یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 80

 وقتی که انتظارشُ ندارم میبینم داری بهم زنگ میزنی. دیر وقته باید الان خواب باشی اما بیداری و به من زنگ زدی. نگران میشم. اروم جواب میدم و میبینم با یه صدای کــــــــــش دار جوابمُ میدی. حالم رو میپرسی و هر کلمه کوتاهی که جواب میدم صدبار قربون صدقم میری!

درد دل میکنی برام. بدون اینکه چیزی بگم حرف میزنی و حرف میزنی. میگم دندونم درد میکنه. ناراحت میشی. چند تا تجویز میکنی و میگی حتمن فردا برم دکتر و بهت خبر بدم. خیلی وقته با این ارامش باهام حرف نزدی. همیشه یا خسته بودی یا دور و برت شلوغ بوده. گاهی نمیذارن مال من باشی توی اون چند دقیقه پشت خط تلفن...

میگم برو بخواب دیگه. صُب خواب می مونی.. میگی فدای سرت... کاش مثل چند باری که صُب کنار تو بیدار شدم فردا هم با بوسه تو بیدار مشیدم...

دلم ضعف میره واسه احساسات قشنگت. واسه لبات که خیلی دلتنگشونم. مرور میکنی اخرین باهم بودنمون رو. مو به مو.. چیزایی میگی که من اون لحظه فکرشم نمیکردم بهشون توجه کرده باشی. اما دقیق توضیح میدی. بعد خاطرات رو یکی یکی میکشی وسط.

میگی "دوستام با اینکه با پارتنراشون نزدیک هم هستن خیلی از تجربیات مارو ندارن. ما با هم سفر رفتیم. من اومد شهر شما. تو اومدی شهر ما. تو حتی خونمون اومدی. شرکت اومدی. اتاق کارم اومدی و پشت میز کارم نشستی. هر ساعتی از شبانه روز که فکرشُ بکنی باهم بودیم. ۴ صُب باهم تا خونتون قدم زدیم. چند بار دو روز و دو شب باهم بودیم. تو رانندگی منُ دیدی. من رانندگی تورو دیدم. سواره انواع وسایل نقلیه شدیم. به جز هواپیما.. من دست پخت تو رو چشیدم. خونه داریتُ دیدم. سلیقه ی قشنگتُ توی کادو های جور وا جوری که واسم خریدی دیدم... یه روز باهم ١٢ ساعت تو خیابون بدون ناله کردن قدم زدیم.. باهم کوه رفتیم. رودخونه رفتیم.. پارک جنگلی رفتیم.. فقط دریا نرفتیم... یهو میگی...ما خیلی خوشبختیم مگه نه؟"

جواب میدم "خوب معلومه که ما خوشبختیم. مگه خوشبختی چیزی جز خوشحال بودن ما کنار همدیگه ست؟"

پ.ن: فردا صُب عازمم. اگه عمری باقی بود با گزارش مصور برمیگردم.

پ.ن٢: هشتادمین پست رو به فال نیک میگیرم. از عدد هشت خوشم میاد همینجوری الکی...

[ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]