یه زندگی بنفــــش

فانتزی بنفش سابق!

Nu: 247

قرار بود این سه روز تعطیلی رو بیاد اینجا. شبی که قرار بود راه بیفته حدودای ساعت 7 بود که زنگیدم بهش. خاموش بود. اون یکی خطش. خاموش بود. تا ساعت 10 هرچی زنگ زدم یا خاموش بود یا در دسترس نبود یا میگفت به دلیل فنی قطه و کلن یه سری جمله های جدید واسه رفاه حال ما و تنوع اضافه شده بود که هر دفه یکیش رو تحویلم میداد. اینجور موقع ها خونشون زنگ نمیزنم چون نمیخوام نگرانیم رو منتقل کنم. نهایتن به باربی یا داداشش زنگ میزنم. خلاصه 11.5 اس مس زده که من اخر شب راه میفتم. زنگیدم. اول کلی غر زدم که ینی چی اینهمه وقت خاموش بودی و کجا بودی و این چه وضشه و اخر شب ینی کِی؟ میگه 2 راه میفتم.

ساعت 1.20 زنگیده از خونه. خنثی

چرا خونه ای پَــه؟

چیزه.. رفتم ترمینال.. بیلیط نبود. ینی میدونی حواسم نبود تعطیلیه و بیلیط رزوز نکردم.

من کاملن مِثل تام و جری بودم که عصبی میشن کاسه سرشون جدا میشه دود از کله شون در میاد.. قرمز شدن خودمم میتونستم حس کنم حتا!!

شورو کردم باز به غر زدن.. که تو اصن نمیخواستی از اولم بیای و اگه واست مهم بود یه رزرو مگه چقد طول میکشید و با ماشین خودت چرا نمیای و اصن این چه وضیه و اینا

هی میگفت فردا صُب اولین ساعتی که جا هست 9 صُبه. اگه بیام دیگه 3.5 - 4 میرسم.

منم گفتم نه. یا امشب میای یا دیگه نمیخوام بیای. تق...

و این همش به خاطر این بود که واسش کیک شوکولاتی پخیده بودم که صب که میرسه بخوره. واسش دسر درس کرده بود که خیلی دوس داره. اتاق مرتب کرده بود و ناخونام رو فرنچ کرده بود و حموم رفته تر گل ور گل شده بودم. خیلی ضد حال بود. اونقد که بیشعور بازی دراوردم و گفتم نیا!!

هی با خودم گفتم نه بابا صُب میاد. 9 میاد. صُب ساعت 9.5 زنگیدم. جواب نداد. صبر کردم. 10 زنگیدم گفتم حتمن تو اتوبوسه. گفت.. الـــو؟

خواب بود. نیومده بود. قهر کرده بود. ناراحت شده بود. باورم نمیشد!! فک میکردم میاد. نیومده بود. فقط میگفتم چرا نیومدی؟

میگفت یادت رفت دیشب چی گفتی؟

من کاملن شوک زده تکرار میکردم چطور تونستی نیای؟ چرا نیومدی؟

اخرشم یه حرف بدی زدم و گوشی رو قط کردم...

تا شب روی ساعت نگا میکردم و با خودم میگفتم احمق. اگه 9 میومد الان پیشت بود. این چه کاری بود کردی؟ حسرت میخوردم در حد چی...

شب اس مس زدم که مامان و بابا میگن چرا نیمودی. من گفتم بیلیط گیرت نیومده. زنگ بزن خودت بگو.

خلاصه یه چن تا اس بینمون رد و بدل شد و در نهایت گفت تو گفتی نیا منم نیومدم..

یه ساعت بعد که اروم تر شدم زنگیدم و تمام ناراحتی و بغض و حسرت و کلن همه حسای منفیم رو ریختم سرش. یک ساعت دقیقن ناله زدم. اخرش گفت که باشه کاری نداری؟؟کلافه

گفتم اینجوریه؟ گفت اره کار دارم. باید برم وسایلمُ جم کنم. تا نیم ساعت دیگه باید ترمینال باشم.عینک

و این چنین بود که یار دیرینه من طبق معمول منُ خون به جگر کرد تا بیاد. اما اومد. خیلی خوب شد که اومد. دلم واسش واقن خیلی زود زود تنگ میشه. دیگه به هفته نرسیده دلتنگیم سر به فلک میکشه.

وقتی رسید گفتم اگه دیروز میومدی کیک شوکولاتی داشتی واس صبونه. اما از لجم دیروز همشُ خوردم. گفت اشکال نداره یکی دیگه میپزی.

اون روز باهم ناهار اماده کردیم. یه ناهار عشقولانه. که هر کدوممون هم بیشتر ادعاش میشد و از اون یکی ایراد میگرفت اما خدارو شکر ناهار فوق العاده ای شد. شور یا بی نمک نشد.

عصر 5 شنبه هم باهم رفتیم بازار سرویس غذاخوری و سرویس پذیرایی و اینا دیدیم و هی من ذوق کردم اون خمیازه کشید. اخرشم گفت همشون خوشگلن. فقط خواستی بخری من نیام لوطفن.خنثی

شبش تا ساعت 2 داشتم کیک درس میکردم به جای اون کیکی که خوردم تا حسرتشُ بکشه. اما خوب مث اون نشد. نمیدونم چه قانونیه که وقتی هستش کیکای من پُف نمیکنه. کیک قبلی ارتفاعش از قالب بیشتر شده بود.ناراحت

جمعه هم با مامان و خپل و خاله و اناناس( دختر خاله 3 سالم) رفتیم در دل طبیعت و ساعت 5 برگشتیم خونه. چون 6.5 بیلیط داشت.

واسه همه میلک شیک درستیدم و تا اخرین لحظات نشسته بودیم داشتیم عکسای سال چل و دو مون رو میدیدم و بهم میخندیدیم و اس مسای قدیمی رو میخوندیم و هی میگفتم ینی تو اینا رو میگفتی به من؟ هی میگفت مگه من چه مه؟!ابرو

دیگه ساعت 6.15 بدو بدو از خونه دوید بیرون و من زنگ زدم بهش تا لحظه به لحظه رسیدنش به ترمینال رو بهم بگه. چون اگه اتوبوس میرفت دیگه نبود و موندنی میشد و پادگان نمیرفت و وقتی پاش به اونجا میرسید حد اقل یه هفته ای شب باید میموندنیشخند

توی اخرین لحظات رسیده بود و راننده حتا نذاشته بود بیلیطش رو بگیره. رو هوا سوارش کرده بود و رفت و این بارهم به خیر گذشت.

اخه این پروسه همیشگیه. تا اخرین دقیقه ها من اویزون گردنشم و نمیذارم بره و بعد با عجله میره و هر دفه میگم غلط کردم دفه دیگه میذارم نیم ساعت زودتر بره. اما خوب نمیشه...

پ.ن: هنوز منتظر اون اتفاق خوبه هستیم. شاید تا اخر این هفته تکلیفش ملوم بشه.. مرسی واسه انرجی هایی که میفرستین. عاشقتونمماچ

[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هانا ] [ نظرات () ]