یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 33

 اصولا من اگه خدایی نکرده نسبت به چیزی مثبت اندیشی کنم میمیرم! خیلی وقتا مشکلاتی که من و اقاهه داریم از همین بد بینی و بد دلی من نشات میگیره. توی این ۴ سالی که با اقاهه هستم فقط یه بار یه دعوای خیلی شدید سر یه نفر سوم با هم داشتیم که اونم اقاهه تقریبا بی گناه بود. اما من همیشه بهش شک دارم! خودم میدونم خیلی بده و باید این اخلاقمُ عوض کنم اما اونم کم بهونه دستم نمیده.  اقاهه واقعا وفاداره و همه جوره خودشُ بهم ثابت کرده اما خوب منم حق دارم! من و اون از هم دوریم و فقط دلمون به تلفنای چند روز یه بار و دیدنای ماهی یه بار اگه اسمون به زمین نیاد خوشه. بیشتر روزا از هم خبر نداریم و نمیدونم اون یکی الان کجاس و با کیه و چیکار میکنه. نزدیک همدیگم نیستیم که بریم جاسوسی. خلاصه.. مثلا بعضی روزا میشه که کلا نه زنگی نه اس مسی نه چیزی. شبم که میخوایم بخوابیم یه تک میزنیم که اره مثلا شب بخیر عزیزم!! یا پیش اومده که دو روز باهم حرف نزدیم و روز سوم که دستم میره روی شمارش و بهش زنگ میزنم، اگه اون خانومه بگه مشترک مورد نظر در حال فَک زدن میباشد من قاطی میکنم که چطور وقت نداری به من یه زنگ ٢ دیقه ای بزنی بعد الان داری با کی فَک میزنی؟ و چه بدتر اگه این اتفاق بعد از ساعت ١١ شب بیافته!! اونوقته که من به این نتیجه میرسم که اسکل فرض شدم و اقاهه رابطه ی کثیف و مخفیانه با یه دختر همشهریش داره و باید از هم جدا بشیم و حیف من که عمرمُ پای این ادم خائن تلف کردم!! باور کنین به همین کشکی من به اقاهه مشکوک میشم و به فکر جدایی میفتم!!

 من و اقاهه مشکلی باهم نداریم و عشق و علاقمون دیگه واقعا جای شک و تردید نداره اما خوب گاهی پیش میاد که افکار منفی با تمام قوا بهم هجوم میارن. خودتونم میدونید که شک داشتن به طرف ،آفته هر رابطه ایه.

(وقتی زنگ زدم اون دختره کی بود صدای خندش میومد؟ الان تو پارک تنهایی؟ چرا وقتی زنگ زدم جواب ندای؟ چرا دیر جواب دادی؟ چرا زود قط کردی؟) اینا چیزایی هستن که من گاهی بهشون حساس میشم و با دست خودم دعوا درست میکنم. چون اقاهه یه موجود کاملا بی اعصابه و اگه یه حرف رو دوبار بهش بگی روانی میشه و میفته روی اون دنده ی معروفش و لجبازی و داد و بیداد و این کارای مکش مرگه ما!! حالا اگه من گیر بدم به این چیزا خر بیار و باقالی بار کن.

این بحثا همیشگی نیستن و بیشتر اوایل دوستیمون پیش میومدن اما الانم خوب گاهی پیش میان یهو! چند وختیه در راستای بهبود اخلاق قشنگم سعی میکنم این چیزایی که باعث حساسیتم میشن رو دایورت کنم! یه چند دیقه ای فک میکنم و بعد میریزم تو خودم و به اقاهه گیر نمیدم که اون بنده خدام اعصاب ظریف تر از شیشش خورد نشه و دعوا نکینم. اما دلیل نمیشه که بهشون فک نکنم. فک میکنم و واسه خودم مسائل رو پیچیده میکنم و تو دل خودم به زمین و زمون بد و بیراه میگم و بدون اینکه اقاهه بدونه باهاش قهر میکنم! حالا اگه تو این خود درگیریه اقاهه زنگ بزنه کنترلم رو از دس میدم و پاچه میگیرم یا اگه بخوام ُاپن مایند رفتار کنم با سردی جوابشُ میدم و زود قط میکنم و اون اصلا نمیفهمه که من چرا باهاش اینجوری حرف زدم.

تاحالا خیلی اینجوری و الکی باهم دعوا کردیم و من هر دفه تصمیم کبرا گرفتم که خودمُ اصلاح کنم و کاری به کارش نداشته باشم و بذارم با اعصاب اروم به زندگیش برسه اما اگه چند روز اینجوری رفتار کنم به این نتیجه میرسم که نه اینجوری نمیشه. اقاهه واسم مهمه پس نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم. پس وظیفه ی خودم میدونم واسه خالی نبودن عریضه (؟) یه گیری بدم و یه دعوایی درس کنم که خیاله جفتمون راحت بشه که واسه هم مهمیم!!

دیگه از دست خودم کاری بر نمیاد و نمیدونم با این بد بینیم چیکار کنم؟!شما جای من بودین چیکار میکردین? فک میکنین لازمه پیش یه مشاور یا روانشناسی چیزی برم؟ فرقی به حالم میکنه؟

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 32

 وقتی خوچحالم میرم اونجا! وقتی میخوام یه تصمیم مهم بگیرم و نیاز به تفکر اساسی دارم میرم اونجا! وفتی دلم گرفته میرم اونجا! وقتی هوای خونه سنگین میشه میرم اونجا! وقتی حوصلم سر میره میرم اونجا! وقتی با اقاهه دعوام میشه میرم اونجا! وقتی میخوام نقاشی بکشم میرم اونجا! وقتی گوشیم انتن نداره میرم اونجا! ...

و من عاشق این اونجا و ارامش و صفای بی منت هستم. مدیونین اگه فک فکرده باشین منظورم توالته (!!!). اونجا ،جایی که گاهی شاهد اشکها و لبخندامه جایی نیست به جز پشت بوم!

پشت بومی که وقتی بچه بودم بهش میگفتم پشت بون! و از همون بچگی پشت بون شد جایی واسه تنها بودن و تنهایی گریه کردن و تنهایی خندیدن و تنهایی فکر کردنه من!

نمیدونم شاید عجیب باشه اما اگه میتونستم به جای اتاق عزیز تر از جونم روی پشت بون زندگی میکردم و حالشُ میبردم اما چه کنیم که اس.لام دست و پای مارا بسته است!!

امروز که دلم گرفته بود و یه عالمه گریه ویار کرده بودم طبق عادت دیرینه به پشت بونه عزیزم پناه بردم و بعد از سِرچیدن خونه های دور و بر! نشستم و یه دل سیر زار زدم! و مثل همیشه جواب داد و الان که اینجا نشستم یه عالمه ارومم!

                     همه چی ارومه                                من چقد خوچحـــــــــــــالم...

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 31

 

                                     

 

                                            پر کشید..

 

[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 30

چند روزیه یه موضوعی رفته رو اعصابم و تا ننویسم اروم نمیشم!

تاحالا فکر کردین که پدر مادرا چقدر بچه هاشونُ میشناسن؟ چقدر بچه ها با پدر مادرشون صادقن و اونا رو تو جریان کارشون میذارن؟ اصلا بچه ها همونی هستن که خانوادشون فکر میکنن؟

 راستش این سریال ویکتوریا منُ با سوالای زیادی روبرو میکنه!! و البته به نتیجم نمیرسم! یکی از مورداش همینه.اینکه یه دختر ١٨ ساله واسه رابطه با دوس پسرش به اسم خونه ی دوستش شب خونه نمیاد. یا پسری که به بهونه ی درس خوندن و پرداخت شهریه دانش گا از پدرش پول میگیره اما تمام وقتشُ توی بار میگذرونه.

تا وقتی آقاهه لنگای درازشُ توی زندگیم وارد نکرده بود منم با مامان بابام صادق بودم و همونی بودم که اونا فکر میکردن اما بعد از اشنایی با حاج اقا من تبدیل شدم به ادمی که واسه چند ساعت بودن با طرفش مجبوره هزار تا دروغ بگه و از اونجایی که دروغگو کم حافظس گاهی سوتیای شدید میده! نه که فکر کنین بعد از ۴ سال کسی از وجود اقاهه خبر نداره.نه اتفاقا تنها کسی که نمیشناستش همون خواجه ی معروفه اما خوب شناختن و اینکه بدونن ما دل به ایشون بستیم یه چیزه و اینکه بدونن ما کی و کجا باهمیم یه چیزه دیگه!

مثلا من هرچقدرم با مامان راحت باشم و از احساسم و برنامه هامون و اینا بگم دیگه نمیتونم بگم مثلا فلان روز ما باهم فلان جا رفتیم ! یا از روزا و شبایی که باهم بودیم بگم براش! خودتون قضاوت کنین نمیشه گفت که اخه! نتیجش چی میشه؟ اینکه هی دروغ بگی یا اگه بخوای دروغ نگی سعی کنی جلو چشم خانواده ظاهر نشی تا کلن چیزی نگی. اما یه چیزی مثل عذاب وجدانم پیش میاد که مثلا مامان فکر میکنه تو سر کلاسی اما ای دل غافل که الان ناکجا ابادی...

نمیدونم چیکار باید کرد اما میدونم تا رابطه ما شکل رسمی و قانونی نداشته باشه همین آشه و همین کاسه. شیطونه میگه برو دست این آقاهه رو بگیر برو محضر قال قضیه رو بکن! (بکَن نه بکُن!!)

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 29

یه زمانی بازار بلوتوث بازی داغه داغ بود و هرجا میرفتی میدیدی یه عده کودک، نوجوان، جوان، میانسال، پیر، زیرخاکی،...در حال مبادله کالا به کالاهستن و جدید ترین ایمیج ها و کلیپها رو با چنان سرعت و جدیتی واسه بقیه میفرستن که انگار یه فریضه ی الهی به گردنشونه!! مسلما ماهم مستثنی نبودیم. مخصوصا اوایل دانش گا رفتن که همه چیز جدید و جذاب به نظر میومد.کار به جایی کشیده بود که بین ساعتای درسی اگه از لای در، دفتر اساتید رو دید میزدی میدیدی اساتید هم با این پدیده جدید در حالِ حال کردن هستن! بماند که چه چیزایی رد و بدل میشد و چه آبروها برده شد و چه خسارتایی به بنیاد بعضی خانواده ها وارد شد!!  خوشبختانه تب بلوتوث تا حدی سرد شده.

امروز استادم از یکی از بچه ها خواست که بلوتوثه کذایی رو روشن کنه و فایلی که اسم نرم افزارای لازم واسه امتحان پایان ترم رو توش نوشته بود و بگیره و به بقیه بچه ها بده تا گامی برداشته بشه واسه پیش بردن اهداف اموزشی! بعد از کلاس همه دوره اقای همکلاسی جمع شدن و با بلوتوثهای روشن فایل رو دریافت کردن. این وسط یه سری فایل غیر درسی هم چپ و راست ارسال شد و بچه ها به همون فریضه الهی که قبلا گفتم عمل کردن و مارو از جدید ترین رویدادها مطلع کردن. تو راهه خونه وقتی داشتیم فایلای غیر درسی رو میدیدم و هرهر میکردیم رسیدیم به یه کلیپ +١٨ که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اون وسط اینُ فرستاده بود! ما که اصلا کنجکاو نبودیم ببینیم چیه و قصد داشتیم ندید پاکش کنیم!!! که ناخوداگاه دست دوستم روی دکمه ی پِلی خورد و فیلم پخش شد!!! سه جفت چشم به صفحه ی گوشی خیره شد و نفس ها توی سینه حبس. همیشه وقتی همچین کلیپای بی ناموسی دستمون میرسه من با خودم فکر میکنم این دختر چطور براش مهم نبوده که صورتش توی فیلم مشخص باشه؟!

 اون فیلمایی که به صورت مخفیانه! گرفته میشه که تکلیف معلومه اما فیلمایی که دختر توی لنز دوربین زبون در میاره و حرکات اکروباتیک انجام میده چی؟ اخه چطور ادم فکر آبروی خودش و خانوادش نیست و اجازه میده دوست پسر یا مشتریش!! ازش فیلم بگیره. اونم خصوصی ترین لحظه ی زندگیشُ!! بماند که واسه بعضی ها این کار جلب مشتری و تبلیغ محسوب میشه اما کسایی که اون فیلم رو میبینن و طرف رو و هفت جد و ابادشُ میشناسن چی میشن!! با این تفکر همیشگی مشغول دیدن کلیپ بودیم که امد به سرم از انچه میترسیدم...درسته دختره خیلی ارایش داشت و یه تغیراتی کرده بود اما این باعث نشد که من چهره ی دخترو  به جا نیارم!

اگه از اون فیلما بود که مخفیانه گرفته میشد حرفی نبود اما وقتی ببینی هم کلاسیه قدیمیت با دوتا پسره و یکی رو کاره و اون یکی داره فیلم میگیره چه حالی میشی؟

پ.ن: تاحالا پیش اومده واستون که یکی از چند نفری که توی این کلیپا هستن رو بشناسید؟

[ شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 28

چند شبه موقع خواب به طور خودکار به جای گوش دادن به سلکشن اهنگام دستم میره روی موج رادیو جوان و میگوشم تا خوابم ببره! نظر خاصی درمورد این رادیو ندارم.ینی نه دوسش دارم نه بدم میاد! ولی وقتی میخوام بخوابم باید یه صدایی توی گوشم باشه حالا یا اهنگای هزار بار شنیده شده یا رادیو یا صدای اقاهه پشت تلفن.البته نه همیشه.گاهی وقتا میخوام صدای نفسای خودمم نشنوم. این هفته کلا هر شب تا ساعت ٢ رادیو جوان گوش دادم. برنامه های پربار این رادیو هرچی نداشت اقلا منُ به فکر برد و یادم انداخت یه زمانی عاشق این بودم که گوینده رادیول بشم! گاهی وقتام دلم میخواس جای اون یارو باشم که وسط حرفای گوینده نقش دی جی رو بازی میکنه و زرت زرت اهنگ مربوط و نامربوط پخش میکنه.  کار توی رادیو واسه من یه جذابیتی داره که نمیدونم چه طوری بیانش کنم. وقتی رادیو گوش میکنم حالا چه جوان چه غیر جوان هوس بیرون رفتن میکنم! یه جور ویاره تقریبا و ربطشم نمیدونم. دارم فکر میکنم مترجم شدن چیزی نبود که بتونه روح منُ ارضا کنه.حتی گوینده شدنم شاید نباشه اما میتونه منُ از این حالت یکنواختی و تفکر بی مصرفی در بیاره.

[ جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 27

هرچه قدرم که به روی خودم نیارم اما این یه حقیقته که وقتی گوشی موبایل کسی بیاد دستم پرپر میزنم که برم توی in box و ببینم توش چه خبره! مخصوصا گوشیه دوستام..و البته اینم حقیقته که گوشیه منم که میره دست کسی اون طرفم همین حسُ داره! خوب بعضی وقتا ادم جلوی خودشُ میگیره و این کارو نمیکنه.در مورد من و اقاهه کار به این صورته که وقتی گوشیش دستم بیافته اول in box و بعد cam albumرو زیر و رو میکنم و البته گاهی یه گیری هم میدم و ممکنه کار به جاهای باریکم بکشه. اما اقاهه اول میره توی cam album و بعد in box .خوب من و اقاهه دیگه به این مورد عادت کردیم و نه ناراحت میشیم و نه بهمون برمیخوره که گوشیه همدیگرو زیر و رو کنیم.اما ایا این درسته که وقتی گوشیتُ میدی دست عمت که یه عکس ببینه میبینی چشماش گرد شده و وقتی با زور گوشی رو از دستش میکشی بیرون ببینی توی in box  مشغول خوندن این بوده:

عزیزم من الان از حموم اومدم زود بپر بغلم که  ..(من تا تهش بنویسم توام تا تهش میخونی؟واقعا که..)

خلاصه اینکه اساسا ما انسانها موجودات کنجکاو و فضول و بی شخصیتی هستیم!

پ.ن: هرکی بیاد اینجا تو نظرات بنویسه من که به وسایل شخصی بقیه کار ندارم و in box  گردی نمیکنم و حتی وسوسه هم نمیشم که ببینم چی داره دروغ میگه!

[ پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 26

دیدین بعضیا چقدر توی مکالمه قربون صدقه طرف صحبت میرن و خودشونُ اون وسط تیکه پاره میکنن؟ راستش من اینطوری نیستم و جز یه تعارفای معمولی و معقولانه! از الفاظ دیگه ای استفاده نمیکنم. فوقش میگم قربونت برم! یا در حالت رسمی تر میگم قربانت. البته به اقاهه هیچ کدومُ نمیگم چون حال نمیکنم زیاد با این مساله! اما از خدا که پنهون نیست شما که دیگه از خودمونین, یه دوستی دارم به نامِ هستی. نمیدونم این ادم چی تو ذهنش میگذره و اینهمه لفظ تهوع اور از کجاش میاره! به عنوان نمونه ؛ساعت 7:45 دقیقه صبح قبل از کلاس تو راهروی دانشگاه می بینیش . از قیافت بی خوابی میباره و با یه دهن باز از خمیازه در حدی که یه کتاب توش جا میگیره داری خودتُ کیفتُ تو راهرو به زحمت میکشی جلو. از راه میرسه و با این کلمات شروع میکنه: سلام هانا جونم. خوبی قربونت برم؟ چه خبرا فدات شم؟ درس خوندی گلم؟ امروز چندتا کلاس داری عزیزم؟ پیش مرگت شم. تیکه تیکه شم. زیر تریلی برم برات وَ وَ وَ... نه که فکر کنین ما باهم سَر و سّری داریما؟!! نه به جون خودم با همه این مدلیه. و زمان  مکانم براش فرقی نمیکنه. البته این یه مکالمه ساده و دوستانه بود و مسلما وقتی حاج اقاشون زنگ بزنه غلظت این مکالمه بالاتر میره و از اشباع هم بالاتر میزنه و اون موقعست که فقط باید اونجارو ترک کنی!

نتیجه اخلاقی: چار کلمه احوال پرسی این کارا رو نداره! به خدا!!

[ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 25

روزی که چاردیواریمُ ساختم فکر میکردم اونجا میشه خونه ی ثابتم اما نمیدونستم این اسم واسه یه نفر دیگم جالب میشه و چاردیواریم هوو پیدا میکنه!این شد که اومدم اینجا و امیدوارم اینجا بمونم.اگه یه روزی اسم این وبلاگم رو جایی دیگه ببینم دیگه کوتاه نمیام و چشم طرف رو در میادم.این دیگه اسمی نیست که رایج باشه و تکراری!اسم من و اقاهه هم به زودی مشخص میشه و اگه خدا بخواد و بقیه بذارن اسمامون ثابت می مونه.

»یه هفته ایه هر روز حالت تهوع دارم! دیگه به خوابم نمیشه اطمینان کرد!

[ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 24

 تایم 1:45 صبح

سیچوئیشن:طبق معمول من اینور خط اقاهه هم مسلما اونور.

+: دلم خیلی برات تنگ شده.

-: اهووووم.

+ :میدونی الان چن وخته ندیدیم همدیگرو؟

-: اهوووووووووووم.

+ :ما خیلی گناه داریما..8 ماه از سال رفته من و تو فقط 4 بار همدیگرو دیدیم..

-: اهووم.

+ :نمیخوای چیزی بگی؟

-: هووم؟

+ :عزیزم؟ اگه بهت بگم شبا که میخوام بخوابم سرمُ که رو بالش میذارم به تو شب بخیر میگم مطمئن میشی که من دیوونم؟

-: نه فدات شم اون موقع میفهمم که باید بیشتر قدرتُ بدونم.

+ :پس بدون چون تازه صبام که بیدار میشم بهت صب بخیر میگم!

-: خوب الان دیگه باید نگران بشم برات!

[ شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 23

 از وقتی یادم میاد میگفتن جمعه روز نظافته. یادش بخیر دبستان که بودیم صبح شنبه تو صف با مانتو مقنعه تمیز وامیستادیم تا خانوم بهداشت! بیاد ناخنا و موهامون و ایضا لیوان ابخوریمون رو چک کنه. از شنبه که میگذشت دیگه مهم نبود کسی با لیوان اب بخوره یا با دست. ناخنا هم که تا اخر هفته پر از چرک و کثافت میشدن. نظافت مو هم که جای خود دارد.نمیدونم چه حکمتی داره که من هنوز به قانون جمعه به حموم رفتن پایبندم و حتی اگه شبِ قبل هم حموم رفته باشم خودم رو موظف میدونم قبل از ظهرجمعه بازم برم. (لطفا اگه ذهنتون رفته به ناکجا اباد یه فکری به حال خودتون بکنید چون من هیچ نسبتی با شب جمعه ندارم و هرگونه شایعه ای رو تکذیب میکنم!) امروز طبق عادت دیرینه قبل از ظهر قدم به محیط دلپذیر حموم گذاشتم .همه میدونیم بین حموم رفتن و کشف استعداد خوانندگی ارتباط مستقیم وجود داره اما به جز اکو شدن صدا که مشوق اصلیه همه است بخار داخل حموم هم  تداعی کننده ی بخار یخ خشک موقع اجرای خواننده هاست که البته من فلسفه اش رو هیچ وقت نفهمیدم!

فشار روانیه حاصل از کشیدن غم هجران, بخار موجود در فضا, محیط اروم و خاطره انگیز حموم و البته وجود سردوش کم مصرف و عوامل پشت پرده همه و همه دست به دست هم دادن تا امروز از اجرای زنده ی خودم داخل حموم کمال لذت رو ببرم. به کسانی که اینجارو میخونن توصیه اکید دارم که اواز خوندن توی حموم یکی از لذتبخش ترین کارهاییه که ادم میتونه در دوران نقاهت انجام بده. البته اگه پایان دوران نقاهت رو میگذرونین اصلا با خودتون رودرباسی نکنین و اگه دوست دارین و تواناییش رو هم دارید به جز اواز خوندن استریپتیس رو هم امتحان کنین! یه حالی میده !!!

[ جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 22

ساعت 10 همراه پدر گرام راهی مریض خونه میشم واسه زدن اخرین امپولم.وقتی داریم برمیگردیم خونه روی دیوار یکی از همسایه ها میبینم که با یه رنگ خیلی خوشــــــــــــــــــــــــرنگی نوشته: "وعده ی ما 13 ابان. یا حسین...." لبخند کمرنگی میاد رو لبام و خوشحال میشم از اینکه نهضت ادامه دارد. اما یادم میافته این همسایه از اونایی بود که روز 23 خرداد شیرینی پخش کرد و پارچه تبلیغاتی ا.ن رو از دیوار خونش اویزون کرده بود. بعدش دیگه یادم میره بهش فکر کنم. ساعت 6 عصر که واسه هوا خوری البته با ماشین میرم بیرون از جلوی همون خونه رد میشم. نوشته خوشرنگه نیست. نه با اسپری رنگ شده نه با گچ پوشونده شده. بلکه با یه چیزی از روی دیوار تراشیده شده. اونم به عمق یه کف دست! چه حالی میداد اگه یکی رو سقف این خونه مینوشت  مرگ بر دیکتاتور!

[ پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]