یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 110

دیشب طی یک عملیات انتحاری به مدت ٩٠ دیقه تمام با هانیش حرف زدم. از دید و باز دید عید که کجا رفتین و کی خونتون اومده و پاشو واسه عید بیا اینجا و خیلی خری اگه الان نیای و رودخونمون پر از ابه و دلت و چند جای دیگت بسوزه و عیدی چقد گرفتی و ناهار فردا کجایی و اینا گرفته تــــــــــــــا اینکه دلم برات تنگ شده و چقد این دفه دیرگذشت و انگار صد ساله ندیدمت و ... الباقی! دیگه اون اخرا واقن حرفامون ته کشید و هی میگفتیم خوب دیگه چه خبــــــــــــر؟؟

این وسط بحثای اساسی هم کردیم. مثل اینکه من با این حقوقی که تو میگیری نمیتونم بسازم و اگه من بخوام خونه دار بشم از گشنگی میمیریم و وای اصلن ولش کن خونه بابامون راحت نشستیم چه کاریه و بی خیال و اصلن ما هنوز بچه ایم و تازه وقت خوابمونم گذشته!

خلاصه اینکه رفیقم رفیقای قدیم! هی میگم چار تا کار ترجمه به من بدین واسه همینه! الان اگه دو زار حقوق میگرفتم اینقد نگران فردا پس فردا نبودم که مخارج زندگی همش میفته رو دوش هانیش.

پ.ن: آلزایمر دارما! اومده بودم بگم چند روزی نیستم بعد نشستم چی گفتم!! اره عزیزانم چند روزی باید دوری من رو تحمل کنین! اگه سالم برگشتم به شکرانه بازگشتم کامنتدونی رو باز میکنیم! میدونم الان خیلی خوشحال شدین میدونم!

[ سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]