارم واسه ترجمه و تا اول اریبهشت بیشتر وقت ندارم! تا استاده یه اولتیماتوم نده دست به ترجمه نمیزنم! نه جون داداش اصرار نکن راه نداره!

پ.ن: داری میری تو فاز افسردگی. حواست هست رفیق؟

[ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]