یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 12

 یکی از اخلاقای قشنگه من اینه که خیلی کم حوصله و عجولم و این اخلاق خیلی وقتا رابطم با اقاهه رو تحت تاثیر قرار میده. مثلا یکی از چیزایی که قبلا خیلی پیش میومد این بود که وقتی میگفت بهت زنگ میزنم فوری میگفتم کِی؟ میگفت عزیزم نمیدونم دقیقا کِی اما میزنگم..اینقد اصرار میکردم بگه دقیقا کِی و بعد اگه از وقتی که گفته بود  میگذشت اون روم بالا میومد و ... نمونه های اینجوری زیاده و من فقط به همین یکی اکتفا میکنم!

 حالا چرا اینارو گفتم؟  مدتیه طی یه سری پروژه های خودسازی که خودم تصمیم به اجراشون گرفتم دارم رو اعصاب و روانم کار میکنم.نه پیش مشاور و روانپزشک! رفتم نه کتابای روانپزشکی خوندم. فقط یه روز یهو تصمیم گرفتم اخلاق بهتری داشته باشم و ارتباطای راحت تری با اطرافیانم برقرار کنم و در نتیجه خودم و دیگران اعصاب بهتری داشته باشیم.

 اگه نوشته های چند روز پیش منُ خونده باشین میدونین که من الان 2 ماهه اقاهه رو ندیدم.از دلتنگی و اینا گذشته وقتی فاصله بین دیدارامون زیاد میشه من خیلی بد اخلاق و گند میشم! اما این دفه گوش شیطون کرخیلی اعصاب بهتری دارم و با اقاهه و بقیه درگیر نمیشم و هر موقع هم زنگ میزنه با مهربونی و ارامش باهاش رفتار میکنم. احتمالا پروژه خودسازیه داره جواب میده!

 مدت ها بود که حرف زدنامون به چند دقیقه احوالپرسی و بحثای س.یاسی ختم میشد اونم اخر شب که با خستگی و بی حوصلگی میومد خونه. اما امروز در کمال تعجب حدودای ساعت 7 دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.دیدم اقاهس. اول که کلی تعجب کردم که چرا این وقت روز خونس و اینکه چی شده بهم زنگ زده! اما بعد فمیدم کارش زودتر تموم شده و وقتی اومده خونه دیده کسی نیست از موقعیت استفاده کرده و پریده رو گویشه تلفن  تا یه دل سیــــــــــــــــــــــر!! باهم حرف بزنیم.

 بر خلاف همیشه که حرفای معمولی میزد امروز فقط  باهام درد دل کرد و از ناراحتیاش واسم گفت. از اینکه چه مشکلاتی جدیدا واسش پیش اومده. اینکه چه چیزایی این روزا عصبی ترش کرده . تمام 1ساعت و نیمی که حرف زدیم میتونم به جرات بگم که یه بــــــــــند غر زد و ناله کرد و گیر داد به این و اون و پاچه گرفت این صبتا.

 اون میگفت و میگفت و من تعجب کرده بودم که این همون اقاهه ی تودار و پر رمز و رازه منه؟ همون که اگه چکش برگشت خورده باشه نمیذاره من بفهمم و میریزه تو دل خودش؟؟!!

 شاید باور نکنین اما اگه یک ساعت قربون صدقم میرفت یا حرفای (استغفرا.. چه ذهنای منحرفی دارین به خدا!) میزد من اینقد شارژ نمیشدم. وقتی خوب حرفاشو زد و از این و اون پیش من شکایت کرد و از بحث دیشبش با مامان و برادرش واسم گفت میدونین من چی گفتم؟ 

 با یه لبخند دلبرانه! گفتم :خیلی خوشحالم که این حرفارو داری بهم میزنی!

 گفت : ببخشید اینقد غر زدم و ناراحتیامُ سر تو خالی کردم.

اما من بازم گفتم که من خیلی خوشحالم!

  این خوشحالیه منُ کسانی درک میکنن که طرفشون یه ادم تو دار و مغرور باشه که دلش نمیخواد کسی از ناراحتیا و غماش با خبر بشه. از موقعی که باهم حرف زدیم همش دارم فک میکنم چقد راحت میتونستم گوش شنواش باشم اما همش با بهونه گیری و بحثای بیخودی دلخوری درست میکردم و ازش دورتر میشدم. فکر میکنم عجول بودنم و بد دلی و بد بینی هایی که داشتم اون رو از من دور میکرد و من غافل بودم. فک میکنم چقد خوبه که الان ارامش دارم هم من هم شاید اون.

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]