یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 73

نمیدونم دوران امتحانات چه خاصیتی داره که همسایگان محترم یه شبه هوس میکنن خونه شون رو بکوبن و جاش یه برج بکارن! بعد نکته جالب اینجاست که ساخت و ساز خصوصی از یه طرف، شهرداریم تمام تعمیرات لوله اب و گاز و خط تلفن و اینارو میذاره واسه این دو هفته امتحانای کوفتی!

بعد من موندم این کارگرای ساختمانی استراحت نمیکنن اصلن؟ استراحت هیچی نهارم نمیخورن؟ ینی حتی دستشویی هم نمیرن که دو دیقه این سرو صداشون بخوابه ما بتونیم دو کلوم درس بخونیم؟؟؟

اگه میدونستم کدوم قسمت از عملیات ساختمون سازی نیاز به این داره که ۴ ساعت مداوم یه چکش رو روی یه سطح فلزی بکوبی، به نشونه ی اعتراض میرفتم اون قسمت از خونه خودمون رو خراب میکردم!

[ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 72

بترسید از روزی که نامه اعمالتان را به دستتان میدهند. بیندیشید که در ان روز نامه را به دست راستتان میدهند یا دست چپ!! (همون اصحاب یمین و یثار و اینا) البته این روزا کلاسمون بالا رفته و دیگه نامه اعمال دستمون نمیدن. باید رفت توی سایت و نامه اعمال رو اپدیت شده و با مخلفات دید!

  شنیدم که تحصیل علم یه جوری عبادته. ماهم که این روزا سخت در حال عبادت اجباری هستیم. اخر هفته شدت عبادتم اونقدر بالا میره که تا نزدیکای خدا میرسم!! سفارش همتونُ به خدا میکنم!

[ دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 71

دیشب حدودای ساعت 1 هانیش زنگ زد. سلام و احوالپرسی و بعدش از مهمونی خونه عمه جان گفت و از کار شرکت و این جور چیزا. ازم پرسید امتحانم چی شد که خوب من باز روم به دیوار بود! چند دیقه بعد یه اشاره به اون قضیه زدم اما باز گفت دیگه تموم شده و کلن دیگه در موردش حرف نزنیم و یادش نندازم اصلن دیگه! 

هر کی فکر کرده شب جمعه که اخه وقت این حرفا نیست درست فکر کرده چون ماهم به صورت خیلی محسوس بحث رو کشوندیم به اینکه ... به یه چیزی کشوندیم دیگه حالا شما پیگیر نباش اینقد!

 تمام اون مدتی که به حرفای عادی گذشت صدا خوب و شفاف بود و از کم و زیاد شدن صدا یا قطع و وصل شدن خبری نبود. اما به محض اینکه یه کلمه از دهن ما در اومد که عزیزم دلم برات تنگ شده، صدای هانیش کلن قطع شد! دوباره زنگ زد و اینبار بحث بالا گرفت. با هر کلمه ناموسی! که رد و بدل میشد انگار یه نفر با قاشق دو سه بار بزنه روی تلفن!!! یه همچین صدایی میپیچید تو گوشمون!

هانیش گفت اقا جون مشکلت چیه؟ حرف سیا.سی که نمیزینم داری خودتُ میکشی! شب جمعه ای داریم با منزل دو کلوم اختالاط میکنیم!!! اگه گذاشتی.

باز دو سه بار زد روی تلفنش!! بحثُ ادامه دادیم که باز تلفن قطع شد و دیگه هرچقدر شماره هانیشُ گرفتم میگفت تماس با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد!

صُب با مقدار زیادی سانسور! قضیه رو واسه مامان گفتم. گفت خوب حتمن نباید ساعت 12 شب به بعد از تلفن استفاده کرد! خپل (داداشم) گفت بیا از این تلفن که من واسه درس حرفه و فن درست کردم استفاده کن! از این تلفنا که دوتا لیوان و یه نخ بلنده! گفت خیالت راحت این تلفن خصوصیه کسی کنترلش نمیکنه! :دی

مامان خیلی خونسرد برگشت گفت: فکر کردی؟! داری حرف میزنی میبینی باز صدا نمیاد میری میبینی یه سـ. پاهی پاشُ گذاشته روی نخ!

خنثی

[ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 70

× لینکم توی هیچ وبلاگی بالا نیومده. مطلب قبلی رو با تغیر اینجا میذارم.

از اول من و هانیش قرار گذاشتیم هر اتفاقی که به رابطمون مربوط میشه رو به همدیگه بگیم و چیزی رو از هم مخفی نکنیم. یکی دوباری که مشکل جدی باهم پیدا کردیم به خاطر این بود که هانیش یه مساله رو مدتی به من نگفته بود و وقتی گفت که دیگه تموم شده بود. بهونشم این بود که اگه اون موقع بهت میگفتم به هم میریختی، پس الان که تموم شده گفتم که مشکلی پیش نیاد. اما اینطور نشد چون دیرگفتنش و مخفی کاریش من رو ناراحت کرد و مشکل ساز شد.

ما هیچ وقت در مورد روابط گذشتمون همدیگرو تحت فشار نذاشتیم و بازخواست نکردیم. نظرمون اینه که گذشته ها گذشته و مثلن ۴،۵ سال پیش که من و اون همدیگرو نمیشناختیم، پس مهم نیست کی توی زندگی مون بوده. اما در مورد این مدتی که باهم بودیم در برار همدیگه مسئولیم و نباید چیزی مخفی بشه. چون اگه پای یه نفر سوم وسط باشه قضیه حکم خیانت پیدا میکنه یه جورایی!

حدودن یک سال و نیم پیش یه نفر سعی کرد خودش رو به زور توی زندگیه من هُل بده که با مقاومت جدی من روبرو شد. چند وقتی گذشت و چند ماه پیش اون نفر سوم دوباره سر و کله اش پیدا شد و همون حرفا و هون قول و وعده ها. اونقدر گفت که مجبور شدم در مورد هانیش شفاف سازی کنم و گفتم که کسی توی زندگیم هست و مشکلیم باهاش ندارم و به خاطر وجود اونم شده اگه بخوام هم نمیتونم به کسی دیگه فکر کنم. اما این طرف خیلی جدی گفت بهش فرصت بدم تا در کنار هانیش اونم باشه و خودش رو بهم ثابت کنه!

من خیلی باهاش حرف زدم اما طرف یه جورایی مجنون بود و فکر کنم اگه چاره داشت میگفت بیا با هردومون باش! بهش گفتم تصمیمم رو گرفتم و دلم نمیخواد به کسی دیگه فکر کنم. شمام من رو مزدوج فرض کن از این به بعد. اما یاسین به گوش خر خوندن بود حرفام!

این قضیه مدتی طول کشید و طرف هر روز به قول خودش میخواست خودش رو به من ثابت کنه و هرکاری از دستش برمیومد میخواست بکنه شاید نظرم عوض بشه. موفق هم شد چون اگه قبلن برام قابل احترام بود این روزا تنفری ازش پیدا کردم که با هیچ کاری جبران نمیشه! یه بحث اساسی کردیم و قضیه تموم شد.

همون یک سال و نیم پیش که جرقه این ماجرا زده شد به هانیش گفتم و اونم در جریان بود اما بازگشت دوباره اقای کنه رو دیگه به هانیش نگفتم. حرفها و دعوایی هم که بین ما پیش اومد بازم به هانیش نگفتم. نه که نخوام بگم. اما شما که خودتون شاهدین این چند ماه هانیش بعضی شبا هم خونه نمیاد چه برسه به اینکه بخوام واسش پشت تلفن این چیزا رو تعریف کنم. یه اخلاقیم که داره اینه که باید حتمن موقعیت پیش بیاد تا چیزی رو بهش بگم چون اگه وقتش نباشه خیلی مشکل دار میشیم!

چند شب پیش اعصابم به هم ریخته بود  هانیش از مدل حرف زدنم فهمید قضیه جدیه. گفت بهش بگم. ازش قول گرفتم وقتی میگم قضاوت نکنه و خوب گوش بده به حرفام. قول داد منم همه چیزو بهش گفتم. حرفام که تموم شد ساکت شد. بعد از چند دقیقه گفت خوب دیگه چه خبرا؟ مامان اینا خوبن؟

این حرفش نشون داد که از شدت ناراحتی اصلن نمیخواد در موردش بحث کنه. میشناسمش دیگه.

بهش گفتم میخواستم زودتر بهت بگم اما موقعیتش جور نمیشد. گفتم باور کن فقط در همین حد بوده. گفتم هرکاری میخوای بکن اما بی اعتماد نشو به من. گفت خوابش میاد و و بهتره خدافظی کنیم. ازش خواستم اگه عصبانیه اقلن یه چیزی بگه اما گفت ترجیه میده در موردش حرف نزنیم. لاقل اون شب.

الان چند روز و چند شب گذشته و ناراحتیش کاملن روی حرفاش و رابطمون اثر گذاشته. ناراحتیشم از اینه که دیر بهش گفتم و اصلن اجازه دادم قضیه به اینجا بکشه. میدونم غرور داره. میدونم حسوده. میدونم ناراحت شده اما منم مقصر نبودم. من سعی کردم اون نفر سوم رو با ارامش از خودم دور کنم. اونم یه پسره و غرور داره و مثلن نمیتونیستم با فحش و بد و بیراه از خودم برونمش که! یه جورایی شرایط اون نفر سوم بهتر از هانیشه و چون همشهری هستیم مسلمن بیشتر از هانیش میبینمش. باید جوری قضیه تموم میشد که فردا پس فردا بتونم تو چشاش نگاه کنم!

 هانیش گفت از من ناراحت نیست. گفت بیخیال بشم و دیگه حرفش رو نزنم. گفت بی اعتماد نشده. اما من ناراحتیش رو میبینم.

پ.ن: فعلن اوضاع عادیه. تا وقتی حرف جدید و بهتری واسه گفتن نداشته باشم این پست اینجا می مونه. شاید یک ساعت، شاید یک هفته..

[ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 69

خیلی وقتا میخواستم بیام اینجا و از شماها بپرسم که شما فکر میکنین منطقیه که دو طرف توی یه رابطه همه چی رو به هم بگن یا نه؟ هردفه نشد بنویسم و بدون اینکه نظر کسی رو بپرسم ریسک کردم و یه حقیقت رو به هانیش گفتم. قضیه اصلن خیانت و اینا نیست. فکر بد نکنین. اما یه چیزی بود که گفتم و گفتنش حالا باعث دلخوری شده. جالب اینجاست که خود مطلب زیاد واسش مهم نبود. اینکه اینهمه مدت بهش نگفته بودم ناراحتش کرد. حالا با اینکه میگه ناراحت نیست، رفتاراش ناراحتیش رو داد میزنه.

 

[ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 68

عزیزه دل برادر! به جای اینکه هر روز توی گوگل عبارت " من و زنم زیر دوش!!! " رو سرچ کنی و به وبلاگ من برسی، این ادرس لامصبُ یه جایی یاداشت کن یا لینک کن اینجارو اینقد خودتُ اذیت نکن!

 

[ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 67

شما ها که منُ ندیدین و شایدم هیچ وقت نبینین اما اگه یه روزی، یه جایی، اتفاقی منُ دیدین و صدام زدین و ابراز احساسات کردین و با اشتیاق با دستهای باز شده به دو طرف، دویدین به سمت من و لباتون رو غنچه کردین که نشون بدین یه ماچ در راهه، بعد دیدین من بی تفاوت از کنارتون رد شدم و رفتم بدونین این کارم فقط دو تا علت داره!

یکی اینکه لنزم رو نذاشتم و احتمالن عینکمم توی جیبمه! دوم اینکه دوتا سیم بهم وصله!

از مورد اولی بگذریم چون اگه خدا بخواد و عوامل نفوذی بیگانه و دستهای پشت پرده بذارن من هم قراره یه روزی (!) خودم رو بسپارم به تیغ جراحی و چشمامُ عمل کنم! البته تیغی به اون صورت در کار نیست اما خوب همیشه کلمه عمل واسه من تداعی کننده تیغ جراحی و روپوش و پرده های سبز و بوی الکل و این چیزاست!

از بحث دور نشیم! من از اون دسته ادمام که اگه میتونستم، زیر دوش هم باMP3 پلیرم میرفتم اما چه کنم که این یه جا رو هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. کلن  99% از زمانی که بیدارم، مشغول گوش دادن به سلکشن اهنگام هستم. ینی اگه خواستی جونمُ بگیر اما اهنگامُ نه!

از اونجایی که از هر کاری، چه کوچیک چه بزرگ، که نشونه خودنمایی باشه متنفرم هیچ وقت و در هیچ شرایطی سیم هندزفریم رو روی مقنعم نمیندازم. به هزار و یک روش کنترل شده سعی میکنم سیمم رو جوری جاسازی کنم که کسی یه درصدم حس نکنه من میخوام بگم که" ببین من چه باحالم! ". گفتم مقنعه چون اکثر اوقاتی که بیرون از خونم یا دارم میرم دانشگا یا دارم از دانشگا برمیگردم.

خولاصه .. امروز بعد از یه امتحان خیلی قشنگ و طبق معمول سیم در گوش، داشتم "به خانه برمیگشتم" که دیدم یه خانوم با یه عالمه خرید داره از خیابون رد میشه. یه موتور رسید بهش و به جای اینکه گازش رو بگیره و از روی خانومه رد بشه (!) خیلی شیک ایستاد!!! جای تعجب داشت خوب.. داشتم با خودم فکر میکردم، چه خوب که مردم دارن با فرهنگ میشن کم کم! اندکی بعد دیدم یه اقایی داره با سرعت بهم نزدیک میشه و از دهنش که این هوا ... باز بود معلوم بود داره با تمام وجود از خوشحالی فریاد میزنه!

منتظر بودم نزدیک تر بشه تا اغوشم رو به روش باز کنم و احساساتش رو جواب بدم! که دیدم از کنارم رد شد!! برگشتم دیدم همون خانومه و این اقاهه با حالت توی سر خودشون زنان (!) دارن دنبال اون موتور بافرهنگه میدون... بله. در چشم بر هم زدنی کیف خانومه رو زد و دِ برو که رفتیم. حالا من با همون سیمای (سیم ها نه سیما) توی گوشم رفتم کنار خانومه و دارم دلداری میدم و میگم خدا رو شکر خودتون سالمین.. خوبه چاقویی چیزی نداشته!... دیدم خانومه تند تند لباش داره به هم میخوره! و اشکاش میاد پایین. اصلن حواسم نبود این سیمای لعنتی رو در بیارم. وقتی سیممُ از گوشم در اوردم دیگه اخر فیلم بود! و به فحشای تهش رسیدم!!!

یکی نیس بگه اخه یه خانوم خونه دار که دستش پُر از خریده، ینی جیباش چند دیقه پیش خالی شده کیفش زدن داره؟؟؟ دزدا هم دزدای قدیم!

[ یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 66

 بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم که هانیش اینجا نیست که مثلن توی دوران امتحانا یهـــو دلش واسم تنگ بشه و بخواد بعد از فلان امتحان من رو ببینه!

امروز صُب وقتی خودم رو توی اینه دیدم به معنای واقعی کلمه وحشت کردم!

 اگه یه تیکه از ابروهام ریخته بود و میخواستم دست نزنم تا در بیاد عمرن اگه در می اومد! اما حالا بیا و نبین! جنگلی شده واسه خودش..

چند ترمه توی اون چند هفته ی امتحانا بعضی هارو که خدای تیپ و قیافن میذارم زیر ذره بین و میبینم همه توی این دو هفته امتحانات ابروها و سبیلهایی بس زیبا و باور نکردنی دارند! ینی خوشگــــــــــــــل ها...جز اونایی که تتو کردن یا لیزر.

این واسه دو هفته پیشمه. کاش جرات داشتم عکس الانم بذارم!

پ.ن: حالا که همه امتحان داریم چه نیازی به نظر دادنه؟ والا!

[ جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 65

 داشتم اخرین پروژه ی این ترمم رو تایپ میکردم. یه متن ٢۴ صفحه ای بود. پر بود از کلماتی مثل تـ جاوز ، زنــ ا ، قــ انون مــ دنی،...

وقتی تایپ اخرین صفحه تموم شد برگشتم یه نگاه کلی بندازم و به قولی ترجمه و تایپم رو ویرایش نهایی کنم. دیدم توی هر صفحه ای که همچین کلماتی بوده از ترس فــ یلتر نشدن کلمات رو جدا جدا نوشتم!!!

ای خدا دردمُ به کی بگم؟

[ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 64

درست میگفتی. قبول کردن کار جدید مسئولیت زیادی داره. اونقدر که دومین شب از شروع کار، خونه نیومدی و تا صبح کار کردی. از صبحم خبری ازت نیست. میدونم خیلی خیلی امروز سرت شلوغه. خسته نباشی مرد زحمت کش من.

× از این به بعد عکسام رو اینجا میذارم.

 

[ چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 63

همیشه هر چیزی میخورم عذاب وجدان میگیرم که نکنه چاق بشم. ورزشم که قربونم بره هیچ مدل نمیکنم! تنها تحرکم رفتن به دانشگا و برگشتنه. البته گاهیم واسه تنوع با دوستان یک مقداری خیابون متر میکنیم. بلخره وظیفه ایه که به گردنمونه!

اوایل زمستون به فکر رژیم سفت و سخت میفتم تا مثلن واسه عید خیالم راحت باشه. از اول دی شروع میکنم به کم خوردن و نخوردن! اما به محض شروع شدن امتحانات در قالب یک عدد گرسنه افریقایی هر دو دقیقه یه بار به یخچال شبیخون میزنم و با عجله و هول هولکی هرچی تو یخچال پیدا بشه میبلعم!

 خیلی نگران خودمم. اینجوری پیش بره تا عید میترکم! نمیدونم چرا استرس من این مدلیه. خیلی ها رو دیدم که از شدت استرس غذا از گلوشون پایین نمیره بعد من وقتی استرس میگیرم باید دست و پام رو ببندن به تخت که از یخچال دور بمونم. اوضاع وقتی کسی خونه نباشه وخیم تر میشه چون اون موقع دیگه با کسی دودرباسی ندارم و با فراغ بال به اغوش یخچال پناه میبرم. از ساعت ۵ که مامانه و داداشه رفتن بیرون من همش توی اشپزخونم. حتی اگه چیزیم واسه خوردن نباشه من به صورت غیر ارادی سر از اونجا در میارم.

ببیین اوضاع چقد خرابه که وقتی نشستم مثلن درس بخونم کتابم نبود. میزُ زیر و رو کردم ولی پیدا نشد. بعد وقتی واسه تمدد اعصاب به سوی ان عزیز دل ان جعبه ی غول پیکر سفید حرکت کردم دیدم کتابم توی یخچاله!

یکی بیاد یه چیزی بگه من اشتهام کور بشه!

[ سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 62

یکی نیست بگه وقتی میدونی من جنبه ندارم هی نشین واسه من از آینده ی قشنگمون بگو و هی امیدواری نده. چون الان وقت امتحانامه و نباید بیشنم عین دخترای ١۴ ساله با افکار رومانتیک خودمُ خفه کنم!  جای استرس داشتن واسه امتحانا و درس خوندن هر از گاهی میرم تو فکر و خودم و خودتُ میبینم که رفتیم سر خونه زندگیمون و همه چی ارومه و اینا..!!

خیلی حس خوبی دارم وقتی در مورد جزئی ترین کارات باهام مشورت میکنی و نظرمُ میخوای. وقتی بهت زنگ میزنم و مو به مو از کارایی که طول روز توی شرکت داشتی برام میگی و با اینکه از خیلی چیزاش سر در نمیارم!  اما با اشتیاق واسم توضیح میدی و هزار تا اسم عجیب غریب واسم ردیف میکنی و از انواع دستگاها و امکانات تعریف میکنی.

روزی که همدیگرو دیدیم از شرایط جدید کارت گفتی و اینکه چه چیزایی تغیر میکنه. از اینکه مسئولیتت بیشتر میشه و حقوقتم ایضن! :دی. از من خواستی توی تصمیم گیری کمکت کنم و با شرایط خودم بسنجم و در موردش نظر بدم. که با مامان حرف بزنم و نظر اونم بخوام. ببینیم قبول این کار جدید بهتره یا ادامه ی همون کاره قبلی.

امشب زنگ زدم و خبر مدیریتت رو شنیدم و کلی ذوق مرگ شدم. این قدم بزرگیه عزیزم. یه قدم بزرگ رو به جلو. به همون اینده قشنگی که قولشُ بهم دادی.

اما صدات خیلی خیلی بی حال و خسته بود. ساعت ٩ بود و هنوز شرکت بودی.گفتی بی حالیت واسه اینه که دستتُ با کاتر بریدی! و نیم ساعتیه خونریزی میکنه! اخه مگه تو چقد خون داری؟ اینطوری قول میدی مواظب خودت باشی؟ بعد تازه میخوای مواظب من و بچمونم باشی؟؟

وقتی به تو فکر میکنم و به تلاشی که واسه واقعی شدن رویاهامون میکنی، به اینکه توی این سن و سال خودتُ اینجوری درگیر کار کردی، به اینکه اینقدر مسئولیت پذیر و با اراده ای و وقتی یاد مهربونی و تعهدتم میفتم، به انتخابم افتخار میکنم.

پ.ن: به علت امتحان گرفتگی! کمتر میام. (ارواح عمم!)

[ دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 61

این روزها عاشق این دختره شدم! ووی گولـَـــــــــــــنزج همچین یه نَمه شبیه ماست !!

[ شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 60

[ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 59

[ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 58

از روز اول اشناییمون گفتم از رابطه های الکی و بی هدف بدم میاد. گفتم دلم میخواد هر کاری میکنم یه هدفی داشته باشه. دنبال یه پسر نمیگردم تا باهاش فقط بهم خوش بگذره. از اونا نیستم که واسه پارک و سینما و مهمونی دنبال یه پارتنر میگردن. دلم میخواد اگه با کسی اشنا میشم هدفم شناخت باشه و اگه باهم کنار اومدیم به یه جایی برسیم. تو هم هدفت همین بود.

 یه دوستی ساده شروع شد. دوستی که همه میگفتن به خاطر فاصله ای که داریم زیاد دوام نمیاره و بلخره یه جایی کم میاریم.

الان چهار سال گذشته. ما به خودمون و بقیه ثابت کردیم که اگه دوست داشتن واقعی باشه دور بودن اهمیتی نداره. دروغ چرا خودمم فکر میکردم که یه روزی یه جایی شاید دیدن یه نفره دیگه، من رو از یادت ببره. اما نبرد. تو از اول تا الان با من رو راست بودی. همیشه از احساست مطمئنم کردی و با عمل و حرف بهم ثابت کردی.

این دو سال که مامان قضیه رو میدونه همه چی جدی تر شده. مرتب در مورد برنامه هامون و اینکه قراره چیکار کنیم ازم میپرسه. سراغتُ میگیره و همیشه میگه بهش سلام برسون و بگو مواظب خودش باشه. قبولت کرده.

 اما بابا... اون هنوز تورو ندیده. نمیدونم برخوردش باهات چه جوریه اما امیدوارم خوب باشه. دیشب که از تصمیم اخرت گفتی با اینکه منتظر همچین روزی بودم اما استرس گرفتم. نگرانم شدیـــــــــد. نمیدونم چی میشه.

به تو اطمینان دارم. به مردونگی و صداقتت. به اعتماد به نفس و محکم بودنت. میدونم تو از پسش برمیای. تو هم بدون که من پای حرفام هستم و تنهات نمیذارم.

منتظرم. منتظرم که کار جدیدی که بهت پیشنهاد شده رو بررسی کنی و بهم خبر بدی. بعد در مورد اینکه کی و کجا بابا رو ببینی باهم حرف میزنیم.

شب یه پُست دیگه میذارم. نظراتون رو اونجا بگین.

[ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 57

خوشم میاد به راحتی اب خوردن میشه از شما عزیزان دل برادر، اعتراف گرفت!

این جمله خودمه که در کمال صداقت و بی خبری (!) در جواب اون سوال نوشتم: "بوی قهوه بهم هیجان و دلهُره میده. یه جورایی معتاده قهوه ام و اگه کسی جلومُ نگیره هر روز میخورم. حس عجیب و خوشایندی داره برام. مخصوصن قهوه تلخ تلخ."

اینم جمله ی هانیش:" وقتی خیلی خسته و کلافم یه فنجون قهوه ارومم میکنه. مزش رو دوس دارم اما حسم فرق میکنه. گاهی توی یه روز چند تا فنجون میخورم اما شاید یه هفته کلن سمتش نرم!!!! "

خوب من و هانیش هم مثل شما نمیدونستیم که این تست چه پیامدی داره و حسمون رو خالصانه ریختیم بیرون. این شما و این نتیجه...

× [میزان علاقه مندی به قهوه، میزان علاقه شما به برقراری رابطـه جنـ سی را نشان میدهد! اگر از قهوه بیزارید شما موجودی سرد مزاج هستید و برعکس میزان علاقه به قهوه و احساستان نسبت به آن بیانگر میزان علاقه شما به این روابط و کیفیت ان است!!!]

نظراتون اینجا مکتوب هست... نوچ نوچ نوچ ازتون توقع نداشتم! :دی

 - این روزها این سوال رو از همه میپرسم.مژه

[ چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 56

خیلی از آدما (اکثرن خانوما) علاقه زیادی به انواع فال و طالع بینی و تست روانشناسی و خودشناسی و اینا دارن. من خودم به فال و طالع بینی اعتقادی ندارم اما تستای روانشناسی برام جذابن. حتی اگه از نظر علمی ارزش زیر صفر داشته باشن، ارزش سرگرم کنندگی که دارن!

 دلم میخواست لینک یه تست روانشناسی که واسه خودم خیلی جالب بود رو  توی بلاگم قرار میدادم اما متاسفانه لینک اصلی رو پیدا نکردم.

 فقط یه سوال سادس و من اون سوال رو اینجا میذارم، شما جواباتون رو توی کامنتدونی بنویسید و وقتی دست همه تون رو شد و کار از کار گذشت من نتیجه رو میگم تا دیگه نتونین زیر حرفتون بزنین! :دی

خیلی ساده و خودمونی احساس تون در مورد "قهوه" رو بنویسد. مثلن بنویسید قهوه رو دوس دارین یا نه و اگه دوس دارین تا چه حدی. به همین راحتی به همین خوشمزگی!

پ.ن: شاید خیلی قدیمی باشه و شماها قبلن این تست رو دیده یا شنیده باشین، اما بذارین واسه اونایی که دفه ی اوله میبینن جذاب بمونه. 

پ.ن2: از اونجایی که موضوعش کاملن شخصیه کامنتا رو فعلن تائید نمیکنم تا جواباتون منحصر به خودتون باشه و از جواب دادن تفره نرین!

[ سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 55

[ یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 54

ثُبات یکی از خصوصیاتیه که به هیچ وجه در من وجود نداره. در همین راستا؛

                             هانا.. هر روز بهتر از دیروز. دینگ  دینگ!!!

 اصولن از مخالفان سر سخت یکنواختی و ثبات هستم و هر روز دوست دارم تغیر کنم. این تغیر میتونه تغیره قیافه، تغیر لباس، تغیر دکوراسیون، تغیر بک گروند پی سی، تغیر تم و زنگ موبایل، تغیر تم وبلاگ ( اینُ دیگه همه تون شاهدین)، و از همه مهمتر تغیر اخلاق باشه! مورد اخر ممکنه این فکر رو به سرتون بندازه که چه ادم دمدمی مزاجی، اما خوب همینه که هست!

اصولن از اینکه یک چیزی رو به صورت مداوم ببینم و باهاش سر و کار داشته باشم حالم بد میشه و احساس خفگی میکنم. یادتونه یه پُست داشتم در مورد اینکه میترسم بعد ها نتونم به قیافه ی تکراری اقاهه عادت کنم؟ ایضن یه پُست دیگه داشتم که به دلایلی حالم دیگه داره از دانشگا بهم میخوره. خوب اینا شواهد عینی هستن که به شما ثابت بشه من ادم اروم و قرار داری نیستم و همیشه خواستار عوض شدن و عوض کردن هستم.

این روضه ها رو خوندم که برسم به این نکته! از اولشم قرار نبود از اسم هانا به عنوان نویسنده اینجا استفاده کنم. اما خوب نمیتونستم تصمیم بگیرم و یه جفت اسم درست و حسابی که زود دلم رو نزنه واسه خودم و اقاهه بذارم. این شد که شدیم هانا و اقاهه. اما دلم میخواد اسم وبلاگی داشته باشم. اسمی که منحصر به خودم باشه. دیگه این روزا هر وبلاگی میری میبینی اسم پارتنر ها اقاهه است. منم اونقدر بی غیرت نشدم که ببینم اسم اقاهه توی این وب و اون وب چشمک میزنه!

از اونجایی که توی مملکتی هستیم که به همه مون ثابت شده با رای گیری همه چیز به خوبی و خوشی و بدون نقص انجام میشه!!! میخوام لطف کنین و نظرتون رو در مورد تغیر اسم بگید. اصلن خوبه که اسم وبلاگی داشته باشم یا بذارم با همین اسم شناخته بشم؟ و اگه موافق تغیر اسم هستید اگه چیزی به ذهنتون رسید بهم بگید. البته خودم چندتایی کاندید دارم اما همیشه که نمیشه لقمه رو جوید گذاشت دهنتون! پس خلاقیتتون کجا رفته؟ بنابر این واسه این دوست عزیزتون اندازه ی یه اپسیلون فسفر بسوزونین و من رو از نظرات گهربارتون بی نصیب نذارین.

چون امار وبلاگ من با تعداد کامنتها هیچ وقت تطابق نداره و همیشه یه عده زیر ابی میرن و میان میخونن و دِ برو که رفتیم، از همه ی خواننده های خاموش، روشن و چشمک زن میخوام در این امر خطیر(؟) مرا یاری رسانند!!! پیشاپیش روی ماه همتون رو میکوبم به دیوار! ( نه پس توقع داشتی ببوسم؟)

[ شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 53

توی این اوضاع بی اعصابی ناشی از هجوم انواع و اقسام پروژه های کوفتی یه بازی راه افتاده تا کمی تلطیف روحیه بشه واسه بلاگرها. منم به دعوت بانو زیگزاگ لبیک گفته و تصمیم دارم ۵ تا از خصوصیات قشنگم که شما احتمالن ازشون بی خبرین اینجا بریزم روی دایره:

١. بر خلاف ظاهر بی احساسم موجودی بسیار احساساتی و رومانتیک میباشم. ینی مثلن با دیدن یه گربه که سر سیاه زمستون زیر یه ماشین پناه گرفته اشکم سرازیر میشه. دیگه شما خودتون موارد جدی تر و احساس برانگیز تر رو حساب کنین ببینین من چه حالی میشم!

٢. بسیار بسیار کله شق هستم و اصولن دوست دارم هر چیزی رو شخصن تجربه کنم حتی اگه سرم به سنگ بخوره. تجربیات و نصیحتهای اطرافیان روی من تاثیری در حد زیر صفر دارن و معمولن اگه به انجام کاری تشویق بشم یا از انجام کاری منع بشم دقیقن عکس انتظاره دیگران رفتار میکنم!

٣. در مورد هر چیزی و هرکاری از تقلید متنفرم. چه کسی از من تقلید کنه چه خدایی نکرده خودم از کسی کُپی برداری کنم!

۴. اگه اون گوشه سمت چپ وبلاگم رو نگاه کنین میبینین که توی قسمت categories ؛ 14 تا متن روزانه دارم و 11تا نروسیسم! این ینی چی؟؟ ینی اینکه من تقریبن همون اندازه که یه موجود زنده با روزمرگیهای معمولی هستم یه موجوده کاملن نرورس و بی اعصاب نیز هستم!!!  (سعی کنین زیاد طرف اعصابه من افتابی نشین!)

5. علاقه ی زیادی به مستقل بودن دارم. با اینکه تا حالا بیشتر از یک هفته دور از خانواده نبودم و وابستگی عاطفی شدیدی به خانوادم دارم اما یه حس خیلی قوی همیشه من رو به سمت زندگی مستقل و داشتن خونه زندگی واسه خودم میکِشونه! این علاقه به مستقل بودن شامل استقلال فکری و مالی هم میشه.

اگه دست خودم بود تا فردا از خصوصیاتم میگفتم اما چه کنیم که اسلام دست و پای مارا بسته و قراره فقط 5 تا از خصوصات گل و بلبلمون رو بنویسم!! منم هر کسی که اینجا رو میخونه و خوره ی بازیهای وبلاگیه دعوت میکنم.

 

[ جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 52

یه ترم دیگه مهمونه این دانشگای خراب شده هستیم اما دیگه تحملش واقن سخت شده. ینی وقتی توی ماشین میشینم و مسیر تکراری دانشگا رو میبینم انگار یکی دست میندازه بیخ گلوم و میخواد خفم کنه. سر در دانشگا این روزا به منزله ی فحش خوار و مادره. چشمم که بهش میفته میخوام برگردم. من نمیدونم چرا دوره ی لیسانس باید ۴ سال باشه؟ نمیشد حالا ٢ سال بود یا فوقش ٣ سال؟ اخه چـــــــــــــــار سال ؟؟؟

جایی از این خراب شده نمونده که آباد نکرده باشیم حتی اون قسمتای بیابونیش! دانشکده خودمون و تریا و اینا که جای خود دارند. از سانت به سانت دانشگا عکس و فیلم و خاطره داریم.

 این روزا کل کل با اون فاطی خوشگله دم در هم بهم حال نمیده. از بس هر روز دست به مانتوی من میشه و جمله ی  کلیشه ایش رو با جدیت روزای اول تکرار میکنه " خانوم چرا اینقد ارایش کردی؟" خوب شمام بودی بعد از ۴ سال خسته میشدی که جوابه این سوال رو بدی.

 دیروز با یه عجله ای اومد سمتم و گفت "خانوم چرا اینقد ارایش کردی؟ " تو چشاش زل زدم و گفتم: " حسرت به دلم موند بیام اینجا یه جمله ی جدید بگی! من اگه قرار بود با این جمله متنبه بشم بعد از ۴ سال شده بودم دیگه. نه؟! " برگشت گفت: "خوب پس موهاتُ بپوشون! " ینی من مُرده ی این حس وظیفه شناسیشم. والا به خدا با این نوناشون!!!

[ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 51

اتاقم به معنای واقعی کلمه به گند کشیده شده بود. از صُب که بیدار شدم تصمیم کبرا گرفتم که یه حالی به اتاق و خودم بدم. پی سی رو روشن کردم و اهنگای مورد علاقم رو انتخاب کردم و دست به کار شدم. از کمد لباسا شروع کردم. همه لباسا رو ریختم بیرون و کثیفاش رو جدا کردم. کمد ُ تمیز کردم و لباسا رو مرتب کردم. وقتی کمد سر و سامون گرفت تقریبن اندازه ی یه گونی وسیله ی به درد نخور و لباس جمع شده بود که همشُ از اتاق بردم بیرون. بعد قفسه ی کتابا رو صفا دادم. نوبت میز ارایش بود و  آینه. وقتی همه جا مرتب شد جارو برقی رو زدم زیر بغلم و کدبانویی رو تموم کردم. لباس کثیفارو ریختم توی لباسشویی و تا شسته بشن اپیلاسیونم رو تموم کردم. بعدش حموم و اخر از همه اصلاح ابرو. وقتی همه ی این کارا تموم شد ساعت حدود یازده و نیم بود. خودم و اتاقم مثل دسته ی گل شده بودیم! تمام این مدت مامان خانوم روی کاناپه کنار شومینه در حال چرت زدن بودن. فقط هر از گاهی از سر و صدای من چشماشُ باز میکردو میگفت اروم تر مگه نمیبینی خوابم! صدای اون لامصبم کم کن...

کارام که تموم شد یه لیوان بزرگ اب پرتقال واسه خودم گرفتم و نشستم پای تلویزیون. مامان یه چرخی با ناز و ادا زد و بهم خیره شد. داشتم با چشمای گرد شده نگاش میکردم که یهو گفت.. چیکار میکنی از صب تا حالا؟ هی این ور اون ور میری؟ خبریه؟

بمیرم الهی مامانه به این چیزا عادت نداره فک میکرد مهمون دارم که اینجوری دارم خودکشی میکنم. متذکر شدم که ایام امتحانا نزدیکه و اگه الان تمیز کاری نمیکردم روز اخرین امتحانم از کثیفی میمردم! توی همون حالت دراز کِش شروع کرد به خندیدن!

_ چیه؟ قیافم خنده دار شده؟

+ نه..خواب دیدم عروس شده بودی!!!

_ ینی خواب بودی واقن؟ فک کردم فقط چشمات بستس ... خوب مبارکم باشه!

+ حالا بگو عروس کی شده بودی؟؟؟!!! ها ها ها ها (خنده هنوز ادامه داشت)

_ چه میدونم.. عروس دایی؟

+ نــــــــــــــــــــــــــــــــه..(بازم خنده)

_ نکنه عروس ا.ن شده بودم؟

+ مامانه دیگه کف سالن بود... اره !!!!

هی من به این مامان میگم بعد از صبونه روی شومینه ولو نشو. پاشو یه کاری بکن. بیا همینم مونده بود عروس ایشون بشم!

پ.ن: چون خوابه یه مقدار زیادی س.یاسی بود از گفتن جزئیات معذورم!

[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]


Nu: 50

امروز توی اتوبوس نشسته بودم و طبق معمول هندزفریم تَه گوشم بود و با والیوم ١٠٠ داشتم اهنگ میگوشیدم که  یه دختره اومد نشست روبروم. به چشم خواهری هلویی بود واسه خودش. تا به مقصد برسیم چند دفه به خودم اومدم دیدم بدجوری تو نخشم و دهنم تا ناکجا اباد باز مونده! باور کنین اگه به ایستگاه اخر نرسیده بودیم چه بسا بهش پیشنهاد بیشرمانه هم میدادم. بعد از اینکه راهمون جدا شد داشتم قیافش رو تجزیه تحلیل میکردم. صورت گرد، پوست شفاف و هلویی، چشمای ابی، موهای مشکی!!! لامصب ایتالیایی بود انگار. هرجوری فک میکنم میبینم خیلی خوشگل و خاص بود قیافش.

بعد از تجزیه و تحلیل ایشون یادم اومد من از صورتای گرد زیاد خوشم نمیاد. در واقع بیشتر به طرف صورتای کشیده جذب میشم و به نظرم جذاب ترن. شاید یه دلیلش اینه که خودم صورتم کشیده اس! :دی.

 ولی واقن عاشق اون تریپام که صورت کشیده دارن و با رژ گونه خودشونُ خفه میکنن و ارایش غلیظ دارن. کم پیش میاد یه صورت گرد به دلم بشینه. مثلن اگه مثل اون هلوئه باشه خوب مگه خرم که خوشم نیاد؟ اما کلن با اون قیافه های گرد و ابرو پیوسته و مینیاتوری حال نمیکنم. نه که زشت باشنا من خوشم نمیاد.

اصولن فک میکنم صورت کشیده با ارایش حالت خفن تری پیدا میکنه و البته من خودم از اون دسته دخترام که هیچ جا بدون ارایش دیده نمیشم. حتی تا سر کوچه! (هرکی با خودش بگه اینقد بیریختی که همیشه نیاز به ارایش داری ایشالا بره زیر گل!)

 بی شوخی من عاشق ارایشم و با ارایش احساس سرزندگی میکنم. همیشه دنبال پیدا کردن بهترین برندها هستم و با رژگونه بسی حال میکنم. یکی از دوستام که کلن با مقوله ی ارایش و ارایشگاه بیگانست بهم میگه تو که بی.اف داری چرا اینقد خودتُ رنگ و وارنگ میکنی؟ و من در جواب اینهمه ابلهی میگم واسه دل خودم چون واقن عاشق ارایشم و هیچ چیز نمیتونه منُ به اندازه ی ارایش کردن به وجد بیاره.

پ.ن: ارایش درجات مختلفی داره و من تا اون درجه ی جلفیتشم دوس دارم اما چون ملت بی جنبن به کم قانعیم!

پ.ن٢: از کلمه ی بی.اف در حد مرگ متنفرم. بعدشم ما سنی ازمون گذشته بی.اف دیگه چه صیغه ایه؟؟

[ سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]