یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 90

[ پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 89

[ چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 88

[ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 87

[ جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 86

دلتنگی خیلی داره بهم فشار میاره. به انواع روش های مختلف دارم خودم رو سرگرم میکنم که یادم بره چقد دلم تنگه. اهنگ گوش دادم. ٣ بار صُبونه خوردم. حموم رفتم اما هنوز که هنوزه دلم تنگه.. یهو زد به سرم. با کمال خجستگی نشستم روی یه کاغذ آ چار تموم چیزایی که واسه یه خونه لازمه رو نوشتم!

برگه آ چارم تموم شد. یکی دیگه برداشتم. اونم پشت و رو پُر شد. یکی دیگه برداشتم و بعد به این نتیجه رسیدم که بمیرم واسه بابام!! ینی این لیست من هر کسی رو به وحشت میندازه. جالب اینجاست که فقط ضروریات رو نوشتم. این دوره زمونه جهیزیه دادن از شکستن شاخ غول هم سخت تره!! حالا که میدونین من اهل کدوم شهرم دیگه میتونین تجسم کنین که ما چه رسم و رسوماتی واسه این قضیه داریم دیگه؟!

بعد نشستم تجسم کردم خونه ی نقلی خودمون رو.. همونی که گاهی در موردش با هانیش حرف میزنیم. بعد با تموم وسایلی که دوس داشتم پُرش کردم و واستادم وسط اتاق خوابش! خونمون خیلی خوشگل شد. دوسش دارم!!

واسه اینکه تو حس قشنگم شریکتون کنم ٣ مدل مبلی که واسه خونمون پسندیدم رو میذارم ببینین. فعلن اینا کاندیدن تا اینکه چشمم یه چیزه قشنگ تر بگیره. البته من انتخاب کردم هانیش روحشم خبر نداره. یهو میاد میبینه اینارو میگه سلیقت منُ کشته!

اینم بگم این عکسا در نتیجه جستجوی اینترنتی کاندید شدن. پس فردا بریم بازار چیزای قشنگ تری می یابیم. مطمئنم!

[این] و [این] و [این]

[ پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 85

گفتی اخر هفته میری سفر. خنده داره.. با اینکه پیش هم نیستیم وقتی میخوای بری سفر دلم بیشتر برات تنگ میشه. انگار اونجا نشستم و تو داری چمدون میبندی و من فقط نگاه میکنم و به اندازه روزایی که مسافرتی دلم برات تنگ میشه.

اخه قرار بود این چند روز تعطیلی پیش من باشی. قرار بود بیای تا بازم دو روز رویایی داشته باشیم.. این دفه میشد چهار روز، البته اگه میومدی. اما میدونم باید بری. مامانت نمیتونه تنها بره. باید کنارش باشی. تازه.. یه هفته پیش دیدمت، خیلی تابلو میشد اگه ۴ روز میومدی اینجا.. مگه نه؟

این روزا به همه حسادت میکنم. وقتی از خونه میرم بیرون و دختر پسرا رو باهم میبینم که انگشتاشون توی هم قفل شدن حسادت میکنم. وقتی دوستای مزدوَجم رو میبینم حسادت میکنم. وقتی وبلاگای عاشقونه میخونم حسادت میکنم. حتی به خانواده و همکارات حسادت میکنم.. اخه اونا هر روز تورو میبینن.. ولی من...

حال و حوصله ندارم. ساعت از ١٢.۵ گذشته و هنوز خبری ازت نیست.. یاد هفته پیش میفتم.. چه حالی داشتم.. چه ذوف و شوقی.. چه استرسی.. اما امشب پُرم از حس دلتنگی.. عکساتُ نگاه میکنم و بدون اراده اشک میریزم.. گوشیم رو میذارم روی میز.. دیگه فک نمیکنم زنگ بزنی.. فوقش یه تک میزنی و میخوابی...

چند دقیقه بعد گوشیم زنگ میخوره... ١بار..٢بار..٣بار.. حتی بلند نمیشم ببینم کی بوده.. چشمام کم کم میره رو هم.. حتی یه خوابه کوچیکم میبینم... بازم صدای زنگ گوشی میاد.. اما این بار فرق داره..یه اهنگه قشنگه.. فقط این اهنگه که توی هر حالتی منُ میکشونه سمت گوشی.. اهنگ تو..

گوشی رو برمیدارم و صدات رو میشنوم.. میگی با اینکه دیره اما نتونستی زنگ نزنی. توهم دلت تنگ شده.. دلت میخواست اون موقع پیشم بودی. اروم حرف میزنی و من بازم مثل همیشه فقط میشنوم. اسممُ صدا میزنی.. دوس داری وقتی صدام میزنی با اون حالت خاص بگم "جااانم".. یه بار دیگه اسممُ صدا میزنی اما من صدام در نمیاد.. این دفه با نگرانی اسممُ صدا میزنی.. یه نفس عمیق میکشم و اب دهنمُ به سختی فرو میدم.. میگم" این بغض لعنتی پایین نمیره"...

میگی "من بمیرم که تو اینقدر به خاطر من اشک نریزی..." ناراحت میشم از حرفت.. مثل بچه ها میشم.. اروم میگم" بغل میخوام!"

میگی" دقت کردی هر چی میگذره بهم دیگه حریص تر میشیم؟ زود تر دلتنگ میشیم؟ بیشتر دلمون واسه هم پَر میکشه...واسم دعا کن. واسه جفتمون دعا کن تا کارامون به خوبی پیش بره زودتر دوریهامون تموم بشه.. دیگه دارم کم میارم از نبودنت. لامصب هر جا میرم تورو میبینم. یادته هفته پیش خونمون بودی؟ توی اتاقم؟ "

و من دلتنگ تر میشم. واسه لحظه های قشنگی که کنار تو بودم. و بزگترین ارامش دنیا رو داشتم. اره عزیزم.. اخه هر روز بیشتر از روز قبل دوستت دارم. خیلی بیشتر.

 

[ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 84

قصه ی لباس جدید پادشاه رو یادتونه؟ همون پادشاهی که از یه خیاطی خواست بهترین و فاخرترین لباس رو براش بدوزه و بعد که با هیچی(!) روبرو شد، خیاط گفت "قربان هرکس که ابله باشد نمیتواند این لباس را ببیند" و بعد از اون همه از ترس ابله نبودن، بَه بَه و چَه چَه راه انداختند و ...؟

حالا شده حکایت ما. جای دشمنتون خالی دعوت شدیم به یکی از این شب شعرهای کذایی توی یکی از این مکانهایی که اسم دهن پُر کن و جیب خالی کن داره! کلن من و شعر میونه ی خوبی با هم نداریم اما خوب گاهی ادم کارایی میکنه که اصطلاح "خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد" بی استفاده نمونه!

 با دوستم که رسمن از من دعوت به عمل اورده بود رهسپار شدیم و با جمعی از جوانان مو بلند و شاعر قیافه ( یک چیزی توی مایه های شاعر مسلک!) روبرو شدیم که هر کدوم یه گوشه ای به ابراز فضل مشغول بودند و مُخی رو به کار گرفته بودند!

مراسم شروع شد و با حجمی از شعر و ک... شعر مواجه شدیم! هرچی بیشتر گوش جان میسپردم بیشتر از اشعار لذت میبردم! به جایی رسیدم که میخواستم تمام وقار و متانتی رو که به عنوان یک بانو در طی سالیان جمع کرده بودم رو زیر پا بگذارم و چند بیت شعر به صورت بداهه از خودم در کنم . جالب اینجا بود که هرچی ابیات بی سر و ته تر بودند تشویق ها و تحسین ها بیشتر و با حرارت تر میشد اونقد که چند ناحیه از بدنم از حرارت تشاویق(!) اتیش گرفت. چند لحظه ای با خودم فک کردم که شاید این منم که با اون جمع همخونی ندارم و خواستم محل رو ترک کنم که صدای اعتراض یکی از حاضرین سفید موی جمع بلند شد که "این چه اراجیفیست که به خورد مردم میدهید؟"

خیالم راحت شدُ با وجدانِ اسوده اونجا رو برای همیشه به گورستان تاریخ ذهنم سپردم! وقتی داشتم سالن رو ترک میکردم دیدم خیلی ها به همون نتیجه که من رسیدم، رسیدن!

برادر من، خواهر من درسته که شعر سپید داریم. شعر بی وزن و قافیه داریم اما دیگه شعر بی در و پیکر که نباید داشته باشیم!!! شما جوونی و بی تجربه اما من که نباید بشینم و از ترس ابله و کودن و بی فرهنگ و ...خونده نشدن تو رو تحسین کنم! 

[ دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 83

[ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 82

از همون اول که این وبلاگ رو زدم، خصوصی یا عمومی زیاد ازم پرسیدین که وقتی میگم شهرمون شهرشون منظورم کجاست.. میخوام شفاف سازی کنم. اما از اونجایی که دلم میخواد جنبه هیجانی پیدا کنه (:دی) لقمه رو نمیجوم بذارم دهنتون!!

ینی اینکه اگه خواننده جدید هستین یا قدیمی فرقی نمیکنه با توجه به اون چیزی که تاحالا خوندین و با توجه به حس خودتون به این ٣ سوال جواب بدین!!

١. من اهل کدوم شهرم؟

٢. هانیش اهل کجاست؟

٣. با توجه به چیزایی که تعریف کردم و از اخلاقای هانیش گفتم، فک میکنید هانیش چند سالشه؟

لازم به ذکر است که به درست ترین جواب ها هیچ جایزه ای تعلق نمیگیرد!! نیشخند

پ.ن: جواب رو توی پست بعدی، رمز دار میذارم.

[ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 81

[ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 80

 وقتی که انتظارشُ ندارم میبینم داری بهم زنگ میزنی. دیر وقته باید الان خواب باشی اما بیداری و به من زنگ زدی. نگران میشم. اروم جواب میدم و میبینم با یه صدای کــــــــــش دار جوابمُ میدی. حالم رو میپرسی و هر کلمه کوتاهی که جواب میدم صدبار قربون صدقم میری!

درد دل میکنی برام. بدون اینکه چیزی بگم حرف میزنی و حرف میزنی. میگم دندونم درد میکنه. ناراحت میشی. چند تا تجویز میکنی و میگی حتمن فردا برم دکتر و بهت خبر بدم. خیلی وقته با این ارامش باهام حرف نزدی. همیشه یا خسته بودی یا دور و برت شلوغ بوده. گاهی نمیذارن مال من باشی توی اون چند دقیقه پشت خط تلفن...

میگم برو بخواب دیگه. صُب خواب می مونی.. میگی فدای سرت... کاش مثل چند باری که صُب کنار تو بیدار شدم فردا هم با بوسه تو بیدار مشیدم...

دلم ضعف میره واسه احساسات قشنگت. واسه لبات که خیلی دلتنگشونم. مرور میکنی اخرین باهم بودنمون رو. مو به مو.. چیزایی میگی که من اون لحظه فکرشم نمیکردم بهشون توجه کرده باشی. اما دقیق توضیح میدی. بعد خاطرات رو یکی یکی میکشی وسط.

میگی "دوستام با اینکه با پارتنراشون نزدیک هم هستن خیلی از تجربیات مارو ندارن. ما با هم سفر رفتیم. من اومد شهر شما. تو اومدی شهر ما. تو حتی خونمون اومدی. شرکت اومدی. اتاق کارم اومدی و پشت میز کارم نشستی. هر ساعتی از شبانه روز که فکرشُ بکنی باهم بودیم. ۴ صُب باهم تا خونتون قدم زدیم. چند بار دو روز و دو شب باهم بودیم. تو رانندگی منُ دیدی. من رانندگی تورو دیدم. سواره انواع وسایل نقلیه شدیم. به جز هواپیما.. من دست پخت تو رو چشیدم. خونه داریتُ دیدم. سلیقه ی قشنگتُ توی کادو های جور وا جوری که واسم خریدی دیدم... یه روز باهم ١٢ ساعت تو خیابون بدون ناله کردن قدم زدیم.. باهم کوه رفتیم. رودخونه رفتیم.. پارک جنگلی رفتیم.. فقط دریا نرفتیم... یهو میگی...ما خیلی خوشبختیم مگه نه؟"

جواب میدم "خوب معلومه که ما خوشبختیم. مگه خوشبختی چیزی جز خوشحال بودن ما کنار همدیگه ست؟"

پ.ن: فردا صُب عازمم. اگه عمری باقی بود با گزارش مصور برمیگردم.

پ.ن٢: هشتادمین پست رو به فال نیک میگیرم. از عدد هشت خوشم میاد همینجوری الکی...

[ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 79

[ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 78

همیشه از گذاشتن پستای رمز دار بدم میومد. اما وقتی میدونم دو سه تا از دوستای صمیمیم بی سر و صدا اینجارو میخونن مجبورم هر چیزی که اونا میدونن رو یا سانسور کنم یا رمز دار بنویسم. من چیزی واسه مخفی کردن ندارم اما از اینکه چیزی بگم و فردا پس فردا هی بخوان در موردش نظر بدن احساس بدی دارم.

پستای رمز دار به این معنی نیستن که خیلی محتوای خفن یا خاصی دارن یا اینکه من میخوام کلاس بذارم. اما واسه راحت تر بودن خودم مسائلی که روند شناخته شدنم رو تسریع میکنن رو خصوصی میذارم!

[ شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 77

یادمه یکی از این شبکه های از خدا بی خبر یه مصاحبه کرده بود با  Hossein Estiri.

یارو گزارشگره گفت این اهنگت ( فکر کنم نفرین) رو واسه کس خاصی خوندی؟ گفت بله. یه دختری بود دوسش داشتم به خاطر اینکه وضعیت مالیم خوب نبود ازم جدا شد. حالا اونقدر بالا رفتم که دیگه دستش بهم نمیرسه.

میدونم توام وقتی به همون بالا بالاها برسی یه همچین حرفی میزنی. گرچه همین الانم داری روز به روز بالاتر میری. خیلی ها میشناسنت. خیلی ها آرزوشونه دوست دخترت باشن. خیلی ها...

اما عزیز، بفهم مشکل من پول نبود. من نگفتم چون پول پارو نمیکنی نمیخوامت. نگفتم قیافت فلانه تیپت بهمانه. من از تو هیچ ایرادی نگرفتم. خودم میدونم موقعیتت خیلی عالیه. من حرفم چیزه دیگه ایه. چرا نمیفهمی من نمیتونم دوستت داشته باشم؟ آره. من دوستت ندارم. هیچ وقت نداشتم. نمیتونم دوستت داشته باشم.  

پ.ن: پست قبل و این پست یه مخاطب داره. میشناسینش. همونی که مجنون بود.

[ جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 76

همیشه از پسرایی که تنها دغدغه شون شماره دادن و گرفتنه متنفر بودم. پسرایی که دوبرابر یه دختر جلوی آینه وامیستن و به موهاشون میرسن و فکر میکنن تمام دنیای یه دختر توی مدل مو و ریشای عجق وجق اینا خلاصه میشه!!  اونایی که هیچ هدف خاصی توی زندگیشون ندارن و بیست و چهاری توی این پاساژ و اون فروشگاه دنبال اخرین مد روزن. توی ٢۴-٢۵ سالگی هنوز پول تو جیبی میگیرن از باباشون! وقتشون به بستن سیسم روی ماشینشون میگذره واسه اینکه برن خیابون متر کنن و دختر بازی کنن!

یه ادم چه دختر چه پسر،  باید بدونه از جون خودش و زندگیش چی میخواد. باید بدونه میخواد کجای این دنیا قرار بگیره. میخواد چی کاره بشه و به چی برسه و میخواد وقتی به جایی رسید بقیه رو به کجا برسونه.  

بعضی وقتا نمیفهمم چطور ادما اینقدر باهم متفاوتن. چطور یه پسر نزدیکای چهل سالگی هنوز خونه باباش زندگی میکنه و از بابا مامانش توقع داره واسش همه کار بکنن و خودش هیـــــــــــــــــــــــچ غلطی نکنه. از اون طرف یه پسر ١۶- ١٧ ساله خرج خودشُ که در میاره هیچ یه خانواده رو هم میچرخونه.

میدونم به خانواده و طرز تربیت بچه هاشون ربط مستقیم داره و اینکه وضعیت مالی خانواده چه سطحی باشه. اما خوب نباید اونایی که توی شرایط خوب هستن اما زود مستقل میشن رو نادیده بگیریم.

 هانیش اخلاقای خاصی داره. چون دوسش دارم این حرف رو نمیزنم. واقن یکی از اون ادماییه که میدونه از خودش و زندگیش چی میخواد. از اون پسراییه که با اینکه نیاز مالی نداشته و نداره زود مستقل شده. وقتی باهاش اشنا شدم برام عجیب بود یه پسر توی این سن و سال از همه خوش گذرونی ها گذشته و فقط خودش رو درگیر کار کرده. اون اولا بهش میگفتم تو مگه زن و بچت گرسنه موندن که اینجوری کار میکنی؟! اصلن مگه تو چند سالته؟

میگفت من الان جوونم و انرژی دارم. الان مجردم و دغدغه زن و بچه ندارم. الان واسه خودمم و نگران نیستم زنم تا دیر وقت خونه تنها بمونه. الانه که میتونم کار کنم و پس انداز کنم. پس فردا برم توی زندگی مشترک دغدغه فکریم زیاد میشه. خرجای پیش بینی نشده زیاد میشه. اگه الان کار نکنم تنبل بار میام. اگه الان به خوش گذرونی بگذره پس فردا محتاج این و اون میشم. الان کار میکنم تا یه عمر راحت باشم. تا با خانوادم خوش باشم. تا خوشیه واقعی داشته باشم... این طرز فکرش واسم اغراق امیز بود اما دیگه باهاش کنار اومدم. با اینکه خیلی با دور و بریام فرق داشت کم کم فهمیدمش.

 از اون ادماست که هر چیزی رو به وقتش انجام میده. خوش گذرونی و تفریحش به جاست. کسب و کارشم به جا. البته گاهی توی کار زیاده روی میکنه اما خوب این طرز فکرشه و به نظر منم اشتباه نیست. رسیدن به تیپ و قیافشم در حد نرماله. نه عین بن لادنه!! نه از این بچه سوسولای مو سیخ شده ست! 

حتی محبت و ابراز علاقشم یه مدل خاصه. به موقع مهربون و رمانتیک میشه. وقتیم ببینه من زیادی لوس بازی در میارم و بی منطق میشم خیلی قاطع و گاهی خشن باهام برخورد میکنه.

گاهی اونقد اپن مایند میشه که باهام میاد تا واسه فلان مهمونی لباس شب به قول خودش لختی بخریم. از اون طرف گاهی گیر میده چرا آرایشت اینقد زیاده و تو چشم میزنه!

ینی من مرده ی این بشرم. خیلی اخلاقش واسم جالبه. واسه همینم جذبش شدم. حتی اون گند ترین اخلاقا و گیر دادنشام واسم قشنگه. البته من هیچ وقت به روش نمیارم که از این اخلاقاش خوشم میاد! اما شما که غریبه نیستین.. همین کاراشه که منُ کشته!

حالا با تموم این نوشابه باز کردنا (!!) میخوام بگم که داداشه من، وقتی میبینی اونی که دوسش داشتی بهت پا نداده ببین چه چیزی توی وجودت بوده که باعث جذب نشدنه اون طرف شده! شاید واقن با اینکه خیلی فشن تشریف داری اما معیارای اون بیچاره رو نداری. حالا هی بیا بگو من که فلانم و من که بَهمانم بذارم برم!!! اخه پس فردا میخوای موهای فشن و قشنگتُ بذاری سر سفره زن و بچت؟

[ پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 75

دقت کردین با اینکه چیزی تا کنکور ارشد نمونده من اصلن به روی خودم نمیارم و هیچی در موردش نمیگم؟؟ یه دلیلش اینه که امسال فقط میخوام واسه دوره هم بودن شرکت کنم و بعد از یه دوره استراحت، واسه ارشد اقدام کنم. ایشالا تا اون موقع تکلیف زندیگمون هم مشخص میشه و از این لنگ در هوایی در میایم!!

با اینکه من و هانیش موضعمون رو در برابر همدیگه مشخص کردیم و واسه برون رفت از بحران راهکار ارائه دادیم !! اما تا وقتی اقدام جدی صورت نگیره همین آشه و همین کاسه. الان میدونیم برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت خودمون و طرفمون چیه. میدونیم در صورتی که مشکلی پیش نیاد و سنگی جلوی پامون انداخته نشه قراره چیکار کنیم، اما تا وقتی قضیه جنبه رسمی نداشته باشه همه چی در حد فرضیه ست و ممکنه یکی از راه برسه و تمام مفروضات مار و زیر سوال ببره و چه بسا نقضشون کنه! 

اگه خدا بخواد و بنده هاش بذارن و با اجازه بزگترا "بله" بشیم، من باید بار و بندیل ببندم و برم شهر حاج اقامون. و اگه شرایط کارش مثل الان خوب پیش بره شاید از ایران رفتیم. شایدم موندیم و حروم شدیم! خدا داند و بس !!! خلاصه اینکه بلاتکلیفی بد چیزیه که خدا نصیب هیچکی نکنه ایشالا!!

از این حرفا بگذریم. کسی کار ترجمه ای چیزی نداره؟ من چون معلوم نیست توی شهر خودمون بمونم یا برم نمیتونم دنبال یه کار ثابت باشم. باید به همین کارای جزئی و کار توی اموزشگاه بسنده کنم. هانیش داره واسه من دنبال یه کار درست حسابی میگرده که هم با روحیاتم سازگار باشه هم از نظر خودش قابل قبول باشه! اما تا اون موقع از بیکاری دق میکنم احتمالن. شایدم روانی بشم. شایدم فرار مغزها کنم...

از همین تریبون اعلام میکنم که هرگونه کار ترجمه و تایپ میپذیریم و در اسرع وقت تحویل میدیم. شمام هرجا رفتین واسمون تبلیغ کنین بگین یه مترجم کار بلد میشناسین!!!

                                                       با تشکر: مترجم بین المللی درجه یک!

[ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 74

پرونده ترم هفت هم بسته شد و  من فقط تا ۵ ماه اینده اسم دانشجو رو یدک میکشم. بعدش معلوم نیست چی پیش میاد. شاید بازم طوق دانشجویی رو انداختن گردنمون! شایدم سال دیگر خونه شوهر بچه به بغل!!

اخه دیشب، خبر امد خبری در راه است...!! مژه

پ.ن: شب یه پست دیگه میذارم.

[ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]