یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 239

ساعت 1:40 صُبه و من نشستم دارم انار میخورم. اخه بعد از ظهر اینقد خوابیدم الان قشنگ میتونم تا فردا ظهر بیدار بمونم. رفتم یه انار اوردم فشارش دادم بعد وقتی داشتم میکش میزدم از اون طرف ترکید و یه عالم اب انار خوشرنگ که باید مال من میشد پاشیده شد روی کیبورد.. هه واقن!!

منتظرم ساعت 2 بشه اس بزنم به همسرم که 2 تا 4 باید بره بالای برجک.. توی این سرما..ناراحت

واقن خوشحالم که این سربازی کوفتی داره تموم میشه. وای پارسال این موقع تازه اموزشی بود!! واااااااااای..

دو روز پیش رفتم روی ترازو از خودم خجالت کشیدم. اوقتی یادم میفته اون 4 کیلو رو با چه سختی کم کردم و به چه راحتی به جاش 5 کیلو اضافه کردم واقن دلم میسوزه. عیدم که نزدیک و منم مثلن عروس! ولی اصلن دیگه توان این رژیمای بیخودی و سخت و بی دوام رو ندارم. شاید برم باشگاه باز. هیچی باشگاه نمیشه. هوام که اینقد سرده نمیشه پیاده روی رفت که!!

چند وقت پیش که قرار بود بیاد واسش پای سیب درست کردم که عالی شد. وقتی با ذوق و شوق نشونش دادم تشویقم کرد و علاقه نشون داد و حتی یه تیکه هم گذاشت تو بشقابش و گفت چای واسش ببرم. اما وقتی نگاش کردم دیدم دُرُس حسابی با اشتها نمیخوره! گفتم بد شده؟ با هزار ترفند از زیر زبونش کشیدم که سیب پخته دوس نداره. خنثی واسه اینکه من ناراحت نشم خورد و گفت نه که دوس نداشته باشمااا اما خوب زیاد نمیخورم..

من مطمئنم پایم عالی شده بود. چون خودش و بقیه و خودم اینطور دیدیم ولی مهم اینه که من ممکن بود حالا حالاها این عدم علاقه مندی به سیب پخته توسط همسرم رو نفهمم. اینا چیزایی هست که تا توی زندگی بهش برنخوری شاید یه اپسیلون از دغدغه فکریتم نباشه و هیچ وقت پیش نیاد از طرفت دربارش بپرسی..

عوضش این دفه واسش کیک پرتقالی دُرُس کردم که کلی خوشحال شدو گفت از بین میوه ها اول هلو و بعد پرتقال رو عاشقه نیشخند البته توی خلوت خودمون هم من هلو هستم..اینطور میگه!.. اِهِم!!

حالا که نصف شبی دارم بدون فکر مثل قدیم فقط مینویسم اینم بهتون بگم که به یه معجزه کوچولوی عاشقانه جدید رسیدم..اونم دُرُس وقتی که زیر دوش بودم و یکی در زد و وقتی درُ باز کردم یه لیوان شربت ابلیموی ترش و خنک داد دستم و گفت خیلی میچسبه.. بعد زود درُ بست و رفت.. واقن چسبید..

منم فرداش که اون رفت حموم واسش اب پرتقال گرفتم و عین خودش هول هولکی دم در حموم دادم دستش.. با اینکه میدونست تقلید کردم از خودش اما از تشکر و ذکر این مورد جلوی مامان و خپل غاقل نشد. متذکر شد که خانوم مهربون و سوپرایز کنی داره در هر شرایطی..

خلاصه گفتم که حتی اگه شده یه نفر این کار رو بکنه و ببینه چه بهونه های ساده ای هست واسه حس خوشبختی.

ساعت دیگه 2 شد. برم اگه شد یه زنگی بهش بزنم.. بعد از یه هفته باهم بودن شب تنهایی خوابیدن سخت ترین شکنجه اس..افسوس

[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]