یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 21

تایم: 12:30 شب

سیچوئیشن: تخت. تلفن در دست. اقاهه اونطرف خط .

+: عزیزم؟! یادته اون اولای دوستیمون قرار گذاشتیم یه حساب مشترک باز کنیم و پول پس اندازمونُ تو اون حسابه بریزیم؟

-: اوهـــــــــوم.

+: پس چرا هیچ وقت از حد تئوری فراتر نرفت این تصمیم؟

-: خوب مشکلات زیاد داشتیم حاج خانوم.

+: نه از تنبلیمون بوده.

-: نه از مشغله فکریمون بوده.

+:  ما که این حرفارو نداریم. راحت بگو از بی پولی بوده و اینکه همیشه حقوقتُ پیش خور میکنی و وسط ماه آه در بساط نداری چه برسه به پس انداز!!

-: اصلا یادم رفته. خودتم یادت نبود.اگه بود زودتر میگفتی!

+: اره خوب! کوک؟! میدونی وقتی 50 سالمون شد چی میشه؟

-: مگه میخوای 50 سال عمر کنی؟؟؟

+: ...

-: خوب چی میشه 50 سالگیمون؟

+: یه شب قبل از خواب من یهو رو به تو میکنم و میگم :" عزیزم؟ یادته جوون بودیم منمیخواستیم بچه دار بشیم؟" بعد تو میگی "اره..یادش بخیر..حیف که یادمون رفت!"

-: هه! باحال میشه ها...اینطوری بازم انگیزه داریم واسه باهم بودن و ...!!!

[ سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 20

 نمیام وقتیم میام یکی باید بیاد از این وسط منُ جمع کنه!

بگی نگی من الان ترم 7 مترجمی زبان انگلیش هستم و به زودی باید از سد کنکور دوباره بگذرم!! و چون دفه ی اول واسه گذشتن از همون سده زیاد زحمتی نکشیدم الانم به صورت جدی با قضیه ی کنکور ارشد مواجه نشدم و کلن به هیچ جام نیست که بقیه دارن دوره های کوفت و زهر مار رو میگذرونن و انواع و اقسام معلم خصوصی رو استخدام کردن و کلن دارن ک.. خودشون و بقیه رو پاره میکنن که تحصیلُ ادامه بدن! اصلن منظورم این نیست که میخوام کتابامُ ببوسم بذارم رو طاقچه و با یه مدرک به درد نخور لیسانس برم خونه بخت و هرچی اقامون بگه و اینا ولی نمیدونم چرا هنوز ارشد رو جدی نگرفتم و فک میکنم اووووووووو حالا کو تا سال دیگه و خدا بزرگه و این صُبتا. خلاصه جونم واستون بگه من شدیدا به انواع راهنمایی های علمی و عملی شما نیاز دارم که اولن در من ایجاد انگیزه کنین و هم اینکه بهم کمک کنین رشته ای که قراره ایشالا قبول بشم رو انتخاب کنم. چون به جز گشادی ماتحت و انجام ندادن هیچ گونه اقدام جدی من هنوز نمیدونم میخوام چی بخونم!! باور کنین!!

از یه طرف میخوام کلن از زبان بکشم بیرون و برم سراغ یه چیزه متفاوت از طرف دیگه با خودم میگم 4 سال زبان نخوندم که برم مدیریت صنعتی !! بعدم من که 4 سال پیش با علاقه ی 100 درصد زبانُ انتخاب کردم چی شد که الان برم یه رشته ای که شاید اصلن نتونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

خواهران و برادران یکی از یکی موفق تره من..بیاین و یه بار دیگه در یه کار خیر سهیم بشین و یه جوون رو از گمراهی در بیارین. خدا شاهده اگه کمکم نکنین و راهنماییم نکنین یا قانعم نکنین میرم معتاد میشم بعد جای یه جوون اینده ساز!! یه انگل به جامعه اضافه میشه هاااااااااااااا.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...(دقیقن یاری سبز منظورم بود نه رنگ دیگه)

[ پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 19

 اهم اهم سلام..

اول از همه بگم که دلم واسه اینجا نوشتن تنگ شده بود بعدم اینکه سالگرد اشنایی ما هم اومدو رفت و اب از اب تکون نخورد! ٧ مهر امسال واسه ما روز خیلی قشنگی بود. همه چیز خوب بود خیلی بهتر از اونکه انتظارشُ داشتم. اقایی مهربونم یه روز فراموش نشدنی دیگه برام ساخت. با یه عالمه خاطره خوب و قشنگ و عچقولی...

١٢٣ عدد عکس انداختیم و خودمونم به این نیجه رسیدیم که دچار خود شیفتگیه مزمن شدیم! اما مگه چند تا ٧ مهر داریم؟؟ هوم؟؟

بله دیگه اینجوریا شد که ما قدم به چهارمین سال باهم بودن گذاشتیم و ..

چون از اینجا اشنا رد میشه از ذکر جزییات معذورم.

[ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]