یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 49

٢١ ســـــــــال خانه نشین.

 و از امروز تا همیشه یک خاطره ..

 تا وقتی همین آش باشد و همین کاسه او را سردسته ی فتنه میخوانند.

کسی که روزی قرار بود این مملکت تحت ر.هبریش باشد!

[ یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 48

خیلی بده که بعد از گذشت اینهمه وقت هنوز نمیتونم به آینده با تو مطمئن باشم. تا یه حدودی تقصیره من و بد بینی هامه اما توام بی تقصیر نیستی. خیلی چیزا واسه من مهمن که تو اصلن بهشون توجه نمیکنی. بر عکسشم هست. یه چیزایی واسه تو و خانوادت حیاتی هستن و من واسم اون چیزا اندازه ی سر سوزن ارزش ندارن.

 همیشه از اختلاف فرهنگی که داریم میترسیدم. بهت گفته بودم اما نشستی همشون رو واسم شمردی و گفتی ببین خیلی نیستن. این اختلافا طبیعیه چون ما توی دو تا خانواده مختلف و توی دوتا شهر مختلف بزرگ شدیم. گفتی اون اختلافا مهمن اما نه اینقدر که ما رو از هم دور کنن. گفتی اینکه من و تو باهم همفکر باشیم مهم تر از اصول دوتا خانوادست.

حالا هرچی میگذره بیشتر با خانواده های هم اشنا میشیم و بیشتر میبینم که باهم فرق داریم. میترسم این تفاوتا کار دستمون بده. میترسم نتونیم باهم و با خانواده های همدیگه هماهنگ بشیم.

میترسم از آینده ای که روی هواست. میترسم از اینکه من و تو اینهمه به هم نزدیک شدیم. از اینکه خیلی پیش رفتیم و این قدر همه چی واسمون جدی شد. میترسم که بقیه مثل ما جدی نگیرن و همه چی بهم بریزه. اون وخت من با اینهمه وابستگی چیکار کنم؟

لعنتی چرا قبل از اینکه خوب بشناسمت اینقدر وابسته و عاشقت شدم؟ مگه قرار نبود نذاری بهت وابسته بشم؟ پس چرا هر لحظه هر غلطی میخوام بکنم صدات تو گوشمه و چشمات جلوی چشمام؟ کاش اینقدر عقلم جلوتر از احساسم نبود تا میتونستم بهتر تصمیم بگیرم.

پ.ن: از این به بعد کامنتدونی بسته ست. به دو دلیل، یکی اینکه هی وسوسه نشم بیام کامنت تائید کنم اون یکیشم نمیگم چون الان اصاب ندارم ممکنه چیزی بگم به کسی بربخوره.

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 47

وقتی یه فعالیت درسی مهم گریبان گیرم میشه استرس ناجوری میگیرم. این فعالیت درسی میتونه تحویل یه پروژه ی سنگین باشه یا یه امتحان سخت. دقیقن از همون لحظه ای که اطلاع پیدا میکنم، سر درد میگیرم. نگران میشم که نکنه کارم خراب بشه! نکنه مریض بشم و نتونم کار رو خوب ارائه بدم! نکنه روز قبل از امتحان یه اتفاقی بیفته و نتونم خوب درس بخونم! این استرس و نگرانی همراهم هست تا وقتی میرسم خونه. به شدت اشتهام کم میشه و شدیدن خوابم میگیره! ینی از شدت نگرانی میرم بخوابم که بهش فکر نکنم! وقتی از خواب بیدار میشم مثل یه سیستم ریست شده میشم! ینی شما بگو یه بند انگشت از اون استرس دیگه در من وجود داره؟ عمرن! تا شب واقعه دیگه من به روی خودم نمیارم که یه کاری قرار بوده انجام بدم و با خیال راحت و ارامش وصف ناپذیری واسه خودم میچرخم!

گاهی وقتا درجه ی فراخی اونقدر بالا میره که حتی روزه تحویل پروژه طرف دانشگا پیدام نمیشه نکنه یه موقع ارامشم به هم بریزه و استرسی بشم! چون به نظر من هیچ چیزی ارزش بهم ریختن ارامش من رو نداره حتی پاس نکردن اون درس! ( البته اینم داخل پرانتز بگم که درجه ی فراخی ارتباط مستقیم با بالا رفتن ترم داره.)

حالا چی شد این اعتراف رو کردم یهو؟ چون الان که خوشحالانه اینجا نشستم دارم واسه شما قصه میگم ۴ تا پروژه ی درسی دارم که حتی ابتدایی ترین مراحلشون رو انجام ندادم و تحویل دو تا از این پروژه ها هفته ی آیندست و دوتای دیگش اون یکی هفته! خلاصه اینکه این درس و دانشگا تموم شد ما یه بار محض غافلگیریه خودمونم شده کارمون رو به موقع انجام ندادیم!

[ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 46

ماه رمضون که میشه تعداد بچه مسلمونا زیاد میشه یهو! کسی که تا دیروز نماز نمیخونده و خدا اصلن کی هست و چی هست و کجاست و اینا حالا یهو میره صف اول مسجد محلشون نماز جماعت به جا میاره و توی همون مسجدم روزش رو باز میکنه که همه بفهمن ایشون نه تنها نماز خونه ،روزه گیرم هست در ضمن!  هی این هیئت اون هیئت میره و خدمات شایان توجهی انجام میده و از مامان بابا حلالیت میطلبه بابت اون کارایی که به عنوان یه فرزند ناخلف انجام داده. شبای قدر دیگه اخرشه. احیا و ١٠٠ رکعت نماز تا سحر و برو تا اخر..! روز عید فطر همه چی تموم میشه. قران و جانمازها بسته میشن و میرن توی کمد تا سال دیگه همین موقع البته اگه همین یه ذره اعتقادم به باد نره!

حالا دوباره .. محرم و صفر نزدیک مشه. همه یاد گناهای کرده و نکرده! شون میفتن. حساب میکنن میبینن از ماه رمضون تا محرم چند ماه طول کشیده . توبه ها شکسته و ناخلف بازیها شروع شده. اولین کاری که میکنن تدارک دیدن یه تیپ مشکی خفن واسه ایام سوگواریه! بعد هم اماده میشن واسه رفتن به هیئت و دسته های عزاداری و ...

شنیدم که توی روضه که میشینی باید به حرفای اون یارو که داره گلوش رو جر میده گوش کنی. میگن یه اهنگ غمناک هم میتونه به راحتی ادم رو گریه بندازه پس لحن اون مداح مهم نیس تو باید به اون واقعیت که اتفاق افتاده گوش کنی و برای مظلومیت اما.م گریه کنی. میگن ببین هدف چی بوده و اما.مت رو بشناس. حالا اون چیزی که از محرم یاد من یکی مونده چیه؟

اینکه ١ سال تموم مرد و زن و پیر و جوون هر گـ.. میخوان میخورن. انواع نامردیها و بی معرفتیا رو میکنن. مال مردم رو میخورن. توی کاراشون تقلب میکنن. کم کاری. گرون فروشی. کم فروشی... نیازی نیست من اینجا همش رو بنویسم خودتون بهتر میدونید.

توی روضه چه جور ادمایی هستن؟

 ١: مداح داره از سر بریده ی اما.م میگه. حاج اقا که اون گوشه تسبیح به دست نشسته یادش میفته که چقدر توی بازار پدرسوختگی کرده. آهی میکشه و همراه با صدای دلخراش مداح اشک تمساح میریزه!!

٢: حاج خانوم چادر رو روی صورتش میکشه و یادش میفته که این دختره ی بی همه چیز که اومد اویزونه پسرم شد که نتونستیم کاری بکنیم. حالا با این مشکل اجاق کوریش چیکار کنیم؟ چطور سرم رو جلو در و همسایه بالا بگیرم؟ یا اما.م حس.ین چراغ خونه ی یه دونه پسرم رو روشن کن!!

٣: دختر دبیرستانیه میگه خدایا خودت میدونی نمیخواستم با دوس پسرم بیــــــــب اما خوب شد دیگه! بعدم که ولم کرد و رفت. خدایا به خاطر همه ی بیـــــــــب هایی که انجام دادم منُ ببخش. خدایا این دفعه ی اخره. فقط به همین شماره که امشب دم در هیئت از اون پسر خوشتیپه گرفتم زنگ میزنم و بعدش دیگه توبه میکنم که تا وقتی شوور نکردم بیـــب نکنم!

اه حالم بهم خورد میخواستم نمونه های بیشتری بگم اما واقعن حالم بد شد. چرا اینقدر پدرسوختگی میکنن بعضیا که منتظر همچین روزایی بشن واسه توبه؟ چرا اینقدر کثافت کاری؟ چقدر نامردی؟ چقدر دروغ و ریا؟ اگه قبل از محرم مُردی و وقت نشد توبه کنی چی؟ چرا اینقد این کارا رو میکنی که بعد بری روضه ی اما.م حسین به حال و روز خودت و گند زدنات اشک بریزی؟ ینی فلسفه ی محرم فقط سیاه زدن به در و دیوار و روضه رفتن و شام نذریه؟ فقط گذاشتن نوحه توی ماشین و زیاد کردن صداشه که همه بشنون داری نوحه گوش میدی؟ کی میخوان درست بشن بعضی ادما کی؟

من ادعای مسلمونی ندارم. اصلن اگه از خیلی جهات حساب کنی من جز خوده خدا خیلی چیزا رو قبول ندارم. اما من توی محرم چادر سرم نمیندازم برم هیئت شماره بگیرم از پسر فشن های محل! نمیرم به خاطر مال مردم خوریام توبه کنم. نمیرم خودم رو به این و اون نشون بدم تا فرداش بیان خواستگاریم.. من اگه نماز نمیخونم و خیلی کارای واجب و مستحب رو نمیکنم اقلن ظاهر و باطنم باهم زمین تا آسمون فرقشون نیست. لازم به تذکر نیست اما تذکر میدم که منظورم همه نیستن و هرجوری حساب کنی هستن هنوز کسانی که به اینجور چیزا با دل پاک و صادق عمل میکنن و از ریا و تزویر به دور هستن. و بازم لازم به تذکر نیست اما میدم (تذکر رو منحرف!) که خوب داداچه من میخوای توبه کنی؟ اُکی. خیلیم خوبه. توبه کن. قولم بده. اشکم بریز و پشیمون بشو اما نه فقط همون شب. نه اینکه وقتی از در هیئت اومدی بیرون همه چی یادت بره و روز از نو روزی از نو ...

پ.ن: معلوم بود دلم خیلی پُره؟ به خدا وقتی این پارچه سیاهای محرم رو میبینم اونم روی در و دیوار خونه ای که خوب میدونم توش چه خبره حالم بد میشه. شما به دل نگیرین!

[ دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 45

اینقدر لذت میبرم وقتی دوتا کفتر عاشق تو خیابون میبینم که کفتر نر با فاصله ی ٢ کیلومتر جلوتر از کفتر ماده دست در جیب و سوت بلبلی زنان قدم میزنه و کفتر ماده واسه خودش اون طرف تر ویترین مغازه ها رو نیگا میکنه و با موبایلش حرف میزنه و دلشونم خوشه که عصر جمعه ای دوتایی باهم اومدن بیرون!

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه من و اقاهه همشهری بودیم و چه بسا هم محل بودیم بازم اینقدر واسه دیدن همدیگه ذوق میکردیم؟ خسته نمیشدیم که هر روز همدیگرو ببینیم؟ حوصلمون از قیافه ی تکراری همدیگه سر نمیرفت ایا؟ اخه اگه هر روز همدیگرو میدیدیم که وقت نمیشد اصلن دلتنگ بشیم!

نکنه اگه دری به تخته خورد و من و اقاهه رفیتم زیر یه سقف نتونیم به هر روز دیدن هم عادت کنیم و از هم زود خسته بشیم؟ این یه حقیقته که آدیمزاد به هر چیزی عادت میکنه دیگه چه برسه به ما که فرشته ایم! :دی . میترسم ما که به ماهی یه بار دیدن هم عادت کردیم نتونیم بعد از ١ ماه ریخت همدیگرو تحمل کنیم و حوصلمون سر بره! اصلن زیر یه سقف رفتن و زندگی مشترک مگه چند وقت میتونه تازگی و هیجان داشته باشه؟ اخرش یه روزی همه چیز تکراری میشه. دیر یا زود.

چیزی که گفتم معنیش این نیست که مثلن ما همدیگرو از روی هوس دوست داریم! و اگه زیاد باهم باشیم هوسمون تموم میشه! لوفن بد برداشت نکینن. من از یکنواختی و نبود هیجان توی زندگی میترسم. من از عادت به جای علاقه میترسم. من از کنار هم بودن به صرف زن و شوهری میترسم. من از هر روز یه جور بودن میترسم.

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 44

چند شب پیش حدودای ساعت ١٠ به اقاهه زنگ زدم که یکم حرف بزنیم. صداش گرفته بود و معلوم بود حال خوشی نداره. نگران شدم. پرسیدم چیزی شده که گفت نه. ازش پرسیدم با کیه و وقتی اسم دوستش رو اورد خیالم راحت شد که اگرم چیزی شده باشه یه نفر که بهش اطمینان دارم کنارشه. گفتم بعدن بهت زنگ میزنم. وقتی میخواست بخوابه اس مس زد و منم جفت پا رفتم روی گوشی و بهش زنگیدم و از حالش پرسیدم و اینکه اونموقع چی شده بود که صداش اونقدر غمناک بود. از مدل حرف زدنش و حرفاش فهمیدم که م.سته!

با یه دل پُر از ناراحتیاش و دلتنگیاش گفت. از اینکه دلش بدجوری واسه باباش تنگ شده. از مشکلاتش و اینکه خسته شده از اینکه اینقدر همه ازش توقع دارن. از اینکه حالا در نبود پدرش مسئولیتش بیشتر شده و باید بیشتر کنار مادر و خواهرش باشه. از اینکه نمیتونه جلوی اونا دلتنگ پدرش بشه چون داغ دل اونا تازه میشه و نمیخواد اشک تو چشمای مادرش ببینه. اون میگفت و من ١ساعت تموم بدون یه کلمه حرف فقط گوش میکردم. بعد از اینکه شکایتاش تموم شد زد زیر گریه. باورم نمیشد. بعد از ۶ ماه سکوت لعنتیش شکست و گریه کرد. شنیدن صدای گرفته و هق هق کردن ارومش داغونم کرد. گفت بعد از ۶ ماه هنوز شبا منتظره که اون زنگ خونه رو بزنه. گفت که دلش واسه گیر دادناش تنگ شده. گفت که چقدر در حقش کوتاهی کرده و چقدر متاسفه که اینقدر ناگهانی پدرش رفته و اینکه احساس میکنه تکیه گاهی نداره. گفت دلش میخواد تموم زندگیشُ بده اما یه بار دیگه بتونه سرش رو روی پای باباش بذاره یا دستش رو ببوسه.

 همچین وقتایی بعضی ادما حرفای قشنگ میزنن و دلداری میدن اما من به شکل عجیبی لال میشم. چون هرچی میگه حق داره و نمیدونم چی میتونم بگم که اروم بشه. کاش میتونستم بگم اروم باش عزیزم همه چیز درست میشه! اما نمیشه. پدرش که دیگه زنده نمیشه...

اقاهه ی من اون شب خیلی حرفا زد. یه لحظه به خودش اومد و گفت که اگه هوشیار بود اینارو نمیگفت. معذرت خواست که ناراحتم کرده. تشکر کردکه فقط گوش دادم و حرفی نزدم و گفت این سکوته من باعث شد اون بتونه درد دل کنه. گفت خوشحاله که وقتی بهم نیاز داره و میخواد حرف بزنه کنارش هستم. با اینکه هردومون چشمامون خیس بود خوشحال بودیم از اینکه همدیگرو داریم که اینجور وقتا سنگ صبوره هم باشیم.

× یه چیزی بگم رفیق؟ من دوس دارم تو همیشه م.ست باشی چون از قدیم گفتن م.ستی و راستی!

[ پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 43

وقتی راههای ارتباطی رو از دو سه روز قبل از واقعه ! میبندید ،وقتی سانت به سانت خیابونا رو مامورای سبز پوشتون میپوشونن ،وقتی از قبل اعلام میکنه که توی مراسم روز دانشجو شرکت نمیکنه! ، وقتی انتظامات دانشگاه بعد از 4 سال رفت و امد ازمون کارت دانشجویی میخوان ،وقتی کلاسامونُ تعطیل میکنین ،وقتی.. وقتی.. وقتی ... اونموقع میفهمم که با اولین قدمامون چه خوب  تونستیم اون ا.قتدار کذاییتونُ زیر سوال ببریم! اگه ما هیچی نیستیم اینهمه تدابیر ا.منیتی واسه خوشگل کردنه خیابوناس؟؟؟

امروز از جلوی چندتا ماموری که رد شدم اون علامت V خوشگلمونُ بهشون یاد اوری کردم و با نگاههای غضب الود مواجه شدم! ینی از دو تا انگشتم میترسین؟؟ اُکی از فردا یه انگشت نشونتون میدم خودتون خواستین!!

پ.ن: اینم محض عوض شدن حال و هواتون...

در کوچه ی درس رهگذاریم هنوز

وین راهه دراز میسپاریم هنوز

از اول ثبت نام سالها میگذرد

ما واحد پاس نکرده داریم هنوز

روزمون مبارک !!!

[ دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 42

[ یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 41

دیدن یه ماشین خاموش شده پشت چراغ قرمز در حالیه که راننده دست به فرمون  و عرق ریزون ماشین رو هُل میده یکی از صحنه هاییه که همیشه من رو ترک تحصیل قرار داده و دلم میخواسته به اون طرف کمک کنم. بماند که خوب زورم نمیرسه و مجبورم ناظر باشم در این مواقع! مخصوصن اگه توی یه خیابون خیلی شلوغ و مخصوصن تر اینکه چله ی زمستون باشه. عمق فاجعه اونجاست که ماشین خاموش شده یه تاکسی باشه با پنج تا مسافر خانم! که نه تنها نمیتونن دستی به ماشین بزنن و هُلی بدن ، گاهی شعورشونم نمیکشه از ماشین پیاده بشن تا یکم از وزن ماشین کم بشه و اون بینواهایی که دارن هُل میدن راحت تر باشن!

[ یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 40

امسال تصمیم داشتم با اون باور همیشگی به پیشواز این عید ! نرم اما بازم امد به سرم از انچه میترسیدم. نمیدونم چرا مثل یه قانون طبیعی شده این موضوع اما باید باهاش کنار اومد. خرافاته، تلقینه، هر کوفتی میخواین اسمشُ بذارین اما من به این باور رسیدم و نظرمم عوض نمیشه که همیشه شب عید غدیر یه اتفاق بد واسه من و در حالت بدتر واسه خانواده میفته. اینُ امشب و از سر اعصاب خوردی نمیگم. چیزیه که ١٠ ساله داره اتفاق میفته و دیگه جای تردید نداره. خانواده میخوان مثبت اندیش باشن و میگن نه اتفاقی پیش میاد که چند ساله اینجوری میشه. مهم نیس بقیه چی فک میکنن. مهم اینه که من امسالم به همین نتیجه رسیدم!

[ شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 39

نمیدونم امروز از کدوم دنده بیدار شدم که اخلاقم اینقد گل و بلبله! خیر سرم میخواستم امروز بشینم پروژمُ کامل کنم. اخه مگه چند روز تا اخر ترم مونده که من اینقد بیخیالم! حوصله ی خودمم ندارم. یه دلتنگیه عجیب و یه بغض سنگین از صُب عینه کنه چسبیده بهم و نمیذاره نفس بکشم! از اون دلتنگیا دارم که اوایل دوستی با اقاهه دچارش بودم. به زمین و زمان بدو بیراه میگفتم که چرا ما اینقد از هم دوریم و...

 وقتی فک میکنم هفته پیش داشتیم باهم ناهار میخوردیم و فیلم میدیدیم و الان اینهمه از هم دوریم دلم میگیره باز. بچه شدم امروز. نمیدونم چرا جمعه ها اینقد روزای مزخرفین.

دلم میخواد یهو 4 سال برم جلو. ببینم اون موقع اوضاع چه جوریه! من کجام! با کیم! چیکار میکنم! خستم از همه چی. از اینکه باید همیشه خودمُ خوشحال نشون بدم تا مامان نگران نشه. از اینکه بابام همیشه میخواد بهترین باشم. از اینکه اون چیزی نیستم که نشون میدم. من خیلی وقته از ته دل نخندیدم. خیلی وقته هیچی از ته دل خوشحالم نمیکنه. خیلی وقته با کوچیکترین حرفی و حرکتی اشکم راه میفته. خیلی وقته دلم واسه خودم تنگ شده. واسه سادگی و بچگیم. واسه اونی که هستم نه اونی که همه میبینن. اینجا مگه خونه ی مجازیم نیس؟ پس حق دارم بیام یه پست بی سر و ته مثل این بذارم. همیشه که نمیشه شاد بود و الکی خوش!

این پست نظر لازم نداره پس کامنتدونی بسته.

بعدن نوشت: تقویمُ نگاه کردم. علت بی حوصلگی و این حال مزخرفمُ فمیدم. شمام فمیدین احتمالن؟

[ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 38

محققان به تازگی کشف کردند که یک دختر جوان ایرانی دارای دو عدد میخ در انگشتان شَست پا میباشد که عامل اصلیه ا.غتشاشات اخیر...ببخشید... عامل اصلیه به فنا رفتنه هر دو روز یکبار جورابهای این جوان میباشد! به علت ایجاد مزاحمت برای این جوان لینک این خبر قرار داده نمیشود اما خبر موثق بوده و مدرکش هم موجود است!

[ پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 37

با اقاهه در حال مگس پروندن بودیم که من به سرَم زد یه مقداری در مورد اینده حرف بزنیم چون معمولا از این فرصتا پیش نمیاد ! از اونجایی که ما عمده مشکلاتی که در راه رسیدن دو عدد کفتر چاهی به هم وجود داره رو حل کردیم !!! و درسمونم تموم شده !!! و اقاهه سربازیشُ رفته و برگشته !!! خونه و زندگی و همه چیمون جوره !!! و از همه مهمتر باباهه ایشونُ دیده و پسندیده و بادا بادا مبارک بادا !!! ما تصمیم گرفتیم از این جزئیات پیش پا افتاده بگذریم و خودمونُ درگیر فرعیات نکنیم.  پس مستقیم رفتیم سراغ اصل مطلب! الکی که نیست حرفه یه عـــــــــمر زندگیه داداچه من!

+ عزیزم میخوای شب عروسیمون کت شلوار چه رنگی بپوشی؟

- کت شلوار سفید با جلیقه!

+ عزیـــــزم یه کم ادم باش!

- خوب من اصلن با کت حال نمیکنم! نمیشه اسپرت بیام؟

+ ولش کن بابا. ولی من لباس سفید نمیخواما گفته باشم! نمیخوام تا عمر دارم هی بگی با لباس سفید عروسی اومدی با کفن میری! میخوام هر وخ خواستم بذارم برم!

- باشه! دیگه چی؟

+ میخوام لباسم کِرم رنگ باشه یا شیری. با یه دنباله ی بلند اما روش هیچی نباشه! نه سنگ و منجوق و اینه و کاشی!!! هیچی نداشته باشه کلن!

- خوبه. دوس دارم! پس کت شلوار شیری میگیرم ست کنیم دوره هم!

 

پ.ن: این پنج شنبه شب عروسیه کسیه که واسه جفتمون عزیزه. خیلی بده که نمیتونم کنارت باشم. امیدوارم سفید بخت بشی و بعدش نوبت ما باشه!

پ.ن ٢: این دوتا پستُ خوندین نگین این هانا چقد عشق شوور کردنه ها! نه والا من اینجوری خیلی راضی ترم اما خوب اخرش که چی؟!

[ سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 36

[ شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 35

ارزوی من این است که دو روز رویایی در کنار تو باشم...

میریم که داشته باشیم دو روز رویایی در کناره اقاهه!

[ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 34

معمولا وقتی یه نفر شلوارش دوتا میشه واسش خوبه یا بد؟ ینی این شلوار دومیه بهش حال میده یا حالشُ میگیره؟ من فک میکنم این بستگی مستقیم به خوده طرف داره که جنبه ی دو شلواره شدن داشته باشه یا نه. مثلا ممکنه یه نفر دو شلواره بَلکم ! بیشتر شلواره بشه اما به هیچ مشکلی بر نخوره. اما برعکس با یه شلوارم مشکل دارن بضیا. حالا این واسه چیزای دیگم مصداق داره. ینی نه تنها شلوار که دو کیفه شدن و دو مانتوئه شدن و دو کُته شدن و ...

اشتباه نکنین من اصلا منظورم تجدید فراش نیست. دقیین منظورم همون شلوار و کیف و این چیزاس. مثلا یه نفر مثه من که اون جنبه رو نداره نباید چند تا کیف داشته باشه چون ممکنه مثه امروز وقتی میخواد از تاکسی پیاده بشه ببینه که کیف پولش توی اون یکی کیفش بوده و اون موقس که ابرو و حیثیت واسه ادم نمیمونه.

 

[ دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]