یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu:124

[ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 123

[ پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 122

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 121

[ سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 120

[ سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 119

[ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 118

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 117

[ جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 116

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 115

به ایمیلی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرماید!

[ سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 114

وقتی ادم برای امر خطیر جرم گیری گذرش میفته به دندون پزشکی تازه میفهمه که اینهمه سال جای مسواک زدن تیله بازی میکرده!

وقتی که با سیخ و میخ میفتی به جون کتری که گچ گرفته و میخوای پاک سازیش کنی چه جوریه؟ امروز من اونجوری بودم. البته من جای کتری بودم.. (باید حتمن توضیح بدم؟)

[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 113

با سر و صدای همسایه مزخرفمون از خواب نازنین بعد از ظهرم بیدار میشم. مثل همیشه توی خواب و بیداری با چشمای پف کرده میخورم به در و دیوار و مستقیم میرم سمت اشپزخونه و میبینم چای نیس! دلم چای کیسه ای نمیخواد. دلم چای بد مزه ی تی میکر رو نمیخواد. کتری رو آب میکنم میذارم روی شعله گاز و میرم دسشویی. با صابونی که دکتر برام تجویز کرده میفتم به جون صورتم و پاک سازیش میکنم. بعد دستامو با دقت میشورم. انگشتامُ یکی یکی میگیرم زیر اب سرد و ماساژ میدم. تو خونه همه میدونن من اگه برم دسشویی به راحتی بیرون نمیام! کجا واسه فکر کردن بهتر از اونجا؟ همونطور که انگشتامُ ماساژ میدم میرم تو فکر.. مثل همیشه. صدای اب میپیچه تو گوشم و من غرق میشم تو خودم.. یاد حرفای چند شب پیش میفتم که بهت گفتم.. یاد تلاشی که این دو سه روز کردی تا از اون فکر در بیام.. یاد اینکه دیشب مثل بچه ها گفتی به خدا نمیدونم چیکار کنم الان.. خودت بگو چیکار کنم اروم بشی.. یاد اینکه امسال هنوز ندیدمت.. یاد اینکه چقــــــــــــدر دوریم و انگار داریم دور تر میشیم هر روز...

 وقتی میام بیرون اونقد طول کشیده که اب جوش اومده و از کتری داره بخار بلند میشه... یه قاشق چای خشک میریزم تو قوری و شیر کتری رو باز میکنم.. باز صدای اب.. یه مدل دیگه.. باز یاد دیشب میفتم.. که خیلی ناشیانه میخواستی با حرفات ارومم کنی.. تقصیری نداری عزیزم. من خودمم نمیدونم چی میخوام!

یهو پای چپم داغ میشه! قوری پُر شده و سر ریز میشه.. اب جوش میریزه رو پام.. قوری رو محکم میکوبم روی کابینت و میرم سمت حموم... پام رو میگیرم زیر شیر آب و باز با صدای اب میرم تو فکر.. خوب تلنگری زد این آب جوش.. اشکم راه میفته.. به هوای سوختن پام دلیل دارم واسه بد اخلاقی و گریه..با گریه بر میگردم تو اتاقم و با دفتر یادداشتم پام رو باد میزنم... میسوزه.. میسوزه.. اما نه بیشتر از دلم.. نه بیشتر از قلبم..

چند وقته هر دومون بی رمق با هم حرف میزنیم.. شبا فقط به احوالپرسی میگذره و اینکه واسم تعریف کنی روزش چیکار کردی و بعد تو از من بپرسی و چند دقیقه ساکت باشیم و به صدای نفس کشیدن همدیگه گوش بدیم و بعد یکیمون پیش دستی کنه بگه خوب برو بخواب دیر وقته... مواظب خودت باش.. شب بخیر. خدافظ.

بهت گفتم کاش یه سال پیش باهات اشنا میشدم. نمیدونم چرا حس میکنم طول کشیدن رابطمون به این شکل داره دورمون میکنه.. نمیدونم کار درست چیه. از یه طرف دلم تنگه برات و شبا تا باهات حرف نزنم و صدات رو نشنوم خوابم نمیبره. از یه طرف میبینم حرفامون عین دو تا دوست همکلاسی شده و تصمیم میگیرم یه مدت باهم حرف نزنیم ببینم چی میشه!

اخرین دو نفرمون یادته؟ قبل از اینکه حاضر شم برم خونه شروع کردی به زمزمه یه اهنگ.. انگشتای دست راستمو تو دست چپت قفل کردم.. دست چپم رو گذاشتم رو شونت و تو با دست راست کمرم رو گرفتی.. سرمو چسبوندم به سینه ات و با زمزمه ی تو چند دقیقه اروم رقصیدیم.. باز دم رفتن اشکم راه افتاد اما گفتم دو نفره بعدیمون تو خونه خودمون باشه.. گفتی وقتی باهم توی یه چار دیواری هستیم اون چار دیواری خونمون میشه دیگه.. همونطور که سرم چسبیده بود بهت و اشکام تی شرتت رو خیس میکرد دماغمُ بالا کشیدم و گفتم نه دیگه.. اینجوری نه.. بیا دیگه ریسک نکنیم. باور کن هر دفه معده درد میگیرم از بس عصبی میشم و استرس دارم.. گفتی باشه.. هر چی تو بگی..

حالا اما میگم پشیمونم. من دلم تورو میخواد. دلم دو نفرمون رو میخواد.. هر جا که باشه. توی تاکسی. توی تله کابین. روی نیمکت اون ته ته پارک توی تاریکی. توی چاردیواری که تا وقتی ما اونجاییم میشه خونمون..

دلم الان فقط تورو میخواد با استرس. با دلشوره. با عذاب وجدان. با هر حسی تاحالا تجربه کردیم. دلم الان تورو میخواد حتی اگه اخرین دونفره باشه.


[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 112

سال ٨٩ رو تا اینجاش دوس دارم. نه اینکه اتفاق خیلی خوب و خاصی افتاده باشه! نه. اما همین که گوش شیطون کر اتفاق بدی نیفتاده میتونه امیدوار کننده باشه.

سفری که رفتم با اینکه طولانی نبود و جایی بود که دیگه عمرن برم ولی همین که با کسایی بودم که دوسشون دارم برام خوب و خاطره انگیز ناک شد.

از وقتی برگشتم از سفر، فقط کارم شده مهمونی بازی و خوردن و وب گردی. ینی رسمن از زندگی لذت میبرم! خیلی حس خوبیه که ادم هیچ کاری نداشته باشه و به شدید ترین حالت ممکن وقت کُشی کنه! اما یه بدی داره. اونم اینکه وقتی عکسای سال تحویل و سفر نوروزی و ١٣ بدر رو میبینی به این نتیجه میرسی که کاه از خودت نبود کاهدون که..

اره عزیز دل برادر الان احساس چاقی مفرط دارم و میخوام با یه برنامه سفت و سخت به خودم رژیم گاوی بدم و تا اخر خرداد ماه ١٠ کیلو کم کنم. میدونم رژیمای سخت زود تاثیرشون رو از دست میدن اما تصمیم گرفتم ١٠ کیلو لاغر بشم و اینکارم میکنم. حالا ببین!!

الان اینُ نوشتم که تو رو درباسی قرار بگیرم و حتمن لاغر بشم! چن وخ یه بار هی بیاین بپرسین چقد کم کردی که مجبور شم به رژیمم عمل کنم! :دی چیکار کنم، تا زور بالای سرم نباشه کاری نمیکنم! مثل الان که ۵٠ صفه دارم واسه ترجمه و تا اول اریبهشت بیشتر وقت ندارم! تا استاده یه اولتیماتوم نده دست به ترجمه نمیزنم! نه جون داداش اصرار نکن راه نداره!

پ.ن: داری میری تو فاز افسردگی. حواست هست رفیق؟

[ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 111

 ینی الان ٢ ساعته این صفحه مدیریت جلوم بازه نمیدونم چی بنویسم!! این فعلن دست گرمی باشه تا نطقم باز بشه! راستی تعطیلات خوش میگذره ؟ چقد سوت و کور شده اینجا!!

پ.ن: کامنتدونی واسه احوالپرسی بازه! نیشخند

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 110

دیشب طی یک عملیات انتحاری به مدت ٩٠ دیقه تمام با هانیش حرف زدم. از دید و باز دید عید که کجا رفتین و کی خونتون اومده و پاشو واسه عید بیا اینجا و خیلی خری اگه الان نیای و رودخونمون پر از ابه و دلت و چند جای دیگت بسوزه و عیدی چقد گرفتی و ناهار فردا کجایی و اینا گرفته تــــــــــــــا اینکه دلم برات تنگ شده و چقد این دفه دیرگذشت و انگار صد ساله ندیدمت و ... الباقی! دیگه اون اخرا واقن حرفامون ته کشید و هی میگفتیم خوب دیگه چه خبــــــــــــر؟؟

این وسط بحثای اساسی هم کردیم. مثل اینکه من با این حقوقی که تو میگیری نمیتونم بسازم و اگه من بخوام خونه دار بشم از گشنگی میمیریم و وای اصلن ولش کن خونه بابامون راحت نشستیم چه کاریه و بی خیال و اصلن ما هنوز بچه ایم و تازه وقت خوابمونم گذشته!

خلاصه اینکه رفیقم رفیقای قدیم! هی میگم چار تا کار ترجمه به من بدین واسه همینه! الان اگه دو زار حقوق میگرفتم اینقد نگران فردا پس فردا نبودم که مخارج زندگی همش میفته رو دوش هانیش.

پ.ن: آلزایمر دارما! اومده بودم بگم چند روزی نیستم بعد نشستم چی گفتم!! اره عزیزانم چند روزی باید دوری من رو تحمل کنین! اگه سالم برگشتم به شکرانه بازگشتم کامنتدونی رو باز میکنیم! میدونم الان خیلی خوشحال شدین میدونم!

[ سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 109

[ دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]