یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 11

 دیشب تصمیم گرفتم هرطوری شده امروز اتاقمُ (مینویسم اتاق بخوانید بازار شام!) تر و تمیز کنم..از مرتب کردن قفسه ها ومیز و دور ریختن چیزای غیر مستعمل(!!) گرفته تا مرتب کردن کمد لباس و جارو(!!) زدن اتاق و این صُبتا. کلا نمیدونم چه جوریه که دوران امتحانا اتاق من از نا مرتب و اینا دیگه میگذره و تبدیل میشه به جایی که باید واسه خوابیدن دنبال یه وجب جای خالی و احتمالا تمیز بگردی. (میدونم خیلی هاتون از این نظر اصلا به من شبیه نیستید!). خدا کمک کرد و به من اراده ای اهنین داد و امروز حدودای نه و نیم بیدار شدم . پی سی رو راه انداختم و یه سری اهنگای شادی اور گذاشتم  و روسری بستم به سرم که موهام مزاحم نباشن و با شمایل یه کارگر درست کار مشغول شدم. در حین عملیات چیزایی پیدا کردم که خوب میشه گفت ماه ها دنبالشون میگشتم. همینطور صحنه هایی دیدم که به خاطر اینکه از اینجا خانواده رد میشه نمیتونم بگم چیا بود! اما خوب انواع رنگها و مدلهای دستمال کاغذی و هسته البالو و پوست شوکولات و …

دیگه ادامه نمیدم میترسم سر گیجه بگیرین و روی کیبورد خولاصه...اره.

توی این اوضاع قشنگ صدای زنگ در اومد.از زیر وسایل خودمُ بیرون کشیدم و نگا کردم دیدم یه خانومه که سعی میکنه صورتش معلوم نباشه!

- بله؟

+ خانومم عزززززیزم فدای چشمای قشنگت(!!) ایشالا خیر از جونیت ببینی.ایشالا خدا سایه مَردتُ رو سرت نگه داره! ایشالا بلا و مریضی از تو و خونوادت دور بمونه.ایشالا….

شوهرم مُرده.بچه کوچیک دارم. تو این شهر بی در و پیکر غریب افتادم. جایی ندارم برم… هرچقد دوس داری کمک کن نذار دست خالی از در خونت برگردم.ایشالا امام زمان دستتُ بگیره..

همیـینطــــــــــــــــور داشت میگفت و من داشتم فک میکردم چقد پول توی کیفم دارم و اینا که یهو گفت:

+ فقط قربون دستت داری میای پائین به غیر از پول و یه لیوان اب که میاری یه زیر پوش رکابی هم بیار(!!!)

بعد از چند ثانیه بُهت زدگی گفتم:

-  لباس کهنه و اینا نداریم..دیروز بازیافت اومد و..

پرید وسط حرفم و گفت:

+ لباس کهنه؟ تو چی فک کردی؟ مگه من گدام؟ لباس کهنه؟؟؟(!!! )من لباس کهنه نخواستم! فقط گفتم یه رکابی بیار.اونم نه کهنه یا استفاده شده . نو باشه(!!!)

فک میکنین من چیکار کردم؟ فقط به صورت جونش که سعی میکرد با چادر بپوشونتش زل زدم و بعد گوشیه ایفون رو گذاشتم و رفتم تو اتاقم و صدای اهنگ را تا جایی که گوشم اجازه میداد زیاد کردم تا دیگه صدای زنگُ نشنوم. اما از صُب تاحالا ذهنم درگیره که :

1. اون چشمای خُجل منُ از کجا دید؟؟ درسته که ایفون تصویریه اما تا امروز فک میکردم منم که میتونم اون طرفُ ببینم نه اون منُ(!)

2. من مَردم کجا بود که سایه داشته باشه؟ درسته یه اقاهه ای دارم اما خوب هنوز سایه سَرم که نشده(!)

3. حالا چرا زیرپوش اونم رکابی؟؟؟ حالا یه شلوار جینی شال حریری چیزی(!!)

وا عجبا..

[ شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]